کارولس (1983) پیشنهاد میکند که خواننده ممکن است تداوم معنی را بین بخشهایی از یک گفته مشاهده کند ولی هنوز هم نتواند آن گفته را کاملاً بفهمد (البته تا آنجایی که ممکن است هر زنجیرهی زبانی را «کاملاً» فهمید). برای مثال، زنجیرههای زبانی زیر را در نظر بگیرید:
I went to the cinema. The beer was good.
این یک قطعه زبانی کاملاً منسجم، اگر چه بافت زودوده است. کارولس چنین توضیح میدهد که هرکسی که این را بشنود یا بخواند به این تفسیر میرسد: متکلم میگوید که او به سینما رفت، این که او در سینما آبجو نوشید و اینکه آبجوی موردنظر خوب بود.
توجه کنید که ما طبیعتاً روابط ضروری را برای تفسیر کلام بهصورت منسجم،فراهم میکنیم. در گفته بالا هیچچیزی وجود ندارد که صراحتاً به ما بگوید که متکلم آن آبجو را نوشید یا اینکه این کار را در سینما کرد. کارولس این نوع از انسجام کمینه را انسجام تکمیلی (supplemental coherence) مینامند.
او چنین مطرح میکند که نوع دیگری از انسجام وجود دارد که او آن را انسجام توجیهی (explanatory coherence) مینامد که نهتنها تداوم معنی بلکه، برخلاف انسجام تکمیلی، همچنین آن را توجیه میکند. کارولس تفاوت بین تفاسیر تکمیلی و تفاسیر توجیهی را به این صورت مطرح میکند:
تفاسیر تکمیلی هرگز منجر بهتصریح تداوم موضوعی نمیشود (آنها نشان میدهند که یک عنصر از یک بخش به بخش دیگر تکرار شدهاند)، درصورتیکه تفاسیر توجیهی، این تداوم را توجیه میکنند (آنها منجر به پدیدار شدن دلیل این موضوع میشوند که چرا یکچیز خاص دربارهی عنصری بهصورت تکمیلی گفته میشود).
وقتی به انسجام توجیهی دست مییابیم که با عنایت به بافت صحیح و دانش لازم در مورد محیط و مشارکین در گفتگو، فرد میتواند به تفسیری مانند این دست یابند: متکلم میگوید که او به سینما رفت. فیلمی که متکلم دید بد بود- آنقدر بد که تنها چیز خوبی که توانست راجع به ا بگوید این است که آبجویی که نوشید خوب بود. ولی چطور متکلم این نوع معنای ضمنی را نشان میدهد یا شنونده این نوع معنای ضمنی را تعبیر میکند؟ چگونه ما به انسجام توجیهی دست مییابیم؟
یکی از مهمترین مفاهیمی که در مطالعات متن در سالهای اخیر ظهور یافت، معنای ضمنی است یعنی این سؤال که چطور است که بیشتر از آن چیزی میفهمیم که درواقع گفته شده است. گرایس (1975) اصطلاح معنای ضمنی را برای عطف به آنچه منظور متکلم است یا تلویحاً مدنظر متکلم است، به کار میبرد تا آنچه او لطفاً بیان میکند.
معنای ضمنی را نباید بامعنای غیر تحتاللفظی برای مثال، با معنای اصطلاحی قاطی کرد. معنای اصطلاحی، قراردادی است و تفسیر آن بستگی به تسلط کامل به نظام زبانی موردنظر دارد تا به تفسیر موفق معنای موردنظر یا تلویحی یک گویندهی خاص در یک بافت موردنظر برای مثال، در گفتگوی زیر:
A: shall we go for a walk?
B: could I take a rain check on that?
تفسیر صحیح پاسخ B منوط به دانستن معنای قراردادی take a rain check on that? در انگلیسی آمریکایی (به معنی «به وت دیگری محول کردن»، «برای دفعهی بعد گذاشتن») است. هیچ معنای ضمنی گفتگویی در اینجا وجود ندارد. حال این مثال را با گفتگوی مشابهی که حاوی کاربرد اصطلاحی نیست، در نظر بگیرید:
A: shall we go for a wald?
B: It’s raining.
چگونه A (یا هر کسی که صحنه را مشاهده میکند) میداند که گفته ‘It’s raining’- که یک اظهارنظری دربارهی آبوهوا است- به سؤال «پیادهروی کردن» مرتبط سازد؟ چرا فرض میکنیم که ‘It’s raining’ به معنی پاسخی برای سؤال بالا باشد؟ یک پاسخ که قبلاً مطرح شد این است که ما این کار را برای برقراری انسجام انجام میدهیم.
اگر این جواب را قبول نداشته باشیم، از کجا میفهمیم که چگونه آن را معنی کنیم؟ آیا این به معنی «نه، بهتره پیادهروی نکنیم چون بارون میباره». «خب، ولی بهتره چتر با خودمون ببریم»، یا شاید «بله- هر دوی ما پیادهروی زیر باران را دوست داریم» است؟ همچنین ملاحظه میکنید که یک گفته یعنی ‘It’s raining’ میتواند معنی کاملاً متفاوتی در یک بافت دیگر داشته باشد:
A: What Jane up to these days?
B: It’s raining!
در اینجا، متکلم A احتمالاً اظهارنظر B را راجع به آبوهوا به معنی چیزی شبیه «نمیخواهم راجع به این موضوع صحبت کنم» یا شاید بسته به لحن صدا و حالت چهرهی B به معنی «تو باغ نیستی- نباید همچنین سؤالی از من بپرسی» معنی میکند.
گرایش چنین مطرح میکند که متکلم میتواند معنی ضمنی را بهصورت راردادی یا غیر قراردادی، سیگنال کند. برای سیگنال یک معنای ضمنی بهصورت قراردادی،متکلم از منابع بافتی که بهصورت قراردادی برای نمایاندن روابط خاصی بین جملات مورداستفاده قرار میگیرد، بهره میجوید. حروف ربطی مثل because, therefore و in spite of از چنین منابع متنی محسوب میگردند.
ساخت دستوری، منابع بافتی دیگری است. برای مثال، در جملهی ‘It’s money that they want’ خود ساخت دستوری بهصورت قراردادی آنچه را در جملهوارهی وابسته بیان میگردد، بیان میکند، که در این مورد. «آنها چیزی میخواهند» است (به بحث ساخت اطلاعات در فصل پنجم، بخش 5.1.2 رجوع کنید).
ولی چطور متکلم معنایی را سیگنال میدهد (یا یک شنونده معنایی را تفسیر میکند) که بهصورت قراردادی در زبان کدگذاری نشده است؟ قبل از ارائهی توضیحی از پاسخ گرایس به این سؤال، باید خاطرنشان سازم که گرایس عمدتاً به متن نوشتاری نمیپردازد.
درواقع، نهتنها او اظهار نظراتش را محدود به گفتگوهای شفاهی میکند، بلکه آنها را محدود به مجموعهی کوچکی از اینها- یعنی توالیهای سؤال/ جواب میکند. شکی نیست که مشغولیت فکری گرایس نسبت به گفتار بدین معنی است که دیدگاههای او را بعضیاوقات بهسختی میتوان به ارتباط نوشتاری مرتبط کرد. اگرچه گفتار و نوشتار دارای ویژگیهای مشترک بسیاری هستند، ولی صد در صد یکسان نیستند.
بااینحال، من باور دارم که دیدگاههای گرایس کاربردهای مهمی در ترجمه دارند. بنابراین من پیشنهاد میکنم که عدمکفایت نظریهی گرایس در باب معنای ضمنی را برحسب کاربرد آن در کلام نوشتاری کماهمیت فرض کنیم تا مناسبت عام آن را به ترجمه بفهمیم.
گرایس چنین پیشنهاد میکند که کلام دارای ویژگیهای مهم خاصی است؛ برای مثال، کلام متصلبههم است (یعنی حاوی توالیهای غیر مربوط به هم نیست)؛ دارای هدف است؛ و یک فعالیت دستهجمعی است. این ویژگیها باعث وجود اصل عامی از ارتباط شد که آن را اصل همکاری (co-operative principle) مینامند و توقع میرود مشارکین در گفتگو از آن پیروی کنند:
سهم خود را در گفتگو بهاندازهی موردتقاضا انجام دهید درزمانی که گفتگو صورت میگیرد، توسط هدف یا جهتی مقبول از مبادلهی کلام که در آن دخیل هستید.
(گرایس 45: 1975)
آن معنای ضمنی و تلویحی که بهصورت قراردادی علامت داده نمیشود از این اصل همکاری و تعدادی اصل همراه با آن یعنی؛ اصل کمیت (quantity maxim)، اصل کمیت (quality maxim)، اصل ارتباط (relevance (relation) maxim) و اصل حالت (manner maxim) ایجاد میشود:
1- کمیت
(الف) مشارکت خود را در گفتگو تا جایی که مقتضی است، آگاهیدهنده نمایید (برای مقاصد جاری گفتگو).
(ب) مشارکت خود را آگاهیدهندهتر از آن نکنید که موردنیاز است.
2- کیفیت
«سعی کنید که مشارکتتان در گفتگو، صادقانه باشد» بهویژه:
(الف) چیزی نگویید که معتقدید غلط است.
(ب) چیزی نگویید که برای آن شواهد کافی وجود نداشته باشد.
3- ارتباط
مشارکت در گفتگو مرتبط با گفتگوی جاری باشد.
4- حالت
سخن شما روشن و واضح باشد، بهویژه:
(الف) از گنگی بیان خودداری کنید.
(ب) از ابهام خودداری کنید.
(ج) مختصر سخن بگویید (از اطناب غیر لازم دوریکنید).
(د) مرتب و منظم سخن بگویید.
اصولی که در بالا توضیح داده شدند، خطمشیای به دست میدهند و نه قواعد خشکی که باید توسط کاربران زبان از آنها تبعیت شود: ما میتوانیم و باید از چسبیدن به این اصول در برخی موقعیتها خودداری کنیم: برای مثال، یک شرکتکننده در گفتگو ممکن است از پیروی از یک یا بیش از یکی از اصول خودداری نماید تا از موضوع یا سؤالی طفره برود.
این موردی است که اغلب در مصاحبههای سیاسی وجود دارد. در کلام گفتاری، شرکتکننده همواره میتواند متوقع باشد که از این اصول پیروی میشود. بلوم- کولکا (1983) چندین مثال از مصاحبههای سیاسی از تلویزیون اسرائیل را ارائه میدهد. وقتی مصاحبهکنندهای به آقای پرز میگوید «آقای پرز» اگر بتوانیم به حقایق قطعی بپردازیم…» (همانجا: 138)، درواقع این مصاحبهکننده عملاً به اصول حالت و ارتباط با خواستن از آقای پرز که نکتهی موردنظر را بگوید، استناد میکند.
پس اصول گرایس خطمشیای برای مشارکین در گفتگو ایجاد میکند، حتی وقتیکه از آنها پیروی نشود، و درنتیجه زیر پا گذاشتن آنها شیوهای از بهکارگیری این عرف برای انتقال یک معنای موردنظر شناخته میشود. این نکته در زیر مفصلاً توضیح داده شده است.
در حال حاضر، کفایت میکند خاطرنشان کنیم که اصول محاورهای و معانی ضمنی که منتج از پیروی یا نادیده گرفتن این اصول حاصل میشود، برای هد ارتباط موجود به کار میرود. این هدف بسته به موقعیت و مشارکین در گفتگو متفاوت خواهد بود: ممکن است اطلاعاتی را انتقال دهد؛ عقاید یا عواطف شنوندهها با تحت تأثیر قرار دهد؛ اعمال آنها را هدایت کند و از این قبیل.
حال اگر در مقام کاربران زبان چیزی مثل اصل همکاری گرایس را تشخیص دهیم و به آن وفادار باشیم، پس دلیلی که فرض کنیم پس از سؤال، جواب آن میآید، کاملاً روشن میشود: ما فرض میکنیم که هم متکلم و هم مخاطب اصل همکاری بهویژه اصل ارتباط را مدنظر دارند.
بنابراین، دنبال یک تفسیری خواهیم گشت که آن را به گفتهی قبلی متصل سازد. ما ارتباط را به آنچه میشنویم و میخوانیم منتسب میکنیم، حتی وقتی در سطح غیر مرتبط به کلام قبلی باشد، و بدون توجه به اینکه یک ارتباط صراحتاً آورده شده یا نه. برای مثال در شنیدن یا دیدن جملات:
Elizabeth is putting on a lot of weight, she smokes very heavily.
طبیعتاً سعی میکنیم تا این دو جمله را به نحوی به هم ربط دهیم. ممکن است چنین استنباط کنیم که متکلم بهطور تلویحی میگوید که الیزابت وزن زیادی اضافه کرده چون به دت سیگار میکشد، یا برعکس: یعنی او بهشدت سیگار میکشد چون وزن اضافه کرده است (شاید برای کنترل کردن اشتهایش).
استنباط کمتر محتمل، ولی بدون شک امکانپذیر، این است که الیزابت وزن زیادی اضافه کرده بهرغم این حقیقت که او سیگار زیادی میکشد. هنوز استنباط ممکنهی دیگر این خواهد بود که الیزابت به خودش نمیرسد، سلامتی او نقصان یافته، او آنچنانکه باید مراقبت خودش نیست.
استنباطهای کاربردشناختی ازایندست، برای برقراری انسجام کلام ضروری هستند. لوینسون (1983) دربارهی این موضوع کمی اغراق میکند وتی چنین مطرح میکند که چنین استنباطهایی برای حفظ فرضیهی همکاری ایجاد میشود و اینکه بدون آنها گفتههای مجاور بسیاری به نظر غیر مرتبط به هم یا به کلام در حال جریان میرسد.
باوجوداین، واقعیت زیادی در آنچه او میگوید، وجود دارد. اینکه کدام استنباط را بهطور طبیعی انجام دهیم بستگی به عوامل زیادی از قبیل دانش ما از دنیا، از چیزهایی مثل ارتباط بین سیگار کشیدن، اشتها و وزن؛ دانش ما از مشارکین گفتگو در کلام، از متکلم، از الیزابت؛ دانش ما نسبت به زبان خاصی که مورداستفاده قرار گرفته و تسلط ما به آن و ازایندست بستگی دارد.
پس معانی ضمنی آن استنباطهای کاربردشناختی هستند که ما را قادر میکنند تا به چیزی شبیه به انسجام توجیهی کارولس دست یابیم. اینها وجوهی از معنا هستند که ورای معنای تحتاللفظی و قراردادی یک گفته قرار دارند و تفسیر آنها بستگی به شناختن اصل همکاری و اصلهای آن دارد.
کاربر زبان بهجز پیروی کردن از این اصول، میتواند عمداً از اصل تخطی کند و یا این کار چیزی را خلق کند که گرایس آن را معنای ضمنی محاورهای (conversational implicature) مینامد. برای مثال اگر گفتهی Do you know what time it is? بهعنوان سؤال مطرح شود، در آن صورت این معنی را منتقل میسازد: «من نمیدانم ساعت چند است؛ میخواهم ساعت را بدانم.» لوینوسن (1983) این نوع از معنی را معنای ضمنی معیار (standad implicature) مینامد.
اگر همین جمله بهعنوان یک سؤال بلاغی در بافت صحیح و یا آهنگ گفتار مناسب به کار رود، میتواند این معنی را منتقل کند که «خیلی دیر کردید» این همان چیزی است که گرایس آن را معنای ضمنی محاورهای میداند. این معنا را میتوان با تخطی کردن از اصل کیفیت (که مستلزم صداقت است) حاصل کرد. معنی ضمنی محاورهای را میتوان با نادیده گرفتن یک یا چند اصل منتقل کرد.
یکی از مثالهای گرایس این است: تصور کنید که از یک استاد رشتهی فلسفه خواسته میشود تا معرفینامهای برای داوطلبی برای تدریس در رشتهی فلسفه بنویسید. او چنین مینویسد که رفتار آن داوطلب بیعیب و دستخطش فوقالعاده خوانا است.
مخاطب چگونه این معرفینامه را تفسیر میکند؟ با عنایت به این که این استاد در سمتی است که بهصورت مستقیم راجع به نقاط ضعف و قوت داوطلب در رشتهی فلسفه اظهارنظر کند، ولی ظاهراً او از این کار امتناع میکند، بااینکه باید چنین فرض کرد که این استاد از اصول محاورهای بهویژه اصل ارتباط پیروی میکند.
پس طبق گفتهی گرایس آنچه متکلم انجام میدهد «آن چیزی خواهد بود که او انتظار دارد تا شنونده تصور کند تا بدینوسیله این ایده حفظ شود که از اصول مکالمهای تخطی نشده است» (185: 1981). بنابراین، مخاطب چنین استنباط میکند که این استاد با پاسخش معنایی تلویحی را مدنظر دارد، که در این مورد معنی این است که این داوطلب برای رشتهی فلسفه خوب نیست.
اصل همکاری و اصول آن میتواند توجیهکنندهی این حقیقت باشند که ما گفتههایی مانند آنچه در بالاآمده را بیربط نمیدانیم. بلکه آنها بهصورت مستقیم توضیح نمیدهند که چگونه ما به یک استنباط خاص میرسیم، یعنی یک معنای ضمنی محاورهای (برحسب اصطلاح گرایس). این موضوعی دشوار است که عمدتاً حلنشده باقی میماند. از یک نظر معانی ضمنی محاورهای اغلب غیرقابلتعیین کردن میباشند.
ازنظر دیگر، یک گفته میتواند چند تفسیر ممکن داشته باشد. ممکن است این موضوع از طرف متکلم عمدی باشد یا نباشد. در هر حالت، این موضوع باعث پیچیده شدن کار مترجمی میشود که دانسته یا نادانسته تفاسیر ممکن خاصی را از نسخهی اصلی متن مبدأ حذف میکند.
مترجم حتی ممکن است سهواً باعث ایجاد تفاسیر دیگری شود که قابل استنتاج از متن اصلی نیست. هردوی این حالات میتواند بروز کند، چون محدودیتهایی بر روی مترجم بهواسطهی ساخت زبان مقصد، ماهیت مخاطب مقصد و عرف فرهنگ مقصد اعمال میشود.
اگر غیرقابلتعیین بودن را کنار بگذاریم، گرایس شماری از عوامل را توضیح میدهد که میتوانند در توفیق یا شکست ما در فهمیدن معانی ضمنی سهم داشته باشند، اینها عبارتاند از:
1- معنای قراردادی کلمات و ساختهای مورداستفاده (یعنی تسلط بر روی نظام زبانی) به همراه شناختن هر ارجاعی که میتواند وجود داشته باشد؛
2- اصل همکاری و اصول مربوط به آن؛
3- بافت گفته (چه بافت زبانی و چه بافت غیرزبانی)؛
4- موارد دیگری که مربوط به دانش زمینهای هستند؛ و
5- این حقیقت (یا حقیقت مفروض) که تمامی مقولات مرتبط که در زیر عناوین قبلی قرار میگیرند در دسترس هر دو طرف شرکتکننده در مکالمه هستند و اینکه هر دو طرف میدانند یا چنین فرض میکنند که اینطور باشد.
می خواهم فهرست کامل کتاب را ببینم و بعد ادامه بدم
می خواهم بخش بعدی کتاب یعنی انسجام، معنی ضمنی و استراتژیهای ترجمه را بخوانم