نهضت ترجمه در خدمت اقتدار مرکز

نهضت ترجمه در خدمت اقتدار مرکز

 

المأمون در پی یک جنگ داخلی و برادرکشی که پایه‌های حکومت عباسیان را به لرزه درآورد به قدرت رسید. برای درک بهتر سنگینی این اغتشاش لازم است وقایع را به اختصار مرور کنیم؛ پدر او، هارون‌الرشید، در سال 193/809 وفات یافت. از دو برادر، الامین در بغداد به خلافت نشست و المأمون به عنوان والی خراسان در مرو مستقر شد. درگیری بین دو برادر تقریباً بلافاصله شروع و تا شکست و قتل الامین به دستور طاهر سردار فاتح المأمون ادامه یافت (198/813). بعد از سقوط بغداد و مرگ الامین، المأمون در مرو باقی ماند و تصمیم گرفت از انجا حکومت کند. این تصمیم به تطویل جنگ داخلی به مدت شش سال دیگر انجامید. زمانی که المأمون نهایتا در مرحله دوم جنگ داخلی هم به پیروزی رسید و در سال 204/819 تصمیم به بازگشت به بغداد گرفت، بیش از ده سال از بی‌ثباتی در شهر المنصور می‌گذشت.

جنگ‌های داخلی تأثیرات دراز مدتی به همراه دارند و این یک نیز مستثنی نبود؛ می‌توان استدلال کرد که تجزیه قدرت نافذ عباسیان در اثر تأسیس حکومت آل بویه در سال 945 با این جنگ داخلی شروع شده است. المأمون با مشکلات فراوانی مواجه شد که مهمتر از همه ظاهراً بحران مشروعیت بوده است. کنترل این بحران بسیار سخت‌تر از چیزی بود که نیای او، المنصور، با آن مواجه بود. المنصور توانسته بود این مسأله را تا حدودی با موفقیت اداره کند چون از موضع قدرت و با تعقیب سیاست جذب و حل و فصل، و انضمام ایدئولوژیکی جناحها به منظور متابعت و حمایت از او عمل می‌کرد؛ اتخاذ ایدئولوژی حکومتی زرتشتی، که در فصل 2 در مورد آن بحث شد، نتیجه همین سیاست بود.

المأمون تا به این حد خوش شانس نبود؛ اوضاع با آنچه که تفاد سال قبل از آن بود کاملا تفاوت داشت. اولاً بحران مشروعیت عمیقتر بود. قتل المین، علاوه بر آن که اولین خلیفه کشی در تاریخ عباسی بود، ظاهراً وجاهت هم نداشت. میزان آسیب وارده به تصویر شخصیت المأمون در نتیجه این عمل را می‌توان از وسعت تلاش المأمون و مبلّغان او برای بازنویسی تاریخ در جهت توجیه این عمل حدس زد. ثانیاً، سیاست‌های اولین خلافی عباسی، سلف المأمون، در ترویج آرمان خود، اضداد آن را نیز تولید کرد که با جنگ داخلی تشدید شد. حل این معضلات نیز به عهده المأمون بود.

نتیجه سیاست جذب و بده بستان ایدئولوژیکی المنصور، که توسط جانشینان او هم تعقیب شد، رشد کنترل نشده انواع اندیشه‌ها، ایدئولوژی‌ها، و رشته‌ها بود. همان طور که دیدیم، نهضت ترجمه هم یکی از ذینفعان مستقیم این سیاست‌ها بود؛ اما به همین ترتیب نیز رویرد‌های دیگری به اسلام که از محافل حمایت کننده نهضت ترجمه در بغداد سرچشمه نمی‌گرفت شکل گرفته و در حال ثبت مکتوب بود. به ویژه تدوین نظریه و عمل حقوقی به نظر می‌رسید که مهمترین تحوّل باشد. الشافعی، عالم شهیر قضا که رساله او درباره روش حقوقی پیشتاز آرمان قانون بر اساس متون منتسب به نمونه‌های عملکرد (سنّت) پیغمبر (ص) شد، در سال 204/820 وفات یافت. رساله او، همان طور که الهبری (El-Hibri) توجه می‌دهد، بیش از آن که ما حصل چنین آرمانی باشد، ناشی از وجود چنین تمایلاتی در جامعه بود. تشویق‌های ناشی از یک سیاست دیگر خلفای اولیه عباسی برای وقوع چنین تحولاتی را هم باید به این مطلب اضافه کرد، و آن سیاست افزایش تعداد تشرف آورندگان به اسلام است. در نتیجه، طی هفتاد سال اول حکومت عباسیان در شهرهای عمده اسلامی گروه‌هایی از دانشمندان یا روشنفکران پدید آمدند که دغدغه اصلیشان قانون بود و از سیاست‌های خلافت مرکزی هم به کلّی مستقل بودند.

حرکت به سمت تمرکز قدرت و کنترل شدید توسط خلیفه از همان زمان المنصو مشهود بود- نقشه شهر بغداد و مقر خلافت در مرکز شهر مشهودترین نماد آن بود- اما حتی خود المنصور هم می‌دانست که برای برخورداری از حداکثر حمایت باید انعطاف پذیر باشد. هیچ چیز بهتر از روایت برخورد او با مالک بن انس، بنیانگذار مکتب قضایی مالکی، نمی‌تواند این موضوع را روشن کند. المنصور از مالک خواست تا اجازه دهد کتاب الموطأ او به عنوان کتاب مرجع احادیث (معتبر) پیغمبر (ص) تعیین شود، اما مالک نپذیرفت. این روایت دو چیز را نشان می‌دهد؛ اول آن که المنصور تلاش می‌کرد یک متن حقوقی پایه‌ای برای استفاده یکسان و سراسری ایجاد کند تا خلیفه به این طریق کنترل خود را تا حدودی اعمال کند، و دوم آن که، مالک به صراحت نشان می‌دهد که مایل است، عملاً به علت تفاوت اعمال مسلمین در شهرهای مختلف، مستقل از اقتدار خلافت باقی بماند.

واکنش المأمون به این چالش‌ها منجر به اتخاذ سیاست‌هایی شد که موضوع بخث‌های متعصبانه و عالمانه از آن زمان تاکنون بوده است. بهترین معرّف این سیاست‌ها اعمال محنه، یا تفتیش عقاید، نهاد رسمی اعتقاد به حدوث قرآن بود. برای افرادی که به هنگام جلسات حقوقی و قضایی از تأیید و اعتراف این عقیده سرباز می‌زدند مجازات شلاّق و زندان در نظر گرفته شده بود. مسأله نهضت ترجمه در این چارچوب دارای دو وجه است: اول، نقشی که به لحاظ تاریخی در سیاست‌های کلی المأمون ایفا کرد و دوم علت ارائه تصویری تحریف شده از این نقش توسط تواریخ رسمی واصلی علت این که می‌گویم تحریف شده آن است که افتخار شروع عملی یا موثر نهضت ترجمه در تاریخنگاری متعاقب عربی و تحقیقات جدید متکی به آن، تقریباً بلا استثنا، به المأمون داده شده است. این مطلب البته همانطور که قبلاً شرح دادم صحت ندارد، اما این سئوال که چرا چنین تصوری پدید آمد، شایسته بررسی است.

در فصل گذشته از شرح سیاست‌های اولین خلفای عباسی به روایت الاخباری و به نقل از المسعودی استفاده کردیم. در اینجا هم او تصویر منحصر به فردی ارائه می‌کند که شروع این بررسی با آن بسیار مفید است. او درباره المأمون می‌گوید:

در شروع حکومت او، زمانی که او تحت نفوذ الفضل بن سهل و دیگران بود اوقاتی را صرف احکام ستاره شناسی و پیشگویی می‌کرد تا به تجویز ستارگان پی ببرد، و رفتار امپراطوران قدیم ساسانی مثل اردشیر بن بابت را الگوی خود قرار داده بود. او با جدیت تمام کتب باستانی را می‌خواند؛ او آنچنان به مطالعه اینها اشتیاق داشت و انچنان در خواندن این‌ها پشتکار نشان داد که در فهم آن‌ها متبحر و در درکشان استاد شد.

اما بعد از آن که الفضل بن سهل به سرنوشتی دچار شد که همه می‌دانند، المأمون به عراق آمد و به همه آن چیز‌ها پشت کرد و سیاست وحدت و وعده پاداش و تهدید مجازات را پیش گرفت. او جلساتی با متکلّمان داشت و علمایی را گرد خود جمع کرد که در مناقشات جدلی و مباحثه پرآوازه بودند، افرادی چون ابوالهذیل و النظّام و نیز طرفداران و مبلّغانشان. او قضات و خردمندان اهل فرهنگ را هم در این جلسات خود گرد می‌اورد؛ او این افراد را از شهرهای مختف گرد می‌آورد و برایشان مقرری تعیین می‌کرد. در نتیجه، خلایق به انجام تحقیقات نظری علاقه پیدا کردند و چگونگی انجام تحقیق و استفاده از جدل را فرا گرفتند؛ هر گروهی از اینان کتاب‌هایی می‌نوشتند که در آن آرمان خود را تبلیغ می‌کردند و از طریق آن‌ها آموزه‌های خود را تأیید و حمایت می‌کردند.

المأمون محصول سیاست‌های پدران خود بود که در فصول گذشته تشریح شد؛ روایت الاخباری درباره المأمون به لحاظ تأیید این نکته دارای اهمیت است. مادر وی ایرانی (و احتمالاً نوه اسطادسیس [اسطاث] شورشی علیه المنصور) بود و بی‌شک این واقعیت در تصمیم هارون برای انتصاب او به سمت والی خراسان موثر بوده است، اما تحصیلات او که ملهم از ایدئولوژی حکومتی زرتشتی ساسانی مورد استفاده المنصور در امپراطوری اسلامی بود، دیدگاهی را در او به وجود آورد که کاملاً با آن ایدئولوژی سازگار بود؛ بنابراین اتکای او به ستاره شناسی و مطالعه عمیق «کتب باستانی» دقیقاً در راستای مطالبی است که در فصل 2 شرح داده شد. حامیان او در طول سالهایی که او در مرو بسر می‌برد، هم قبل و هم بعد از مرگ الامین، نخبگان ولایت خراسان بودند که به احتمال زیاد تصوراتی از احیاء امپراطوری را در سر می‌پروراندند. داستان انتخاب اولیه رنگ سبز، رنگ ساسانیان، به عنوان رنگ حکومت از سوی المأمون که پس از ورود او به بغداد با رنگ سیاه مسلمانان عباسی عوض شد، ظاهراً حاکی از چنین تمایلاتی است.

الفضل بن سهل، محرم، مشاور، و وزیر المأمون نماینده منافع این طبقه بود. دلیل هارون الرشید، پدر المأمون، برای پشت کردن و کنار گذاشتن برامکه از قدرت در بغداد در سال 187/803 هر چه که بوده باشد با تصمیم حذف الفضل، خدمتگزار پیشین برامکه، از سوی المأمون پس از مراجعت به بغداد بی‌ارتباط نبوده است. توجه به همین دو واقعه به تنهایی کافی است که دریابیم در اوضاع اوایل قرن نهم، جناح قدیمی «ساسانی» و سیاست‌های آن دیگر به کار سلسله عباسی نمی‌آمده است. اوضاع تاریخی تغییر کرده بود.

اولاً، ایدئولوژی قدیمی ساسانی دیگر نمی‌توانست کارایی شصت سال قبل خود را داشته باشد. چون نه تنها تعداد متشرفان به اسلام از جمعیت پارسی در طول این سال‌ها به سرعت رشد کرده بود، بلکه علاوه بر آن نخبگانشان نیز، که از المأمون در طول اقامت او در مرو از او حمایت کرده بودند، دیگر در وضعیتی نبودند که بتوانند چنین کاری را برای او به عنوان خلیفه کل امپراطوری اسلامی انجام دهند؛ به علاوه المأمون قبلاً حمایت بلا بازگشت آن‌ها را جلب کرده بود و دیگر نیازی به اقدامات جلب کننده نبود. ثانیاً، ایدئولوژی زرتشتی و تاریخ ستاره شناختی آن به گونه‌ای که برای المنصور تشریح شده بود سلسله عباسی را وارث امپراطوری‌های گذشته در منطقه تصویر می‌کرد. اما قدرت سیاسی و اعتبار خاندان عباسی تا حدود زیادی بعد از جنگ داخلی و به ویژه بعد از تصمیم المأمون در انتصاب [حضرت امام] رضا علوی به عنوان جانشین خود در زمانی که هنوز در مرو بود، از بین رفته بود. ([سه دلیل تبلیغات منفی و مغرضانه خلفای اموی و عباسی علیه حضرت علی (ع) و فرزندان آن امام و معرفی شیعیان در زمره بدعت گذاران و زندقه، پذیرش این انتصاب نزد افکار عمومی غیرشیعه در قلمرو حکومت اسلامی با دشواری همراه بود. ضمن آن که با بدعت در امر خلافت در ماجرای سقیفه و تحولات پس از آن، خصوصاً در عهد امویان، سال‌ها بود که حق طلبی جای خود را به قدرت طلبی و سهم خواهی در روابط سیاسی داده بود. م]) در این چارچوب، المأمون احتمالاً به روشنی دریافته بود که ماندن در مرو و تداوم پیگیری این ایدئولوژی از او یک والی محلی، به جای خلیفه یک امپراطوری، می‌ساخته است. او چاره‌ای جز مراجعت به بغداد نداشت.

ترک مرو، ترک ایدئولوژی زرتشتی و نشاندن چیزی دیگر به جای آن را به دنبال داشت. انتخاب این جایگزین کاملا روشن بود؛ المأمون، امپراطور اسلامی یا آن گونه که لقب جدید او در سال 201/17-816 دلالت می‌کرد «خلیفه خدا» می‌شود. در واقع انتخاب المأمون به یک معنا در اثر گسترش اسلام به عنوان یک دین در سراسر امپراطوری در نتیجه پیگیری سیاست تشرف به اسلام از سوی اسلاف او، به وی تحمیل شد. معهذا، شیوه المأمون برای اعمال ایدئولوژی اسلام گرایانه، شیوه خود او بود که به محنه، یا «تفتیش عقاید»، منجر شد.

سیاست جدید المأمون بریک تفسیر مطلق انگارانه از اسلام مبتنی بود و خلیفه را داو نهایی در امور اعتقادی می‌شمرد. این امر هم در تاریخ اسلام تقریباً بی‌سابقه بود و هم با سیاست‌ جاری تمرکز زدایی اقتدار دینی که تا زمان المأمون شتاب گرفته بود، کاملاً در تعارض بود. این تصمیم را باید در چارچوب سیاست‌های دیگر المأمون که همگی دارای یک ویژگی و ملاحظه بودند ارزیابی کرد و آن سیاست کلی و عمومی تمرکز همه قدرت در دست خلیفه و اطرافیان بلافصل و تحت کنترل مطلق او بود. در یک سطح سیاسی کلی، به ویژه پس از آثار منفی جنگ داخلی، المأمون در تلاش برای ایجاد دوباره اقتدار متمرکز در حکومت خود برآمد. در سطح نظامی، سیاست تمرکز ارتش را در پیش گرفت. در سطح اداری، با توجه به مشکلات فراوان وی با برخی از قضات، توجه خاصی به امر قضا نمود و سعی کرد آن را بیشتر تحت کنترل خود درآورد. در سطح مالی، به اصلاحات گسترده‌ای در ضرب سکه دست زد که نتیجه آن یکپارچگی در ضرب سکه ولایات و کنترل آن توسط مرکز بود. در سطح ایدئولوژیکی، جهت گیری‌های مترمکز سازی سیاست‌های المأمون به نوعی واکنش در برابر تحولات درونی اسلام بود. این تحولات از یک سو ظهور عالمان دینی متعددی بود که مفسران ذیصلاح اسلام شمرده می‌شدند و مستقل از اقتدار مرکزی قدرت یافته بودند و از سوی دیگر عدم رضایت المأمون به تسلیم اقتدار مرکزی قدرت یافته بودند و از سوی دیگر عدم رضایت المأمون به تسلیم اقتدار خلیفه به کس دیگر بود. و بالاخره در سطح فردی و شخصی، تصمیم المأمون تحت تأثیر تربیت او در ایدئولوژی ساسانی بود که کلید بسیار با اهمیت درک و تفسیر سیاست‌های کلی او برای متمرکزسازی است.

الاخباری اشاره مختصر و مفیدی به این مطلب می‌کند که المأمون مانند امپراطوران ساسانی و بالاخص اردشیر بن بابک، یعنی اردشیر اول، سرسلسله ساسانیان (حکومت 42-224) رفتار می‌کرد. شهرت اردشیر در تاریخ ساسانی بی شک برای تدبیر سیاسی اوست و «وصیت‌نامه‌ای» (اندرز عهد) به او منتسب شده است که وی در آن به امپراطوران آینده ساسانی در مورد چگونگی حکومت اندرز داده است. خود سند به پهلوی است و تاریخ آن ظاهراً درست قبل از فتح اعراب است، اما اولین ترجمه عربی آن نسبتاً مفصل است. درباره دین و نقش آن در حکومت، اردشیر چنین اندرز می‌دهد:

آگاه باشید که اقتدار پادشاهی و دین دو برادر کاملاً موافق یکدیگرند. هیچ یک بدون دیگری نمی‌تواند زنده بماند چون دین اساس اقتدار پادشاهی است و اقتدار پادشاهی متعاقباً متولی دین می‌شود؛ تداوم اقتدار پادشاهی بدون اساس آن ممکن نیست و دین نمی‌تواند بدون متولی خود تداوم یابد چون هر چه که ولّی نداشته باشد گمراه می‌شود و هر چه که اساس نداشته باشد فرو می‌ریزد. اولین چیزی که برای شما می‌ترسم آن است که طبقات پایین اجتماع در مطالعه، تفسیر، و فرآگیری آن از شما پیشی بگیرند و اتکای شما به قدرت اقتدار پادشاهی شما را به دست کم گرفتن ان‌ها دلالت کند؛ به این ترتیب عده‌ای از زیردستان و عوام شرور که زمانی به آن‌ها بد کرده‌اید، به خشونت با ان‌ها رفتار کرده‌اید، اموالشان ر گرفته‌اید، تهدید و یا تحقیرشان کرده‌اید، در لباس رهبران پنهانی وارد قلمرو دین می‌شوند.

آگاه باشید که در هیچ ملکی هرگز یک رهبر دینی پنهانی و یک رهبر سیاسی رسمی با هم نمی‌توانند وجود داشته باشند، مگر آن که رهبر دینی قدرت رهبر سیاسی را غصب کند چون دین پایه است و اقتدار پادشاهی ستون و هر که اختیار پایه را در دست داشته باشد، در وضعیت بهتری برای کنترل کل بناست تا آن که ستون را در اختیار دارد…

پادشاه نباید کاری کند که عابدان، زاهدان، و پرهیزگاران فکر کنند که آن‌ها در دین عزیزتر و شیفته‌ترند و بیش از شاه برای آن دل می‌سوزانند.

همانطور که فریتز استپات (Fritz Steppat) اشاره می‌کند، عبارات ترجمه این سند کاملاً مشابه عبارات المأمون در فرمان اجرای محنه است. المأمون با قبول اندرز اردشیر به روشنی به این نتیجه رسید که پلورالیسم نهفته در تقسیم اقتدار دینی بین چند عالم دینی مضر منافع حکومت است. محنه، تلاش او برای بازگردندان اختیار در دست حکومت مرکزی و اجتناب از خطراتی بود که اندرزنامه اردشیر نسبت به وقوع آن هشدار می‌داد.

المأمون به منظور کسب موفقیت در تلاش خود برای بازگردندان اقتدار مترمکز به خلیفه و حتی تسری آن به شخص خود، به تلاش تبلیغاتی شدیدی متوسل شد که بر دو ستون استوار بود: این که او در واقع قهرمان اسلام و بنای حکومت است و دیگر این که فصل الخطاب تفسیر اسلام اوست و سایرین همه در مرتبه بعد قرار دارند. المأمون، جهت دستیابی به هدف اول، به یک جنگ امپریالیستی- امپریالیستی به این معنا که این جنگ از نظر کیفی با تاخت و تازهای گاه و بیگاه اسلاف عباسی او تفاوت داشت- علیه کفار، یعنی بیزانسی‌ها، دست زد. هدف المأمون تصرف زمین‌های بیزانس و اسکان مسلمین در آن نقاط به منظور گسترش قلمرو دار الاسلام بود.

هدف دوم صرفاً با خارج کردن معیار اقتدار دینی از دست علمای دین، که تا آن زمان به قدرت بلامنازع در این زمینه تبدیل شده بودند- و تمرکز آن در شخص خلیفه با حمایت فعال نخبگان روشنفک قابل تحقق بود؛ و این کار هم به نوبه خود مستلزم آن بود که قضاوت شخصی خلیفه درباره متون دینی، براساس عقل، معیار نهایی شناخته شود. و خلیفه می‌توانست به وسیله بحث و استدلال جدلی به یک قضاوت رسیده و دیگران را نیز نسبت به صحّت قضاوت خود متقاعد کند؛ به این ترتیب اینها به ابزار تصمیم‌گیری در مورد مسایل دینی و صدور حکم درباره آن‌ها به جای بیانیه‌های متعصبانه رهبران دینی بر اساس اقتدار منتقله تبدیل می‌شد. بنابراین سیاست‌های المأمون در ترویج مباحثه و اشاعه جدل، آنچنان که الاخباری برای ما روایت کرده است، در این راستا دنبال می‌شده است.

ذکر یک نکته در اینجا ضروری است. المأمون بیش از ان که به داشتن حرف آخر در دین بر اساس سلیقه فردی، که البته یک محصول فرعی سیاست‌های وی بود، علاقمند باشد درصدد ممانعت از تفوق «طبقات پایین اجتماع» در امور دینی، طبق اندرز اردشیر، بود؛ او مایل به از دست دادن حق فصل الخطاب بودن حاکم در سنت و اعتقاد دینی نبود. بنابراین، او درصدد ایجاد طبقه‌ای از بالا بود که همراه با وی متولی دین باشند نه آن که توده‌ها از پایین همراه با «رهبری پنهان» خود اختیار آن را به دست بگیرند. این ظاهراً یک جهت گیری تازه در جامعه اسلامی بود؛ به نظر می‌رسد که المأمون آگاهانه در پی ایجاد یک طبقه اشراف دینی برای همراهی با اشرافیت سیاسی بوده است.

المأمون هر دوی این سیاست‌ها را هم بر اساس سیاست‌های اسلاف خود بنا نهاد و هم آن‌ها را تعدیل کرد. او حکومت متمرکز ایدئولوژی حکومتی زرتشتی را اتخاذ و صرفاً اسلام را جایگزین زرتشتیت نمود؛ و سیاست تشرف به اسلام را نیز بر اساس استدلال جدلی با این شرط تعقیب می‌کرد که حکم او قضاوت نهایی باشد. نهضت ترجمه پشتیبانی‌های مهمی را در هر دو سیاست برای وی فراهم می‌کرد.

جدیدترین ها

مطالب مرتبط