شما اگر نوشته برخی داستاننویسها یا حتی بعضی نویسندگان را بخوانید جاهایی هست که اینها معلوم است رفتند گشتند و چنان تعابیری را انتخاب کردهاند. به این آسانی نبوده. یکی از هنرهای بزرگ توماس مان همین تنوع و غنای معنایی واژگانش است.
مثلاً نویسندهای میخواسته تصویری بنویسد. تصویری نوشتن هنر میخواهد. نویسنده باید واژگانی غنی داشته باشد تا بتواند از میان آنها انتخاب کند.
یا مثلاً نویسنده میخواسته موجز بنویسد و در عین حال سخنش بار معنایی زیادی داشته باشد. برای مثال واژه «دژم» وجوه معنایی متعدد دارد. یافتن معادلی برای این واژه در زبانهای دیگر که همه وجوه معنایی این واژه را داشته باشد خیلی دشوار است.
حتی در زبان فارسی هم یافتن معادل دقیق برای آن ساده نیست. در این موارد که میخواهیم همه وجوه معنایی را برسانیم، میتوانیم گرتهبرداری کنیم.
یعنی هنری که نویسنده به خرج داده و توانسته تعبیری را مصوّر کند در زبان ما هم وارد میشود و زبان ما را غنیمیکند. پس شرط گرتهبرداری این است که زبان را غنی کند در حالی که ناآشنا هم نباشد. یعنی عناصرش طوری باشد که خود اهل زبان هم بفهمند. مثلاً همین کلمه «بوم گویه» را که من معادل کلمه idiom آورده ام در نظر بگیرید. ریشهی کلمهی idiom در زبان غربی با مفهوم «ابلهی» ربط دارد، چیزی که غیرمنطقی است. نمیشود که معادلی برای آن در فارسی بجوییم که با مفهوم ابلهی مرتبط باشد؛ چیزی که مختص زبان دیگری است.
در اینجا باید مفهومی را که این کلمه منتقل میکند با لفظی دیگر منتقل کنیم. یا مثلاً در زبان فرانسه وقتی دو نفر با هم حرف میزنند و شما هم تأیید میکنید میگویند voila، یعنی اینکه میگویید حرف من هم هست. اگر بشود همانی را که در زبان فرانسه هست عیناً به فارسی منتقل کنیم زبان را غنی میکنیم. اگر نشود باید معادلی برای آن یافت. اینجاست که مترجم باید مهارت داشته باشد. باید به درستی تشخیص بدهد که کدام تعبیر را می تواند عیناً وارد زبان کند و کدام تعبیر را نمیتواند.