سازماندهی این کتاب عمدتاً سلسله مراتبی و بر اساس یک اصل ساده است: این اصل چنین است که از سادهترین سطح شروع میشود و ازنظر پیچیدگی و دشواری از طری بسط دیدگاهش در هر فصل، [به تدریج] پیش برود.
فصل دوم با عنوان «تعادل در سطح کلمه» نخست رویکردی نسبتاً ساده و پایه را اتخاذ میکند و به «معنی» کلمات و عبارات ساده میپردازد. در فصل سوم با عنوان «تعادل ورای سطح کلمه»، طیف ارجاعی گستردهتری با پرداختن به ترکیب کلمات و عبارت حاصل شده است.
بهعبارتدیگر، وقتی کلمات با هم ترکیب شوند و عبارات عرفی، یا نیمه عرفی زبان به دست میآید، چه اتفاقی رخ میدهد. فصل چهارم یعنی «تعادل دستوری» به مقولات دستوری از قبیل شمار و جنسیت دستوری میپردازد.
فصلهای پنجم و ششم بخشی از آن موضوعی را پوشش میدهند که بهطور غیردقیق آن را سطح متنی زبان مینامیم. فصل پنجم به نقشی میپردازد که ترتیب کلمه در ساختاربندی پیامها در سطح متن ایفا میکند و فصل ششم در مورد انسجام بحث میکند، یعنی آن ارتباطهای دستوری و واژگانی که ارتباط بین بخشهای گوناگون یک متن را فراهم میسازند.
فصل هفتم با عنوان «تعادل کاربردشناختی» به این موضوع میپردازد که چگونه متون در آن موقعیتهای ارتباطی به کار میروند که حاوی متغیرهایی مانند نویسنده، خواننده و بافت فرهنگی هستند. فصل هشتم یعنی «ورای تعادل: اخلاقیات و اصول اخلاقی». فصل جدیدی است من این فصل را به ویراست دو کتاب اضافه کردم تا دانشجویان را ترغیب کنم که بر روی استلزامات وسیعتر تصمیماتشان تأمل کنند و تأثیر میانجیگر بودنشان بر روی دیگران را مشاهده کنند. دوبار ذکر میکنم که مثل هر حرفه دیگری که تلاش دارد تا جدی گرفته شود، مترجمان کتبی و شفاهی باید که با تأمل دقیق به استلزامات اخلاقی کارشان بیاندیشند و نشان دهند که آنها افراد حرفهای مسئول و همشهریها جامعه هستند.
اگر به بخش عمده این کتاب یعنی فصول دوم تا هفتم برگردیم، مهم است بدانیم که تقسیمبندی زبان ه حوزههای ظاهراً مستقل مثل کلمات، دستور زبان، و متن صوری و مصنوعی است و در معرض مناقشه قرار دارد و علت نیز این است که این حوزهها منفصل و جدا از هم نیستند، یعنی واقعاً غیرممکن است که مرز بین این حوزهها را از هم جدا کرد.
افزون بر این، تصمیمهای اتخاذشده، برای مثال، در سطح کلمه یا مقوله دستوری در خلال ترجمه کردن، تحت تأثیر نقش و هدف متن اصلی و متن ترجمه شده است و برای گفتمان در حالت کل، دارای استلزاماتی است. ولی باوجود غیرطبیعی بودن، این تقسیمبندی زبان به حوزههای مستقل جهت تحلیل مفید است و باید به خاطر داشت که ما آن را صرفاً برای راحتی اختیار کردهایم. این تقسیمبندی میتواند به ما کمک کند تا حوزههای بالقوه دشوار در ترجمه کتبی و شفاهی را دقیقاً مشخص کنیم.
اصطلاح تعادل، درست شبیه به تقسیمبندی زبان به حوزههای مستقل و مختلف در این کتاب به خاطر راحتی انتخاب و اختیار شده است- چون اکثر مترجمان به آن خو گرفتهاند و دلیل آن نیست که این اصطلاح دارای هیچ ارزش نظری والایی باشد.
این اصطلاح مشروط به این به کار گرفته شده است که اگر چه معمولاً میتوان به تعادل در برخی از متنها دستیافت، ولی این اصطلاح تحت تأثیر عوامل گوناگون زبانی و فرهنگی قرار دارد و بنابراین همیشه امری نسبی است. کنی (2009) مروری عالی از مفهوم تعادل را در کتابش ارائه میدهد که در آن شیوههای مختلف در نظر گرفتن «تعادل» در نوشتارهای مربوط به ترجمه بیان شده است.
سازماندهی مورداستفاده در این کتاب بیشتر از جز بهکل (bottom-up) است تا از کل بهجز (top-down)، یعنی کتاب با کلمات و عبارات ساده شروع میشود و نه از متن که در بافت فرهنگ قرار دارد.
این موضوع میتواند با عطف به تفکرات جدید در مورد مطالعات زبانی و مطالعات ترجمه عجیب به نظر برسد. اسنل هورنبی (Snell-Hornby) (69: 1988) چنین اظهار میدارد که «تحلیل متنی که مقدمهای ضروری برای ترجمه است باید از کل به جز صورت بگیرد یعنی از سطح کلان به سطح خُرپ، از متن به نشانه» و الگوی هتیم و میسون از فرایند ترجمه (1997، 1990) نیز یک رویکرد کل بهجز را اختیار میکند و مواردی مثل نوع متن و بافت را بهعنوان نقطه شروع بحث راجع به مشکلات و استراتژیهای ترجمه در نظر میگیرد.
رویکرد کل بهجز به لحاظ نظری معتبرتر است، ولی برای آنهایی که زبانشناس متخصص نیستند پیروی از آن میتواند مشکل باشد: یعنی نکات بیش از اندازهای وجود دارد که باید در یک جسه آنها را فهمید. افزون بر این، تأکید مفرط بر روی «متن» و «بافت» خطر ایجاد این ابهام را به وجود میآورد که گرچه «یک متن واحد معنایی است و نه یک واحد دستوری … ولی معنا از طریق طرز بیان تحقق مییابد؛ و بدون یک واحد معنایی است و نه یک واحد دستوری … ولی معنا از طریق طرز بیان تحقق مییابد؛ و بدون یک نظریه برای طرز بیان … راهی برای برداشت شخص از معنی یک متن وجود ندارد» (هالیدی xvii: 1985).
به عبارت دیگر متن یک واحد معنایی است و نه یک واحد صوری، ولی معنا از طریق صورت نمود مییابد و بدون فهمیدن معنی صورتهای منفرد نمیتوان معنی آن متن را به عنوان یک کل منسجم دریافت. بدون شک ترجمه کردن کلمه و عبارات در خارج از بافت،
تمرینی بیحاصل و عبث است ولی همچنین اگر از دانشجو انتظار داشته باشیم تا از تصمیمهای ترجمهای که در سطح متن اتخاذ کرده بدون فهمی منطقی از اینکه چگونه سطوح پایینتر (یعنی کلمات، عبارات و ساختهای دستوری مستقل) معنی کلی آن متن را شکل داده و آن را کنترل میکنند، نیز کاری عبث است.
بنابراین هر دو رویکرد جز بهکل و کل بهجز در جای خود معتبر هستند. من از رویکرد کل بهجز بنا به دلایل آموزشی استفاده کردهام چون فهمیدن آن برای افرادی که هیچ یادگیری قبلی از زبانشناسی نداشتهاند، آسانتر است.