روش لفظی- معنایی چیست؟
روش لفظی- معنایی روشی است مبتنی بر دو اصل بنیادی که در فصل دوم به آنها اشاره شد. در این روش مترجم میپذیرد که اولا دو زبان مبدأ و مقصد هر چند در مواردی مشترکند اما از جهات مختلف نحوی، واژگانی و معنایی تفاوتهایی نیز دارند؛ ثانیا این تفاوتها باید تا حد امکان در نظر گرفته شده و در مواردی که دو زبان بر یکدیگر انطباق نمییابند، از قوانین زبان مقصد تبعیت کرده و ترجمه را با رعایت قابلیتهای نحوی و معنایی زبان مقصد نوشت.
در اینجا ذکر نکتهای ضروری است و آن اینکه در روش لفظی- معنایی، مترجم کارش را با گرایش به سوی ثبات، یعنی ایجاد اجزای صوری متناظر با اجزای متن اصلی، آغاز میکند. در واقع اگر مترجم با گرایش به سوی ثبات بتواند هم به نویسنده وفادار بماند و هم به معیارهای زبانی زبان مقصد، دلیلی برای تغییر وجود ندارد. گرایش به ثبات تضمین کنندة دقت در ترجمه است. اما از آنجا که بنا بر اصول بنیادی ترجمه، زبان ترجمه نباید. مبهم یا نامفهوم یا نامأنوس باشد، مواردی پیش میآید که لازم است مترجم به سوی تغییر گرایش یابد.
گرایش مترجم به ایجاد تغییر، تابع عوامل مختلف است. مترجم گاه فقط به تغییرات اجباری تن در میدهد و گاه به تغییرات اختیاری نیز توسل میجوید انعطاف مترجم تابع دو عامل اساسی، یعنی نوع متن و خوانندة ترجمه، است. همة متون ادبی از یک سنخ نیستند. برای مثال، کتاب ضدخاطرات و رمانی از جان گریشام هر دو از نگاهی کلی آثاری ادبی به حساب میآیند. اما این دو از جهت اهمیت ادبی و شیوة بیان یکسان نیستند و بدیهی است میزان آزادی مترجم در ترجمة این دو اثر تفاوت دارد. عامل دیگر خواننده است: دانش خواننده، تجربة فرهنگی او، انتظار او از ترجمهای که میخواند، و تجربة قبلی او در خواندن آثار مشابه به زبان مادریاش، عواملی است که به ناچار در میزان آزادی مترجم تأثیر میگذارد. به طور کلی، میزان تغییرات، یعنی میزان آزادی مترجم تابع نوع متن، قابلیتها و محدودیتهای زبان فارسی، و خوانندة ترجمه است؛ لذا نمیتوان آنها را به صورت ملموسی تعریف کرد. مترجم نباید تغییری در متن ایجاد کند، نه در صورت متن، نه در مقصود گوینده، مگر اینکه برای هر تغییر ضرورتی احساس کند و بتواند از آن تغییر دفاع کند. اما نکتة اساسی این است که اگرچه مترجم هر لحظه با مشکلی خاص روبرو میشود و باید مشکلات را مورد به مورد حل کند، تغییرات یا عدم تغییرات باید نظاممند و یکدست باشد؛ زیرا متن ترجمه در نهایت باید از جهت سبک یکدست بوده تأثیری معین در خواننده ایجاد کند.
برخی خصوصیات روش لفظی- معنایی به قرار زیر است:
- این روش مبتنی بر دو اصل بنیادی در ترجمة ادبی است و میزان آزادی و انعطاف مترجم در اجرای روش تابع دو عامل اصلی است: نوع متن و مخاطب.
- در این روش، مترجم به وفاداری در مفهوم مکانیکی آن معتقد نیست، بلکه معتقد به اصل تأثیر برابر است و آن مبتنی بر دو پیش فرض است:
الف) متن مبدأ برای خوانندهای کم و بیش قابل تعریف نوشته شده است، با هدف ایجاد تأثیری کم و بیش قابل توصیف.
ب) متن مقصد برای خوانندهای کم و بیش معین نوشته میشود (ه البته این خواننده لزوماً در سطح خوانندة متن مبدأ نیست)، با هدفی که کم و بیش معین است (که این هدف هم ممکن است با هدف متن مبدأ یکی نباشد.)
- در مواقعی که مترجم نمیتواند مقصود نویسنده را با ترجمة لفظ به لفظ کلمات او به خوانندة ترجمه انتقال دهد، به مقصود او پایبندی نشان میدهد.
- مترجم از ذخایر زبان فارسی کمک میگیرد و کلمه یا ترکیب یا تعبیری را به کار میبرد که در فارسی پذیرفته شده یا برای خواننده قابل درک است.
- مترجم میکوشد ترجمهاش روانی، زیبایی، و وضوح متن اصلی را داشته باشد. اگر نوع متن ایجاب کند، مترجم الفاظ، عبارات و ترکیبات آشنا را ترجیح میدهد، زبان و بیان اصطلاحی به کار میگیرد و جملات پیچیدة متن اصلی را میشکند و عناصر فرهنگی را تا حد امکان با عناصر خودی جایگزین میکند. و نیز میتواند به جای استفاده از کلمات خاص (specific)، کلمات عام (general) به کار ببرد، و خلأ ارتباطی میان خواننده و ترجمه را با افزودن به متن یا کاستن از آن پر کند و ابهامات متن اصلی را بزداید. تغییر واحد ترجمه از کلمه به بند یا جمله به این منظور صورت میگیرد.
برای آشنایی عملی با روش لفظی- معنایی، متنی را که به روش تحت اللفظی ترجمه کرده بودیم، در اینجا به روش لفظی- معنایی ترجمه میکنیم:
جو که روی فرش دراز کشیده بود با غرغر گفت: «کریسمس بدون هدیه که لطفی نداره.»
مگ نگاهی به لباس کهنهاش انداخت، آهی کشید و گفت: «چقدر بده آدم فقیر باشه.»
امی کوچولو گفت: «به نظر من درست نیست بعضی دخترها کلی چیزهای قشنگ داشته باشند و بعضیها هیچی نداشته باشند.»
بت هم که طرف دیگر نشسته بود با لحنی حاکی از خوشنودی گفت: «ولی ما پدر داریم؛ مادر داریم؛ همدیگر و داریم.»
از شنیدن این کلمات امیدبخش چهره چهار دختر جوان زیر نور آتش بخاری برقی زد، اما وقتی جو با اندوه گفت: «پدر که اینجا نیست و به این زودیها هم نمیآید.» چهرهها دوباره غمگین شدند. جو نگفت شاید پدر هیچوقت نیاید، اما دخترها بدون آنکه حرفی بیاورد، به این احتمال اندیشیدند و فکرشان متوجه پدر شد که در دوردستها بود، جایی که جنگ جریان داشت.
دو مثال دیگر:
Today in the West we accept no one correct way to view truth or reality. Our culture for the past three hundred years has been one Of fantastic change and instability. The forces of science, industry, capitalism and democracy that swept away the feudal order (along with many of its injustices) also swept away many of the traditional grounds for human confidence. Centuries-old beliefs were challenged, institutions radically altered or destroyed, and the Christian myths that supported the old order lost much of their power to explain and comfort. The new age became as much an age of anxiety as of optimism, and in this century it has seemed to many like an age of despair. It is the age of fiction.
امروزه در غرب برای دیدن حقیقت یا واقعیت هیچ روش واحدی را نمیپذیریم. فرهنگ ما در سیصد سال گذشته فرهنگ تغییرات شگرفت و بیثباتی بوده است. نیروی علم، صنعت، سرمایهداری و دموکراسی که نظام فئودالی را (به همراه بسیاری از بیعدالتیهایش) از میان برداشت، بسیاری از مبانی سنتی اعتماد بشر را نیز ویران کرد. اعتقادات کهن به مبارزه طبیده شد، بنیادهای اجتماعی یا منسوخ شد یا به کلی تغییر یافت و اسطورههای مسیحی که تکیهگاه نظم اجتماعی قدیم بود دیگر توان تبیین و تسکین نداشت. عصر جدید به همان اندازه که عصر اضطراب بود، عصر خوش بینی نیز بود. عصر جدید در این قرن از نظر بسیاری عصر نومیدی است. عصر جدید عصر داستان است.
متن فوق، چنانکه میبینید، به روش لفظی- معنایی ترجمه شده است. تقریباً در تمامی موارد، بین کلمات و ساختارهای متن اصلی و ترجمه تناظر یک به یک وجود دارد و متن ترجمه شده در زبان فارسی کاملاً پذیرفتنی است. در ترجمة متن فوق اساساً نیازی نبوده کلمات، تعبیرات و ساخت عبارات نویسنده را عوض کنیم.
صفحه 68
We are asked to choose between various shades of the negative. The engine is falling to pieces while the joint owners of the car argue whether the footbrake or the handbrake should be applied. Notice how the cold, colourless men, without ideas and with no other passion but a craving for success, get on in this society, capturing one plum after another and taking the juice and taste out of them. Sometimes you might think the machines we worship make all the chief appointments, promoting the human beings who seem closest to them. Between midnight and dawn, when sleep will not come and all the old wounds begin to ache. I often have a nightmare vision of a future world in which there are billions of people, all numbered and registered, with not a gleam of genius anywhere, not an original mind, a rich personality, on the whole packed globe. The twin ideals of our time, organization and quantity, will have won for ever.
مجبوریم از میان آدمهایی انتخاب کنیم که همگی سر و ته یک کرباسند. خانه از پای بست ویران است، خواجه در بند نقش ایوان است. ببینید در این جامعه افرادی بیدرد و بیهنر که هیچ فکر بدیعی ندارند و جز حرص موفقیت هیچ شوری در سر نمیپرورانند، چگونه بر هر فرصتی چنگ میزنند و آن را به کام خود میکنند. گاه آدم به این فکر میافتد که ماشینهایی که آنها را میپرستیم انتصابات مهم را انجام میدهند و افرادی را که نزدیکتر به خود مییابند ترفیع مقام میدهند. نیمههای شب که خواب به چشمانم راه نمییابد و همة زخمهای کهنه دهان باز میکنند، جهان هولناک آینده را پیش روی خود میبینم، جهانی با میلیاردها انسان که هر یک شماره ثبتی دارد، بیآنکه در سرتاسر این جهان ذرهای نبوغ یا فکری نو یا شخصیتی ممتاز پیدا شود. در آن زمان آرمانهای دوگانه زمان ما، کمیت و تشکیلات، به پیروزی ابدی دست مییابند.
متن فوق نیز به روش لفظی- معنایی ترجمه شده، به این معنی که مترجم درصدد پایبندی به متن اصلی بوده و در غالب موارد این پایبندی نیز در صورت عبارات او نمود یافته است. با این حال، مترجم برای ایجاد تأثیری مشابه تأثیری که متن اصلی در خواننده ایجاد کرده، برخی تعبیرات نویسنده را با تعبیرات متداول، آشنا و مؤثر فارسی جایگزین کرده است.
به مثالهایی دیگر از روش لفظی- معنایی توجه کنید. در این مثالها، مترجمان کوشیدهاند در درجة اول «صورت» جملات اصلی، یعنی کلمات و نحو آنها، را در ترجمه حفظ کنند. در غالب موارد، هر کلمة متن اصلی کلمهای نظیر در ترجمه دارد و حتی در مواردی نقش دستوری هر کلمه در ترجمه حفظ شده (یعنی اسم به اسم و فعل به فعل ترجمه شده است) و ترتیب کلمات نیز یکسان است. در واقع، مترجمان توانستهاند با استفاده از قابلیتهای زبان فارسی، کلمات، ترکیبات و ساختار جملات اصلی را به کلمات، ترکیبات و ساختارهایی نظیر و پذیرفتنی در زبان فارسی ترجمه کنند، بیانکه معنی عبارات و مقصود نویسنده مخدوش شود. این مترجمان، برای آنکه به این مقصود دست پیدا کنند، معادل کلمات را با توجه به متن، یعنی مقصود نویسنده و نه لزوما از روی فرهنگ لغت، انتخاب کردهاند؛ لذا ترجمة آنها هم دقیق است و هم از حداقل لفظ در آنها استفاده شده است.
The Russians, coming from streets around the cemetery, were hurrying singly or in groups, in the spring snow in the direction of the caves in the ravine, some running in the middle of the slushy cobble-stone streets.
روسها، که از خیابانهای اطراف گورستان میآمدند، تک تک یا گروهی، با شتاب از میان برف بهاری به سوی غارهای توری دره میرفتند. بعضیشان وسط خیابانهای سنگفرش پر گل و شل میدویدند.
In the morning it was all over. The Fiesta was finished. I woke about nine o’clock, had a bath, dressed and went downstairs. The square was empty and there were no people on the streets. The cafes were just opening and the waiters were carrying out the chairs and arranging them around the tables in the shade of the arcade.
صبح همه چیز تمام شده بود. جشن به پایان رسیده بود. ساعت نه بیدار شدم. به حمام رفتم. لباس پوشیدم و رفتم پایین. میدان خلوت بود و کسی توی خیابانها نبود. کافهها تازه داشتند باز میشدند و پیشخدمتها صندلیها را بیرون میآوردند و در سایه طاقنماها دور میزها میچیدند.
The spring without a leaf to toss, bare and bright like a virgin fierce in her chastity, scornful in her purity, was laid out on fields wide-eyed and watchful and entirely careless of what was done or thought by the beholders.
بهار بی آنکه برگی را بجنباند، عریان و تابان همچون باکرهای غره به عفاف و از اثر عصمت ملامت جوی، با چشمانی به فراخی گشوده و مراقب بر کشتزاران لمیده بود و از کردار و پندار تماشاگران یکسره فارغ بود.
(به سوی فانوس دریایی، ترجمة صالح حسینی)
She doesn’t hear you, for she is kneeling in front of that wall of religious objects, with her head resting on her clenched fists. You see her from a distance: she is kneeling there in her coarse woollen nightgown, with her head sunk into her narrow shoulders; she is thin, even emaciated, like a medieval sculpture.
صادایت را نمیشنود، چرا که در برابر دیوار پوشیده از اشیاء مذهبی زانو زده است، سر بر مشتهای بسته تکیه داده. از دور میبینیاش: آنجا در لباس خواب پشمی خشن زانو زده سرش در شانههای باریک فرو رفته، لاغر است، بیذرهای گوشت همچون تندیسی از قرون وسطی.
(آئورا، ترجمة عبدالله کوثری)
When the boy came back the old man was asleep in the chair and the sun was down. The boy took the old army blanket off the bed and spread it over the back of the chair and over the old man’s shoulders. They were strange shoulders, still powerful although very old, and the neck was still strong too and the -creases did not show so much when the old man was asleep and his head fallen forward. His shirt had been patched so many times that it was like the sail and the patches were faded to many different shades by the sun. The old man’s head was very old though and with his eyes closed there was no life in his face. The newspaper lay across his knees and the weight of his arm held it there in the evening breeze.
وقتی که پسر برگشت پیرمرد روی صندلی خوابش برده بود و آفتاب غروب کرده بود. پسر پنتوی سربازی کهنه را از روی تختخواب برداشت و آن را پشت صندلی و روی شانههای پیرمرد کشید. شانههای غریبی داشت، هنوز زور داشتند، گرچه خیلی پیر بودند؛ گردنش هم پر زور بود،و وقتی که پیرمرد در خواب بود و سرش پایین افتاده بود شیارهایش چندان نمایان نبود. پیراهنش آن قدر وصله خورده بود که مانند با بادبان قایق بود و وصلهها از تابش آفتاب به رنگهای پریدة گوناگون درآمده بودند. اما سر پیرمرد خیلی پیر بود و با چشمهای بسته اثری از زندگی در چهرهاش نبود. روزنامه روی زانوهایش بود و وزن دستش آن را در نسیم شبانگاهی نگه داشته بود.
(پیرمرد و دریا، ترجمةنجف دریابندی)
The grass is rich and thick; you cannot see the soil. holds the, rain and the mist, and they sink slowly into the ground. feeding the streams in everv small valley. It is well looked after, and not too many cattle feed upon it; not too many fires burn it, laving bare the soil. Stand barefoot upon it, for the ground is holy, being even as it came from God. Keep it. guard it, care for it, for it keeps men, guards men. cares for men. Destroy it and man is destroyed.
علفها پرپشت و در هم فرو رفته است، آنچنان که خاک را نمیتوان دید. باران و مه را نگه میدارد و باران و مه در زمین نفوذ میکنند و به جویبارها در هر درهای آب میرسانند. علفزارها از آسیب در امانند، چرا که احشام زیادی رویشان به چرا نمیآیند و آتش سوزی چندانی نمیشود، تا خاک را لخت و عاری از سبزه بگذارند. کفشت را از پای درآور و بر این سرزمین قدم بگذار، که سرزمین مقدسی است. همانگونه دست نخورده است که خالق خلقش کرد. آن را حفاظت کن و پاس دار و قدرش را بدان، چرا که این سرزمین آدمیان را حفاظت میکند و پاس میدارد و قدر میداند. ویرانش کن و در آن صورت، انسان هم معدوم خواهد گشت.
(بنال وطن، ترجمة سیمین دانشور)
Arcadio Buendia spent the long months of the rainy season shut up in a small room that he had built in the rear of the house so that no one would disturb his experiments. Having completely abandoned his domestic obligations, he spent entire nights in the courtyard watching the course of the stars and he almost contracted sunstroke from trying to establish an exact method to ascertain noon. When he became an expert in the use and manipulation of his instruments, he conceived a notion of space that allowed him to navigate across unknown seas, to visit uninhabitated territories, and to establish relations with splendid things without trying to leave his study.
آرکادیابوپند یا در ماههای طولانی فصل باران خود را در اطاقکی که در انتهای خانه ساخته بود محبوس کرد تا کسی مزاحم آزمایشهایش نشود. او که وظایف خانوادگی خود را به کلی از یاد برده بود، تمام شب را در حیاط به مشاهده مسیر حرکت ستارگان میگذراند و برای به دست آوردن طریقی دقیق جهت یافتن ظهر چیزی نمانده بود آفتاب زده شود. وقتی که در استفاده از ابزار خود مهارت کامل پیدا کرد، به مفهومی از فضا رسید که به او اجازه میداد بدون ترک آزمایشگاهش در دریاهای ناشناس کشتیرانی کند، سرزمینهای دست نخورده را سیاحت کند و با موجودات افسانهای رابطه برقرار کند.
(صد سال تنهایی، ترجمة بهمن فرزانه)
برای مقایسة دو روش فوق، دو مثال ذکر میکنم. در اینجا دو بخش از متنی غیرادبی به دو شیوة لفظ به لفظ و لفظی- معنایی ترجمه شده است. در شیوة اول اگرچه جملهها ممکن است از نظر دستوری درست باشد و خواننده، معنی جملهها و منظور نویسنده را دریابد، اما لفظ گرایی مترجم قابل قبول نیست. شاید خوانندگانی که نظیر این جملهها را در متون ترجمه شده زیاد میبینند، قبحی در زبان ترجمه احساس نکنند، اما وقتی ترجمه دیگری از این دو بخش میبینند که بدون تأثیرپذیری از زبان نویسنده و با استفاده از قابلیتهای زبان فارسی و ملاحظة محدودیتهای آن نوشته شده، به قبح این جملهها پی میبرند. نظیر این جملهها در ترجمههای معتبر کم نیست.
It [the book] is a considerable achievement, not only for what it managed to discover in an inauspicious circumstances about the actual life histories of Bakhtin and the members of his circle but also because of the way it weaves together these biographical facts with his intellectual development.
ترجمه به شیوة اول: این کتاب دستاورد قابل ملاحظهای است نه فقط به خاطر آنچه که، در شرایط ناگوار،دربارة زندگی واقعی باختین و اعضای حلقه او کشف میکند، بلکه همچنین به دلیل شیوهای که این حقایق زندگی نامهای را با پیشرفت فکری او مرتبط میکند.
ترجمه به شیوة دوم: این کتاب را به دو دلیل باید موفقیت بزرگی به حساب آورد. نخست اینکه، نویسندگان در شرایطی دشوار توانستهاند حقایق زندگی نامهای را با پیشرفت فکری او مرتبط میکند.
ترجمه به شیوة دوم: این کتاب را به دو دلیل باید موفقیت بزرگی به حساب آورد. نخست اینکه، نویسندگان در شرایطی دشوار توانستهاند حقایق ارزشمندی دربارة زندگی باختین و اعضای حلقه او کشف کنند. دیگر آن که، به خوبی توانستهاند ارتباط میان این وقایع و سیر تفکر باختین را نشان بدهند. Bakhtin insists that a life never appears completed from within; that since we do not experience our own birth and our own death, only the life of another can be complete for us. Thus we can never be the hero of our own lives; a condition of heroic completeness is that it should be perceived by another, situated outside the hero’s life.
ترجمه به شیوة اول: باختین بر این نکته اصرار میورزد که زندگی از درون هرگز کامل به نظر نمیرسد؛ که چون ما تولد و مرگ خود را تجربه نمیکنیم، فقط زندگی فردی دیگر میتواند برای ما کامل باشد. بدین ترتیب ما هرگز نمیتوانیم قهرمان زندگی خود باشیم: یک شرط کامل بودن قهرمانی آن است که زندگی قهرمان توسط کسی دیگر دیده شود، کسی خارج از زندگی قهرمان.
ترجمه به شیوة دوم: باختین بر آن است که زندگی، اگر از درون به آن بنگریم، هرگز کامل به نظر نمیرسد. ما تولد و مرگ خود را نمیبینیم و فقط زندگی کسی دیگر را ممکن است بتوانیم کامل ببینیم. بنابراین ما هیچ گاه نمیتوانیم قهرمان زندگی خود باشیم. وقتی میتوان گفت کسی قهرمان زندگیاش است که کسی دیگر، غیر از خود او، زندگی او را کامل دیده باشد.