گفتمانها تا چه حد میتوانند به یکدیگر نزدیک شوند؟
ربطش به ترجمه
ما در گذشته روی میز غذا نمیخوردیم، با ماشین اینجا و آنجا نمیرفتیم، هنگام دیدار دست نمیدادیم، شب به خیر و صبح به خیر نمیگفتیم، اما اکنون همۀ اینها و بسیاری دیگر را به تبعیت از فرهنگ دیگران و به خصوص فرهنگ اروپایی میکنیم. فریاد آل احمدها و شریتیها برای در خود ماندن و غربزده نشدن نیز ظاهراً به جایی نرسیده است و بحث داغ تهاجم فرهنگی صورت بیانی دیگری از همان غربزدگی است.
در عرصۀ گفتمانی نگارشی نیز وضع همین گونه بوده است. ما در نوشتههای خود از نقطه گذاری استفاده نمیکردیم، با مفهوم پاراگراف آشنا نبودیم، از نظام ارجاع دهی و به خصوص ارجاع درونی در داخل یک نوشته خبر نداشتیم، فهرست مندجات نمیدادیم، صفحۀ حقوق نداشتیم، کتابنامۀ الفبایی نداشتیم، فهرست راهنما و انواع راهنماهای دیگر نداشتیم. وقتی میخواستیم مطلبی را برجستهتر نشان دهیم از حروف سیاه استفاده نمیکردیم، نام کتابها را با حروف ایرانیک چاپ نمیکردیم و در مقدمههایی که بر کتابهامان مینوشتیم از همسر و فرزندان خود تشکر نمیکردیم و در ابتدا و انتهای مقالاتمان «چکیده» و «نتیجهگیری» نمیدادیم. اکنون همۀ این کارها را میکنیم و در آینده احتمالاً برخی از افراد آدرس را در پشت پاکتنامه از جزء به کل خواهند نوشت.
نیرویی که ما را به طرف این اعمال کشانده است چیزی جز فشار گفتمانهای نگارشی غربی نبوده است. الگوها بیدخالت عوامل درونی و بیرونی شکل نمیگیرند. حتی ردپای برخی از این تغییرات گم شده است یا دست کم در نگاه اول بازیافتنی نیست. به بیان دیگر، «گرتهبرداری»های بسیاری صورت گرفته که «گرتۀ» آنها معلوم نیست. شاید به کار بردن کلمۀ «فشار» در اینجا مناسب نباشد و نیاز به توضیح داشته باشد. مسلماً با فشار تنها نمیتوان کاری صورت داد، طلب و اشتیاق طرف مقابل نیز شرط است.
ایرادی که جنتزلر به نایدا میگیرد از لحاظ نظری اشکالی ندارد، اما در عمل با مسائل فراوانی روبروست. شاید بتوان حرف جنتزلر و به طور کلی این گونه نظریات را بر مبنای وضعیتی آرمانی توجیه کرد. به این معنی که بنابراین گونه نظریهها ترجمه، در بهترین حالت، بهتر است چنین باشد نه این که در واقع نیز چنین میتواند باشد. شاید از این گونه نظریات در ارزیابی ترجمه بتوان استفاده کرد، اما انطباق کامل آنها به ترجمه در عمل مسلماً با مشکلاتی همراه خواهد بود. برای مثال، اغلب جناسها ترجمه ناپذیرند. به عنوان نمونه، گفتگوی زیرا را در نظر بگیرید:
نکتۀ مهم تشخیص نقطۀ مطلوب بر طیفی است که میان دو نهایت ترجمه گسترده است. تشخیص همین نقطه است که مترجم را وا میدارد ماه و شش پنی را ماه و شش پشیز ترجمه ند اما مرد شش میلیون دلاری را به مرد فلان قدر تومانی تبدیل نکند! حرکت به طرف این قطبها گاه با تردیدهای طولان همراه است، اما مسلماً هر مترجمی در پس و پیش رفتن به سوی این دو قطب متضاد ملاکهایی، و در حقیقت مخاطبان خاصی، را در نظر دارد. شادروان محمد قاضی در ترجمۀ دن کیشوت از عبارت «سبحان الله» استفاده کرده است. برخی آن را نمیپسندند و سوال میکنند مگر چنین چیزی در زبان اسپانیایی یا فرانسوی موجود است؟ در فیلمهای جان وین از زبان او بارها عبارتهای «الله اکبر» یا «لا اله الا الله» را شنیده ایم. در ترجمۀ نمایشنامههای مولیرگاه حتی اسم قهرمانها را تغییر میدادند: محمدعلی فروغی نمایشنامۀ تارتوف مولیر را به فارسی ترجمه کرد و عنوان آن را به میرزا کمالالدین یا مقدس ریایی تغییر داد و هیچ کسی نیز آن را غیرطبیعی ندید.
موضوع فوق ما را به بحث بسیار مهمی میرساند که همواره مترجمان و منتقدان ترجمه بر سر آن اختلاف داشتهاند. اگر این میزان روشن باشد، چه بسا بسیاری از بحثهای مربوط به ترجمه حل شود. بحث و جدلهای مربوط به این امر غالباً ناشی از مطلع نبودن منتقد ترجمه از میزانی است که مترجمبرای رعایت دقت در ترجمۀ خویش آن را در نظر گرفته است. بارها شاهد بودهایم که منتقد ترجمه را با معیارهای آکادمیک نقد کرده است، در حالی که مترجم بنا به دلایل و ضرورتهایی، متن را برای مخاطبان معمولی ترجمه کرده است. عکس این قضیه نیز صادق است. البته یکی از عوامل مهم تعیین درجۀ دقت خود متن است. معیارهای گفتمانی هر متن تقریباً روشن میکند که چه چیزهایی باید و چه چیزهایی نباید در متن باشد. در ریاضیات نیز این وضع حاکم است. مثلاً گفته میشود که فلان عملیات را با فلان درجه از تقریب حل کنند. این نسبیت بر همه چیز حاکم است. منتقد باید بر این میزان، که تعیین کنندههای اصلی آن متن و مخاطب است، آگاهی داشته باشد. برای مثال، در همان کتاب فن مطالعه صحبت از آموزگاری به میان میآید که در تشویق نوجوانان به مطالعه بسیار ماهر است. نام او Miss Starr است که من در سراسر کتاب همه جا آن را «خانم استار» ترجمه کردهام. در حقیقت، ترجمۀ من دقیق…
نظریۀ چامسکی نشان داد که زبانها تنها در سطح رو ساخت با یکدیگر تفاوت دارند و این نیست مگر وجود اندیشۀ یگانۀ بشر. از سوی دیگر، روساختهای متفاوت در فرآیند ترجمه به یکدیگر نزدیک خواهند شد. و به نظر میرسد که نیاز به ترجمه نه تنها اجتناب ناپذیر بلکه رو به گسترش است. انگل میگوید، «همین طور که این دنیا همچون نارنج پلاسیدهای چروک میخورد و کوچک میشود، و تمام مردم از فرهنگهای گوناگون به یکدیگر نزدیک و نزدیکتر میشوند (هر چند بر خلاف میل خود و همراه با سوء ظن) به نظر میرسد که شعار حیاتی ما در سالهای باقی مانده باید چنین باشد: یا بمیر یا ترجمه کن.» (انگل، 1985: 2؛ به نقل از جنتزلر، 1993: 9). به نظر میرسد شعار درستی باشد و نتیجۀ محتوم آن نزدیک شدن زبانها و صورتهای بیانی به یکدیگر است. زبان فارسی شاهد زنده ای بر این مدعاست. برای مثال، اگر پنجاه سال پیش کسی به ما میگفت «آنقدر آنجا وایستا که علف زیر پات سبز بشه» ما منظور او را نمیفهمیدیم. اکنون به شکرانۀ ترجمۀ عبارت: “Let the grass grow under his feet” این اصطلاح در زبان فارسی جا افتاده است و تقریباً همه آن را میفهمند. زبان فارسی پر است از این گونه گرتهبرداریها که البته نه تنها به فارسی لطمهای نزده بلکه آن را غنیتر کرده است.
نظریۀ چامسکی نشان داد که زبانها تنها در سطح رو ساخت با یکدیگر تفاوت دارند و این نیست مگر وجود اندیشۀ یگانۀ بشر. از سوی دیگر، روساختهای متفاوت در فرآیند ترجمه به یکدیگر نزدیک خواهند شد. و به نظر میرسد که نیاز به ترجمه نه تنها اجتناب ناپذیر بلکه رو به گسترش است. انگل میگوید، «همین طور که این دنیا همچون نارنج پلاسیدهای چروک میخورد و کوچک میشود، و تمام مردم از فرهنگهای گوناگون به یکدیگر نزدیک و نزدیکتر میشوند (هر چند بر خلاف میل خود و همراه با سوء ظن) به نظر میرسد که شعار حیاتی ما در سالهای باقی مانده باید چنین باشد: یا بمیر یا ترجمه کن.» (انگل، 1985: 2؛ به نقل از جنتزلر، 1993: 9). به نظر میرسد شعار درستی باشد و نتیجۀ محتوم آن نزدیک شدن زبانها و صورتهای بیانی به یکدیگر است. زبان فارسی شاهد زنده ای بر این مدعاست. برای مثال، اگر پنجاه سال پیش کسی به ما میگفت «آنقدر آنجا وایستا که علف زیر پات سبز بشه» ما منظور او را نمیفهمیدیم. اکنون به شکرانۀ ترجمۀ عبارت: “Let the grass grow under his feet” این اصطلاح در زبان فارسی جا افتاده است و تقریباً همه آن را میفهمند. زبان فارسی پر است از این گونه گرتهبرداریها که البته نه تنها به فارسی لطمهای نزده بلکه آن را غنیتر کرده است.
روشن شد که اگر بخواهیم نوشتهای راحت و روان خوانده شود، اطلاعات لازم را به خواننده بدهد، و تأثیر مورد نظر را بر او بگذارد باید حائز شرایط مذکور باشد. چنین متنی به راحتی با مخاطبش رابطه برقرار میکند و به عبارت بهتر همچون تیری است که دقیقاً به هدف بخورد. این منتها در همۀ رشتهها وجود دارند- چه ادبی و چه علمی. مسلماً عناصر سازندۀ گفتمان در چنین متنهایی با هم فرق دارند. مثلاً، حضور عنصر دگرنویسی و تکرار در متنهای ترغیبی و، به تبع آن، در متنهای آموزشی بیشتر از متنهای دیگر است. چنین است آوردن مدارک و استدلال در متنهای تحقیقی.