ترجمه به وجود منابع اصلی نیازمند است. حتی اگر همه عوامل مساعد برای فعالیت ترجمه وجود داشته باشند این کار به تحقق نمیپیوندد مگر آن که متون اصلی برای آن وجود داشته باشد. این امر بلافاصله این سئوال را طرح میکند که وضعیت نسخههای آثار غیردینی یونانی در مناطق قابل دسترسی برای مترجمان در قرن هشتم، یعنی قلمرو حکومت اسلامی و بیزانس، چگونه بوده است.
محققان رشته بیزانس شناسی بخش قابل توجهی از توجه خود را، به دلایل مختلف، به این سئوال معطوف کردهاند. از نظر آنها، قرن هشتم زمان استفاده همگانی و استاندارد از حروف کوچک نگارشی یونانی برای اولین مرتبه، زمان اغتشاشات مخرّب مناقشات مذهبی، و زمان «عصر تاریک» بیزانس است. در کمبود کلی اطلاعات مورد نیاز برای مطالعه این قرن مهم، نسخههای خطی یکی از معدود منابع موثقی هستند که نسبتاً به طور کامل مورد مطالعه قرار گرفتهاند. اگرچه اختلافات فردی از نظر تأکید و دغدغه در میان بیزانس شناسان وجود دارد، اما اجماع کلی در این باره وجود دارد که، اولاً، ما اطلاعات زیادی درباره این دوره نداریم و ثانیاً، همین مقدار اندکی هم که میدانیم تصویری تیره و تار از جایگاه متون غیردینی یونانی در دورهای که این آثار مرتباً به عربی ترجمه میشدند، نشان میدهد. طبیعی است که نهضت ترجمه یونانی- عربی در مباحث بیزانس شناسان ناآشنا به زبان عربی وارد نشده باشد.
قبل از هر چیز، همه متون غیردینی یونانی تا اواسط یا اواخر قرن هشتم، یعنی تا شروع نهضت ترجمه یونانی- عربی، با حروف بزرگ چاپی نوشته میشد. استفاده از حروف خطی کوچک در همین دوره رواج یافت و مدت زمانی طول کشید تا کاتبان یونانی در بیزانس توانستند نسخ مذکور را با حروف کوچک کتابت کنند. این تمایز بین نسخ کتابت شده با حروف کوچک و بزرگ برای تعیین تعداد و موجودیت آنها مهم است. حروف بزرگ قدیمی تمییز و مشخص است و نسبت به حروف کوچک دستنویس فضای بیشتری اشغال میکند. این بدان معنی است که نگارش متون با حروف بزرگ در مقایسه با حروف کوچک زمان بیشتری طول میکشیده است و در نتیجه نسخ کتابت شده با حروف بزرگ گرانتر از نسخ نگارش شده با حروف کوچک بوده است. موادی که بر آن کتابت میشد ناگزیر پوست حیوانات، و به عبارت دیگر کاغذ پوستی، بوده است. از پاپیروس هم عمدتاً در مصر استفاده میشد. کاربرد آن در خارج از مصر به دلیل فرسودگی سریعتر آن در محیطهای مرطوبتر کمتر بود.
به دلیل این شرایط، میتوان دریافت که در این دوره (و در این مورد خاص در طول قرن نهم نیز) تجارت کتاب در بیزانس در حدی نبوده که قابل ذکر باشد. تولید کتاب سخت و گران بود و در نتیجه تهیه یک کتابخانه خصوصی کوچک با تعداد اندکی کتاب هم خارج از حد توان اکثر، اگر نگوییم همه، متفکران ثورتمند بوده است.
ثانیاً، ما چیز زیادی درباره کتابخانههای بیزانس نمیدانیم چون اطلاعات زیادی درباره موضوع وجود ندارد. به ویژه در مورد دوره منتهی به قرن نهم، که به بحث فعلی ما مربوط میشود، تقریباً هیچ چیز نمیدانیم. اما اگر قرار باشد با احتیاط با دوره بعد از قرن نهم قیاس کنیم میتوان حدس زد که مجموعههایی از کتب در صومعهها، کتابخانههای خصوصی مقامات بلند پایه حکومت بیزانس (از جمله کتابخانه سلطنتی)، و مجموعههای خصوصی جمع آوری شده باشد.
این تصویر با رود کلی قرن هشتم در تاریخ بیزانس، یعنی «عصر تاریک»، و تأثیر مخرّب آن بر بقاء فرهنگ کلاسیک مطابقت دارد. به ویژه، این دورهای بود که با شروع آن از اواسط قرن هفتم علاقه به ادبیات غیردینی و تولید آن به طور کامل از میان رفت. متعاقباً، هیچ نسخهای با محتوای غیردینی استنساخ نشد، چون نه تقاضایی برای آنها وجود داشت و نه عالم و دانشمندی در کار بود که خواستار آنها باشد. دوره مناقشه مذهبی به طور خاص فاقد افراد برجسته در علوم و فلسفه بوده است. سپ بعد از شروع قرن نهم، فعالیت عالمانه دوباره به تدریج ظاهر میشود و به آنچه که پل لیمرال (Paul Lemerle) «اولین اومانیسم بیزانسی» خوانده است، تبدیل میشود. لیمرال در این کتاب کلاسیک خود استدلال میکند که دلایل این «رنسانس» را باید در تحولات داخلی خود بیزانس جستجو کرد و به طور مشخص نظریات پیشنهادی درباره تأثیر عربی را رد میکند. سخن لیمرل در این باره که تأثیرات بیرونی فقط زمانی بر یک جامعه موثر واقع میشود که عوامل درونی و داخلی آن را پذیرای چنین تأثیراتی کرده باشند- گزارهای که من امیدوارم در کتاب حاضر مستشهد شده باشد- البته به طور کلی درست است. اما فرض یک جامعه کاملاً بسته و مهر و موم شده فاقد ارتباط و بیاطلاع از وقایع فراسوی مرزهای خود، که وی به منظور اثبات خلوص رنسانس قرن نهم بیزانس مفروض میگیرد، فرض اشتباهی است. بیزانسیها کاملاً از نهضت علمی و ترجمه در بغداد مطلع بودند و کاملاً مشهود است که این نهضت به طرق بسیار مهمی بر رنسانس قرن نهم تأثیر گذاشته است.
اسناد این تأثیر بسیار کم است و اکثراً به صورت اشاره در منابع تاریخی آمده است. در منابع عربی اشاراتی به اعزام هیئتهایی از سوی خلفا و علما به بیزانس برای یافتن نسخههای یونانی آمده است. گزارشاتی هم از جمعآوری نسخههای یونانی بعد از فتح شهرها در دست داریم که مشهورترین آن فتح آموریوم (در 223/838) توسط المعتصم است. این گزارشات در منابع تاریخی ممکن است صحیح باشد یا نباشد اما در نهایت به علت آن که برای منظور مورد نظر ما به اندازه کافی مشخص و معلوم نیستند، چندان ارزشی ندارند.
آنچه که مسلّم است این است که مترجمان آن همه آثار یونانی که به عربی ترجمه شدند، میباید نسخههای اصل یونانی را از جایی به دست آورده باشند. اما اطلاع از اعزام یک عالم به «بیزانس» توسط فلان خلیفه برای به دست آوردن فلان نسخه چندان به دانش ما نمیافزاید مگر ان که منشاء و تاریخ دقیق نسخه خطی اصلی را بدانیم.
استفاده مفید از این گزارشات مستلزم شناخت منشاء نسخههای یونانی مورد استفاده مترجمان عربی است. در این رابطه به رغم آن که تأیید میکنم اطلاعات و مطالب زیادی برای تحقیق و بررسی وجود ندارد بیاد بیافزایم که کارهای انجام شده توسط عربی شناسان به دقت و وسعت بیزانس شناسان نبوده است. ما نسخه خطی عربی که تاریخ دوره ترجمه را داشته باشد در دست نداریم و نسخههای یونانی قرون نهم و دهم هم برای رد یا تأیید استفاده از آنها در ترجمه عربی مورد بررسی قرا نگرفتهاند. و بالاخره، ادبیات کتاب شناختی عربی هم، با تنها مورد استثناء رساله حنین تا حدودی که در بعضی موارد شهرهای محل دستیابی خود به نسخههای یونانی را ذکر میکند، کمکی در این باره نمیکند. او به طور مثال در ارتباط با علل و الاعراض (De demonstratione) جالینوس چنین میگوید:
هیچ یک از معاصران ما تا این زمان [یعنی، سال 863] نتوانسته است به نسخه کامل یونانی علل و الاعراض [جالینوس] دست بیابد، هر چند که جبرئیل [بن بختیشوع] زمان زیادی را برای یافتن آن صرف کرده و خود من هم به شدت به دنبال آن بودهام. من برای یافتن آن به شمال بینالنهرین، سرتاسر سوریه، فلسطین، و مصر سفر کردم تا آن که به اسکندریه رسیدم. فقط حدود نیمی از آن را که ناقص و نامنظم بود در دمشق یافتم.
شهرهای دیگری که حنین در ارتباط با نسخههای یونانی به آنها اشاره میکند، حلب و حران است. جالب است که او به هیچ یک از شهرهای تحت حاکمیت بیزانس و بالاخص قسطنطنیه اشاره نمیکند. با توجه به حال و هوای رساله که حنین در آن تلاش میکند خود را زبان شناسی خستگی ناپذیر و منتقد سایر مترجمان نشان دهد، بعید است که اگر او نسخه یونانی را در قسطنطنیه یافته باشد، به آن اشاره نکرده باشد. این اطلاعات با اطلاعات اندکی که درباره کتابخانههای حاوی نسخ یونانی در طول قرون هفتم تا نهم در دست داریم و قبلاً در مورد آن سخن گفتیم، مطابقت دارد. در این مورد فقط میتوان حدس زد که چنین صومعهها، کلیساها و کتابخانههای خصوصی را برای یافتن آن نسخههای جستجو کرده باشد.
در طرف بیزانس هم گزارش مشابهی به اشاره در تیوفانس کنتینیوآتوس (Theophanes continuatus) در باره لئوی فیلسوف (Leo the Philosopher) (یا ریاضیدان) آمده است: که چگونه یکی از شاگردان او که به اسارت المأمون درآمده بود توجه خلیفه را با اطلاعات خود از علم هندسه که از لئو آموخته جلب کرده، و چگونه المأمون که از دانش ریاضی لئو متعجب شده بود، درصدد به خدمت گرفتن او برآمده است. داستان این گونه ادامه مییابد که امپراطور بیزانس پیشنهاد متقابلی به المأمون ارائه میدهد که نتیجه آن انتصاب لئو به سمت معلم عمومی با دریافت حقوق ماهیانه بوده است. تعجبآور است که بیزانس شناسان این افسانه را معتبر میشمارند.
مطمئناً المأمون نیازی به لئو، که ظاهرا به خودآموزی ریاضیات در جیزه اندروس در دریای اژه مشغول بوده (!)، نمیتوانست داشته باشد زیرا او محمد الخوارزمی موسس جبر کلاسیک را همراه با کثیری از دانشمندان زبده دیگر در دربار خود در اختیار داشت.
ارزش این داستان دقیقا در نشان دادن میزان اطلاع بیزانسیهای قسطنطنیه از وسعت کارهای علمی در حال انجام در بغداد، و در واقع در دربار المأمون است. غیر از این، گزارش مزبور خاصیتی ندارد.
تنها سند معتبر درباره این مسأله از دو منبع قابل استخراج است. یکی از آنها توسط یک منجّممذکور استفانوس فیلسوف است [GAS VII, 48] است که در دهههای اول بعد از بنای بغداد در آن فعالیت داشت و ظاهراً همکار تئوفیلوس منجّم المهدی بوده است [GAS VII, 49]. او در دفاعیهای از ستارهشناسی که در دهه 790 در قسطنطنیه نوشته است میگوید که او قسطنطنیه ر محروم از علوم نجومی و ستاره شناسی یافته است اما به علت فواید سیاسی و حکومتی ستاره شناسی (پژواک استدلال بر له ستاره شناسی سیاسی رایج در بغداد که در فصل 2.5 درباره آن بحث شد) لازم دیده که «این علم مفید را در میان رومیان احیاء کرده و آن را در بین مسیحیان رواج دهد تا دیگر از آن محروم نباشند.» استفانوس علاوه بر اخبار تحولات علمی بغداد اطلاعات مشخص ریاضی و ستاره شناختی آن را نیز همراه خود به قسطنطنیه برده بود. پانکراتیوس، منجّم کنستانتین ششم، از شیوه ستاره شناختی توصیف شده در یکی از آثار تئوفیلوس برای انداختن اسطرلاب در سال 792 استفاده کرده است.
سند مرتبط با نسخهها هم از این واقعیت استنتاج میشود که استنساخ نسخههای خطی غیردینی یونانی بعد از یک وقفه ظاهراً حدود یکصد و پنجاه ساله، دوباره در حوالی سال 800 آغاز میشود. تحقیقات کارشناسانه و مفصل نسلهای مختلف بیزانس شناسان، نسخههای باقی مانده از سه ربع اول قرن نهم را شناسایی کرده است. علت این که این نسخهها مکرراً مورد توجه بیزانس شناسان قرار گرفتهاند آن است که اینها، غیر از ان که اسناد ملموس عمده رنسانس قرن نهم هستند، اکثراً با حروف ریز دستخطی جدید در چارچوب یک نهضت، به منظور تبدیل نسخههای قدیمی کتابت شده با حروف درشت چاپی، که موجب حفظ اکثر ادبیات کلاسیک شده، کتابت شدهاند. نگاهی گذرا به فهرست انها به خوبی نشان میدهد که اکثر و تقریباً همه آنها نسخ علمی و فلسفی هستند. سئوالی که در چارچوب بحث کتاب حاضر طرح میشود بالطبع آن است که ارتباط این نسخ با نهضت ترجمه فعال در بغداد در زمانی که خود این نسخ در حال استنساخبودند، چیست. جدول صفحه قبل اطلاعات مربوطه را به صورت خلاصه ارائه میکند و همه آثار حاوی نسخههای معلوم متعلق به این دوره را با چگونگی و تاریخ ترجمه آنها به عربی مقایسه میکند. ستون دوم جدول نشان دهنده بزرگی [ب] یا کوچکی [ک] حروف کتابت نسخه یونانی است.
جدول مذکور تقریبا ارتباط مثبت کاملی را بین آثار ترجمه شده به عربی و اولین نسخههای غیردینی یونانی استنساخ شده در پنجاه سال اول قرن نهم نشان میدهد. این سند را میتوان با لحاظ کردن عوامل ذیل و توجه به نیمه دوم قرن نهم در ابتدا، تفسیر کرد: (الف) همه آثار استنساخ شده، به استثناء بخش دستخطی سوفسطیقا، دارای ماهیت علمی و بالاخص ریاضی و نجومی هستند؛ در طب فقط کار دیسقوریدس و مجموعه طبی/ زیست شناختی گردآوری شده در Paris. Suppl. Gr. 1156 شامل دائره المعارف پل و کتاب الحیوان اثر انور شناختی ارسطو وجود دارد؛ (ب) مطلقا هیچ اطلاعی دال بر این مطلب که احدی از دانشمندان بیزانسی در شروع قرن نهم علاقه و یا آموزش و اطلاعات ریاضی کای برای مطالعه این آثار داشتهاند، وجود ندارد: استفائوس فیلسوف که در دهه 790، درست قبل از استنساخ این نسخ، به قسطنطنیه رفت دقیقاً به فقدان همین علوم پی برد؛ (ج) همان طور که قبلاً هم ذکر شد، استفانوس بخشی از دانش ستاره شناسی را از بغداد به قسطنطنیه انتقال داد؛ (د) همه این متون (شاید به استثنای شرح پاپو [ببس] بر المجسطی و شرح مارینوس بر المعطیات اقلیدس، هر چند که عربی شناسان به تازگی تحقیقات در باره این موضوعات را شروع کردهاند) تا اواسط قرن نهم به عربی ترجمه شده و به شدت مورد مطالعه قرار گرفته بودند؛ نجوم و ریاضی، همان طور که قبلاً (در فصل 5.2) نشان داده شد، در زمره اولین علومی بودند که در عربی رواج و به سرعت رشد یافتند.
تقریباً روشن است که رابطه مذکور، رابطه ای علّی است. در واقع موضوع اساساً از دو حال خارج نیست: یا نسخههای یونانی به تقلید از و یا واکنش نسبت به ترجمه عربی این آثار استنساخ میشدند (البته این «تقلید» یا «واکنش» میباید به لحاظ ارگانیک از درون جامعه بیزانسی نشأت گرفته باشد و این مسألهای است که حل آن به عهده بیزانس شناسان است)، و یا استنساخ آنها بر اساس درخواست مشخص اعراب و با سفارش آنها صورت میگرفته است. شاید مسأله لزوماً انتخاب یکی از این دو نباشد و احتمال کارکرد هر دو شق هم وجود دارد.
اما آنچه که تقریباً به طور کلی روشن است آن است که: تا سال 800، یعنی قبل از خاتمه حکومت هارون الرشید، نهضت ترجمه کاملا در بغداد جریان داشت و عمدتاً بر هیئت، نجوم، و ریاضیات متمرکز بود. متفکران مستقر در قسطنطنیه از طرق مختلف، از جمله اعزام هیئت (ر.ک. به فصل 5.4 در مورد کیمیا) و بالاخص از طریق دانشمندان در حال سفر، از تحولات بغداد مطلع میشدند: آنها از پیشرفتهای علمی در زبان عربی مطلع شدند (و در ستاره شناسی، مثل مورد پانکراتیوس، بخشی از آن را آموختند) و به وجود تقاضا برای نسخههای آثار غیردینی یونانی پی بردند. در این چارچوب، استنساخ آن نسخ به دلایل مختلفی صورت میگرفت. استنساخ نسخ یونانی برای تأمین تقاضای اعراب، از نظر مالی، کاری پردرآمد بود؛ ما اکنون میدانیم که دستمد این کار بسیار خوب بوده است. و اگر وضع انچنان بود که جوان تحصیلکردهای چون قسطا بن لوقا زادگاه خود را به قصد بغداد ترک میکرد و عمداً تعدادی از نسخ مذکور را به عنوان بخشی از سرمایه خود با خود به همراه میبرد (فصل 6.2)، دلیلی وجود ندارد که کتّاب زبان یونانی در درون و بیرون از مرزهای امپراطوری اسلامی درصدد کسب منافع مالی از این وضعیت نبوده باشند. اخبار این تقاضا مطمئناً به سرعت پخش میشده است. حنین روایت میکند که او تمام هلال سبز و مصر را به دنبال یافتن این نسخهها زیر پا گذاشته است. بالطبع، همان طور که قبلاً ذکر شد، او در هر شهری که وارد میشد باید سراغ افرادی میرفت که انتظار وجود این نسخهها نزد ایشان میرفته است، یعنی جوامع مسیحی آرامی- و یونانی- زبان، صومعهها و افراد صاحب کتابخانههای خصوصی. اخبار وجود چنین تقاضایی – و البته سفارشات حنین- به سهولت به آسیای صغیر و قسطنطنیه میرسید. تبیین جامعه شناختی، تجدید علاقه بیزانسیها به استنساخ نسخههای غیردینی، افسانه لئوی فیلسوف و المأمون را تجلّی آگاهی روشنفکران بیزانسی از برتری علمی دانش عربی و آرزوی پیشی گرفتن از آن تفسیر خواهد کرد. این تفسیر، با توجه به این که در قرون بعد و حتی در قرن سیزده کثیری از آثار علمی عربی و فارسی از عربی به یونانی بیزانسی ترجمه شدند، بیشتر مقرون به صحت است. موضوع بیشتر آثار ترجمه شده، ستاره شناسی، نجوم، طب، کیمیا، و تعبیر خواب بوده است.
در ارتباط با نسخههای یونانی مذکور در جدول که در نیمه دوم قرن نهم استنساخ شدند، اسناد موجود اختلافات غریبی را نشان میدهند. موضوعات این نسخ تقریباً به طور کامل فلسفی است و ارتباط آنها با ترجمههای عربی همان آثار تقریباً ناقص است. آثار و شروح ارسطویی مسلماً به عربی ترجمه شده بود، اما شروح افلاطونی به احتمال زیاد ترجمه نشده بود. این تمایز بین مطالعات فلسفی عربی در نیمه دوم قرن نهم و تجدید علاقه بیزانسیها به مطالعات کلاسیک با فوتیوس (Photius) و آرثاس (Arethas) هم برای طرف عربی و هم طرف بیزانسی دارای اهمیت است. در طرف عربی، غفلت از مکتوبات افلاطونی به احتمال قریب به یقین ناشی از ظهور ارسطوگرایی ارائه شده توسط ابوبشر متی و شاگرد او الفارابی بوده است، اما وضعیت در بیزانس را میتوان به طور معقول در چارچوب واکنش متفکران بیزانسی به نهضت ترجمه یونانی- عربی تفسیر کرد. با تصدیق این مشاهده میتوان این سئوال را طرح کرد که آیا فقدان هرگونه تداخل و اشتراک بین فهرست آثار غیردینی مندرج در کتاب شناسی فوتیوس و فهرست آثار ترجمه شده به عربی (غیر از برخی از آثار جالینوس، دیسقوریدس، و آناطولیوس)، کاملاً بر عکس وضعیت نسخههای خطی یونانی استنساخ شده در نیمه اول قرن نهم، امری تصادفی و اتفاقی است. تحقیقات آتی میباید به طور جدی به مسأله دیالکتیک بین فعالیتهای علمی عربی در بغداد قرن نهم و رنسانس قسطنطنیه بپردازد. اما فعلاً، برای این نتیجهگیری که نهضت ترجمه یونانی- عربی به طور علّی و مستقیم با «اولین اومانیسم بیزانسی» و علاوه بر آن از طریق سنت علمی عربی در جهان اسلام، مهد این نهضت، با احیاء علوم باستانی در بیزانس بعد از رعب و وحشت «عصر ظلمت» مرتبط بوده، شواهد کافی وجود دارد.