زبانشناسی قرن بیستم به نوعی بازگشت به زبانشناسی دِکارتی و تجدید حیات دورهی عقلگرایی قرون 17 و 18 محسوب میشود، چرا که در این دوران بار دیگر آراء و عقاید فلاسفهی این دوران چون دِکارت، لایب نیتس و هومبولت در خصوص ماهیت زبان و ذهن مورد توجه زبانشناسان قرار گرفت.
از دیدگاه این فلاسفه، زبان، ذهن و دانش، هر سه منشاء ذاتی دارند.

به عنوان مثال هربرت (Herbert) در مورد منشاء دانش معتقد است که: «اصول یا مفاهیمی در ذهن ما نقش بستهاند که ما به حکم غریزهی طبیعی و موهبت طبیعت، آنها را برای درک و تشخیص اشیاء به کار میبندیم».
منشا زبانشناسی دِکارتی چیست؟
این اصول که از بدو تولد در فطرت انسانها جای گرفتهاند، منشاء تفکر و توانایی زبانی بشر محسوب میشوند و به صورت ژنتیکی (زایشی) از والدین به فرزندان انتقال مییابند.
براین اساس، زبان و تفکر هر دو از جمله مشترکات بین انسانها تلقی میشوند، به گونهای که هر انسانی در بدو تولد، علاوه بر آنکه از قوهی تفکر برخوردار است، مجهز به اسباب زبان نیز میباشد.
مباحث مربوط به زبان ذاتی، منحصر به دوران دِکارت و همفکران وی نیست و در واقع سابقهی این مباحث به یونان باستان و آثار افلاطون برمیگردد.
عقیده دکارت در رابطه با زبانهای موجود در دنیا
آراء و نظرهای عقلگرایان در خصوص ماهیت ذاتی و زیستی زبان، دستاوردهایی را برای حوزهی زبانشناسی به همراه داشت.
به عقیدهی زبانشناسی دِکارتگرا، زبانهای موجود در دنیا علیرغم برخورداری از ویژگیهای خاص خود که هر زبان را از دیگری متمایز میسازد، دارای اشتراکاتی نیز میباشند.
این اشتراکات که از آنها تحت عنوان همگانیها یا جهانیهای زبان یاد میشود، «از ویژگیهای ذاتی و فطری ذهن بشر هستند که کودک به هنگام تولد با خود به عرصهی این جهان میآورد و در واقع به خاطر مجهز بودن به آنهاست که کودک قادر است زبان مادری خود را که پیرامون او صحبت میشود، بیاموزد».
حضور زبانشناسی دِکارتی در حوزه معناشناسی
مطالعات مربوط به همگانیهای زبان علاوه بر ساختار دستوری زبانها، به تدریج حوزههای معناشناسی و واجشناسی را نیز در بر میگیرد.
به عقیدهی زبانشناسان همانگونه که زبانهای مختلف دنیا از اشتراکاتی در ساختار خود برخوردار هستند، از نظر معنایی و آوایی نیز مشخصههای خود را از مجموعهی جهانیها انتخاب میکنند.
تعبیر مذکور الزاماً به مفهوم برخورداری زبانها از تمام عناصر موجود در مجموعهی جهانیها نیست و در واقع همگانیها خود منشاء تنوع زبانهای مختلف در دنیا به حساب میآیند.
دستاوردهای مربوط به مطالعات جهانیها به طور خلاصه شامل موارد زیر میشود:
تمام زبانهای بشری از یک زبان واحد نشأت گرفتهاند؛
زبان در تمام جوامع بشری از عملکردهای یکسانی برخوردار است که خود ساختارهای دستوری مشابهی را در پی دارد؛
تمام افراد بشر از ارگانهای بیولوژیکی یکسانی در قبال فرآیندهای شناختی و اسباب زبانآموزی برخوردار هستند.
قرن بیستم و بازگشت به زبانشناسی دِکارتی
با آغاز قرن بیستم، مطالعات مربوط به جهانیها پس از وقفهای نسبتاً طولانی، بار دیگر مورد توجه متخصصان حوزهی زبانشناسی قرار گرفت.
به عنوان مثال لوئیس یلمسلئو، (Louis Hjelmslev) زبانشناس دانمارکی، در کتاب خود تحت عنوان اصول دستور زبان همگانی (Principes de grammaire generale) بر وجود «ساحت مجرد جهانی» (Etat abstrait) در امر زبان تأکید نموده است.
به عقیدهی وی نمود ساحت مجرد جهانی، «ساحتهای عینی» (Etats concrets) است که در آن هر زبانی با ویژگیهای خاص خود نمود مییابد.
همچنین چامسکی و طرفداران نظریهی گشتاری نیز ضمن تأکید بر پذیرش دیدگاه خردمداری قرن هفدهم، وجود جهانیهای زبان را پذیرفتهاند.
به عقیدهی آنها «اگر هر آینه در کار زبانها تأمل کنیم، درخواهیم یافت که همهی آنها در سطحی ژرفتر از ساختار زبای در جنبههایی از صورتهای زبانی با هم شریکند و آن جنبهها، در واقع امر، مشترکات نوعی همهی انسانها هستند: منتها آن جنبههای مشترک در روساخت زبانهای مختلف به صورتهای متفاوت نمود پیدا میکنند»
دستور زایشی-گشتاری چامسکی
اعتقاد به وجود جنبههای مشترک در ژرفای زبانهای و نیز تأثیرپذیری از روانشناسی دوران عقلگرایی، منجر به ارائهی دستور زایشی – گشتاری توسط چامسکی شد.
به عقیدهی چامسکی، زبانهای دنیا اگرچه به واسطهی برخورداری از تنوع ساختاری، ظاهری متفاوت و متمایز نسبت به یکدیگرند دارند، اما در حقیقت همهی آنها بازتاب و نمودی عینی از ساختهایی نحوی هستند که بلاواسطه با ذهن و قوهی تفکر در ارتباطند.
این ساختهای کاملاً ذهنیاند و در انتقال معنای یک جمله نقش مهمی ایفا میکنند.
چامسکی ساختهای ذهنی را «ژرف ساخت» (Tiefenstruktur) و ساختارهای زبانی مختلفی را که توسط گویشوران از ژرف ساختها تولید میشوند، «روساخت» (Oberdlachenstruktut) نامید.
ژرف ساخت و روساخت در زبانشناسی دِکارتی
منشاء ژرف ساخت و روساخت در واقع به تلقی زبانشناسی دِکارتی از جنبههای زبان و تفکیک آنها به دو جنبه درونی و بیرونی برمیگردد که خود عاملی برای تمایز بین جسم و ذهن محسوب میشود. جنبه درونی با ذهن و تفکر انسان سروکار دارد و جنبه بیرونی با نمود تفکر در قالب گفتار و یا نوشتار ارتباط مییابد.
باتوجه به اینکه ذهن و قوهی تفکر از جمله مشترکات انسانها تلقی میشوند، زبانهای مختلف و به تعبیری روساختهای متنوع نیز، از تعدادی معدود و مشخص از ژرفساختهای یکسان مشتق میشوند.
جنبههای مشترک معنایی، علاوه بر علاقهمندان دستور زایشی – گشتاری، توجه معناشناسان ساختگرایی از قبیل کاتس (Jerrold J. Katz) و فودور (Jerry Fodor) را نیز به خود جلب نمود.
معناشناسی ساختگرایی به طور کلی بر دو محور اساسی استوار است.
اول اینکه در هر زبانی، معنا قابل تجزیه شدن به عناصری تحت عنوان مشخصههای معنایی است، به عنوان مثال عناصر معنایی واژهی «پاپ» عبارت از جاندار، مجرد، مذکر است و دیگر آنکه دید اقوام گوناگون نسبت به شیاء و موجودات جهان خارج و تعریفی که از این اشیاء و موجودات در ذهن آنها شکل گرفته است، وابسته و متأثر از فرهنگ آن اقوام میباشد.
براین اساس، واژهی پرنده برحسب اینکه در کدام فرهنگ مورد سؤال قرار گیرد از تعابیر مختلفی چون پرواز کردن، بال، پر و تخم گذاشتن برخوردار میباشد.
از دیدگاه معناشناسی ساختگرایی، مشخصههای معنایی جهانی هستند. به عبارت دیگر، مشخصههای معنایی به مجموعهای از همگانیها تعلق دارند که زبانهای مختلف از بین آنها انتخاب نمودهاند. جاندار – غیرجاندار، مذکر – مؤنث – خنثی و فاعل – فعل – مفعول از جمله این جهانیها میباشند.