نمونههایی برای روش اول در ترجمه متون ادبی
روش غیرشکسته در صورت گفتاری ترجمه
نمونه اول ترجمه گفتاری غیرشکسته
الف) نمونة اول از ترجمة چهرة مرد هنرمند در جوانی (1380)، به قلم منوچهر بدیعی، انتخاب شده است. در اینجا مترجم گفتگوها را با استفاده از کلمات و تعبیرات محاورهای ترجمه کرده و از این طریق تا حد زیادی به ترجمة خود لحن گفتاری داده است. برخی از این کلمات و تعبیرات عبارتند از: سینه به سینه شدن، ترتیب چیزی را دادن، گور پدر کسی، پناه بر خدا، کاروکاسبی، بفرستیمش، غذا لمباندن، تن به زیر بار کار دادن، لات و کلهشق، یک قازی، قیلی ویلی شدن.
— I walked bang into him, said Mr Dedalus for the fourth time, just at the corner of the square.
— Then I suppose, said Mrs Dedalus, he will be able to arrange it. I mean about Belvedere.
— Of course he will, said Mr Dedalus. Don’t I tell you he’s
provincial of the order now?
— I never liked the idea of sending him to the Christian Brothers myself, said Mrs Dedalus.
— Christian brothers be damned! said Mr Dedalus. Is it with Paddy Stink and Micky Mud? No, let him stick to the Jesuits in God’s name since he began with them. They’ll be of service to him in after years. Those are the fellows that can get you a position.
— And they’re a very rich order, aren’t they, Simon?
— Rather. They live well, I tell you. You saw their table at Clongowes. Fed up, by God, like gamecocks.
Mr Dedalus pushed his plate over to Stephen and bade him finish what was on it.
—Now then, Stephen, he said, you must put your shoulder to the Wheel, old chap. You’ve had a fine long holiday.
O, I am sure he’ll work very hard now, said Mrs Dedalus, especially when he has Maurice with him.
— O, Holy Paul, I forgot about Maurice, said Mr Dedalus. Here, Maurice! Come here, you thick-headed ruffian! Do you know I’m going to send you to a college where they’ll teach you to spell c.a.t. cat. And I’ll buy you a nice little penny kerchief to keep your nose dry. Won’t that be grand fun?
آقای ددالوس برای چهارمین بار گفت: درست سر نبش میدان با او سینه به سینه شدم.
خانم ددالوس گفت: گمان میکنم بتواند ترتیبش را بدهد. یعنی ترتیب مدرسة بلودر را.
آقای ددالوس گفت: البته که میتواند. مگر نگفتم که حالا سرکشیش فرقه در ایالت شده است؟
خانم ددالوس گفت: من خودم هیچ وقت خوشم نمیآمد که به مدرسة بادران مسیحی بفرستیمش.
آقای ددالوس گفت: گور پدر برادران مسیحی! مگر میفرستیمش پیش پدی بوگندو و میکی لجن؟ نه، تو را به خدا بگذار ببریمش پیش همان یسوعیها چون از اول پیش آنها بوده است. چند سال دیگر به او فایده میرساند. این یسوعیها آدمهایی هستند که میتوانند برای آدم کار و کاسبی پیدا کنند.
– فرقه خیلی پولداری هم هستند، مگر نه، سایمون؟
– نسبتاً، این را میدانم که زندگی مرفهی دارند. در کلانگوز دیدی که چه سفرهای داشتند. پناه بر خدا، مثل خروس جنگی غذا میلنبانند.
آقای ددالوس بشقابش را به طرف استیون هل داد و به او امر کرد که نه آن را بخورد و پاک کند. گفت:
– حالا دیگر استیون باید تن به زیر بار کار بدهی، بچهجان، تعطیلات دراز و خوبی داشتی.
خانم ددالوس گفت: بعله، مطمئنم که از این به بعد جداً درس میخواند مخصوصاً حالا که موریس هم کنار دستش است.
آقای ددالوس گفت: یا پولس مقدس، موریس را یادم رفته بود. بیا موریس! بیا اینجا لات کلهشق! میدانی میخواهم بفرستمت مدرسه تا بهت نوشتن گ. ر. ب. ه، گربه را یاد بدهند. یک دستمال کوچولوی قشنگ یک قازی هم برایت میخرم که با آن دماغت را پاک کنی. تو دلت قیلی ویلی نشد؟
نمونه دوم ترجمه گفتاری غیرشکسته
ب) نمونة دوم از ترجمة داستان کوتاه آدمکشها، به لم احمد گلشیری، انتخاب شده است. آنچه در اینجا میگذرد گفتگویی است بین کارگر یک رستوران و یک آدمکش. مترجم کلمات را نشکسته، اما میتوانست از کلمات و تعبیرات محاورهای بیشتری استفاده کند تا گفتگوها این قدر رسمی به نظر نرسد.
Nick opened the door and went into the room. Ole Anderson was lying on the bed with all his clothes on. He had been a heavyweight prizefighter and he was too long for the bed. He lay with his head on two pillows. He did not look at Nick.
“What was it?” he asked.
“I was up at Henry’s,” Nick said, “and two fellows came in and tied up me and the cook, and they said they were going to kill you.
It sounded silly when he said it. Ole Anderson said nothing.
-‘They put us out in the kitchen,” Nick went on. “They were going to shoot you when you come in to supper.’
Ole Anderson looked at the wall and did not say anything.
“George thought I better come and tell you about it.”
“There isn’t anything I can do about it,” Ole Anderson said.
“I’ll tell you what they were like.
don’t want to know what they were like,” Ole Anderson
said.
He looked at the wall. “Thanks for coming to tell me about
it.”
“That’s all right.’•
Nick looked at the big man lying on the bed.
“Don’t you want me to go and see the police?”
“No,” Ole Anderson said. “That wouldn’t do any good.”
“Isn’t there something could do?”
“No. There ain’t anything to do.’
“Maybe it was just a bluff.”
”No. It ain’tjust a bluff.”
Ole Anderson rolled over toward the wall.
“The only thing is,” he said, talking toward the wall, “I just make up my mind to go out. I been in here all day.
“Couldn’t you get out of town?”
“No,” Ole Anderson said. “1 am through with all that running around.”
He looked at the wall.
“There ain’t anything to do now.”
“Couldn’t you fix it up some way?”
“NO. I got in wrong.” He talked in the same flat voice. ‘There ain’t anything to do. After a while I’ll make up my mind to go out.”
نیک در را باز کرد و پا به اتاق گذاشت. آل اندرسن با لباس روی تخت دراز کشیده بود. در گذشته مشتزن سنگین وزن بود. تختخواب از قدش کوچکتر بود. دو بالش زیر سرش گذاشته بود. به نیک نگاه نکرد.
پرسید:«چی شده؟»
نیک گفت: «من توی رستوران هنری بودم که دو نفر وارد شدند و من و آشپز را به هم بستند و گتند میخواهند شما را بکشند.»
حرفهایش خندهآور به نظر رسید. آل اندرسن چیزی نگفت.
نیک ادامه داد: «ما را بردند توی آشپزخانه. خیال داشتند وقتی وارد میشوید. شام بخورید با تیر شما را بزنند.»
آل اندرسن به دیوار نگاه کرد و چیزی نگفت.
«جورج گفت بیایم اینجا و خبر را به شما برسانم.»
آل اندرسن گفت: «من نمیتوانم جلو آنها را بگیرم.»
«میخواهید برایتان بگویم چه قیافهای داشتند؟»
آل اندرسن گفت: «نمیخواهم بدانم چه قیافهای داشتند.» به دیوار نگاه میکرد. «ممنونم که آمدید خبر را به من رساندید.»
«من کاری نکردم.»
نیک به مرد تنومند که روی تخت دراز کشیده بود نگاه کرد.
«نمیخواهید بروم به پلیس خبر بدهم؟»
آل اندرسن گفت: «خیر، فایدهای ندارد.»
«کاری از دست من برمیآید؟»
«نه، کاری نمیشود کرد.»
«نکند لاف زده باشند؟»
«خیر، لاف نزدهاند.»
آل اندرسن رو به دیوار غلت زد.
رو به دیوار گفت: «بدی کار این است که نمیتوانم عزمم را جزم کنم
بروم بیرون. ازصبح تا حالا پایم را از اینجا بیرون نگذاشتهام.»
«چطور است از شهر بروید.»
آل اندرسن گفت: «خیر، دیگر از در به دری خسته شدهام.»
به دیوار نگاه کرد.
«دیگر کاری نمیشود کرد.»
«نمیشود موضوع را یک جور رفع و رجوع کنید؟»
با همان لحن یکنواخت گفت: «خیر، من کار نادرستی کردهام. کاریش نمیشود کرد. چند دقیقه دیگر شاید بلند شوم بروم بیرون.»
نمونه سوم ترجمه گفتاری غیرشکسته
ج) نمونة سوم بخشی از ترجمة نمایشنامه بوتة آزمایش، به قلم علی اصغر پهلوانلو، است. مترجم در مقدمة کتاب توضیح میدهد که به دلیل تئاتری بودن نوع اثر از زبان محاورهای برای ترجمه گفتگوها استفاده کرده و توصیفات را حذف کرده است.
ABIGAIL: | quavering, as she sits: I would never hurt Betty I love her dearly. |
PARRIS: | Now look you, child, your punishment will come in its time. But if you trafficked with spirits in the forest I must know it now, for surely my enemies will, and they will ruin me with it. |
ABIGAIL: | But we never conjured spirits. |
PARRIS: | Then why can she not move herself since midnight: This child is desperate! Abigail lowers her eyes. It must come out — my enemies will bring it out. Let me know what you done there. Abigail, do you understand that I have many enemies? |
ABIGAIL: | I have heard of it, uncle. |
PARRIS: | There is a faction that is sworn to drive me from my pulpit. Do you understand that? |
ABIGAIL: | I think so, sir. |
PARRIS: | Now then, in the midst of such disruption, my own household is discovered to be the very center of some obscene practice. Abominations are done in the forest — |
ABIGAIL: | It were sport, uncle! |
PARRIS: | pointing at Betty: You call this sport? She |
lowers her eyes. He pleads: Abigail, if you know something that may help the doctor, for God’s sake tell it to me. She is silent. I saw Tituba waving her arms over the fire when J came on you. Why was she doing that? And I heard a screeching and gibberish coming from her mouth. She were swaying like a dumb beast over that fire!
ابیگیل: من بتنی رو خیلی دوس دارم، هیچ وخ ممکن نیس اذیتش کنم. من …
پارس حالا خوب گوش کن، بچه. هیچ دلم نمیخواد تنبیهت کنم، وقت اونم میرسه. اما اگه تو توی جنگل با ارواح سروسری داشتهای، من بایس بدونم چون که دشمنام حتماً بو میبرن و زندگیمو تباه میکنن.
ابیگیل: ولی ما که اصلاً روح احضار نکردیم.
پاریس: پس چرا این از دیشب نمیتونه خودشو تکون بده؟ این بچه بیجونه! قضیه بایس برام روشن بشه- دشمنای من نه توی قضیه رو در میآرن. بگو ببینم اون جا چکار میکردی؟ ابیگل، تو که میدونی من چقدر دشمن دارم.
ابیگیل: میدونم، دایی.
پاریس: یه باندی این جاس که قسم خورده منو از محراب کلیسا بیرون بکشه. میفهمی یعنی چه؟
ابیگیل: فکر میکنم متوجه باشم، قربان.
پاریس: بعد درست وسط این توطئه کاشف به عمل میآد که خونة من، مرکز بعضی کارای زشت و خلاف اخلاقه. توی جنگل اعمال شنیعی انجام میشه.
ابیگیل: دایی، ما فقط بازی میکردیم!
پاریس: موقعی که یه هو سر رسیدم، تیتوبا رو دیدم که داش دستاشو رو آتش چرخ میداد، واسه چی این کار و میکرد؟ تازه صداهای نامفهوم هم از دهنش خارج میشد …