دقت در ترجمه و اختلاف منتقدان بر سر آن

دقت در ترجمه و اختلاف منتقدان بر سر آن

موضوع دقت در ترجمه ما را به بحث بسیار مهمی می‌رساند که همواره مترجمان و منتقدان ترجمه بر سر آن اختلاف داشته‌اند.

اگر این میزان روشن باشد، چه بسا بسیاری از بحث‌های مربوط به ترجمه حل شود.

بحث و جدل‌های مربوط به این امر غالباً ناشی از مطلع نبودن منتقد ترجمه از میزانی است که مترجم برای رعایت دقت در ترجمۀ خویش آن را در نظر گرفته است.

دقت در ترجمه

بارها شاهد بوده‌ایم که منتقد، ترجمه را با معیارهای آکادمیک نقد کرده است، در حالی که مترجم بنا به دلایل و ضرورت‌هایی، متن را برای مخاطبان معمولی ترجمه کرده است.

عکس این قضیه نیز صادق است. البته یکی از عوامل مهم تعیین درجۀ دقت در ترجمه، خود متن است.

معیارهای دقت در ترجمه

معیارهای گفتمانی هر متن تقریباً روشن می‌کند که چه چیزهایی باید و چه چیزهایی نباید در متن باشد.

در ریاضیات نیز این وضع حاکم است. مثلاً گفته می‌شود که فلان عملیات را با فلان درجه از تقریب حل کنند. این نسبیت بر همه چیز حاکم است.

منتقد باید بر این میزان، که تعیین کننده‌های اصلی آن متن و مخاطب است، آگاهی داشته باشد. برای مثال، در همان کتاب فن مطالعه صحبت از آموزگاری به میان می‌آید که در تشویق نوجوانان به مطالعه بسیار ماهر است.

نام او Miss Starr است که من در سراسر کتاب همه جا آن را «خانم استار» ترجمه کرده‌ام. در حقیقت، ترجمۀ من دقیق نیست زیرا باید می‌نوشتم «دوشیزه استار».

اما من اِعمال این درجه از دقت در ترجمه را در کتاب مذکور نه تنها لازم ندیده‌ام، بلکه تا حدودی مخل حس کرده‌ام، زیرا فکر می‌کنم برای فارسی زبان قدری غیرطبیعی است که مرتب بشنود یا بخواند «دوشیزه استار».

تفاوت‌های زبانی-فرهنگی در ترجمه

زبان فارسی فقط «آقا» و «خانم» را از یکدیگر تفکیک می‌کند. افراد برای ما یا آقا هستند یا خانم یا بدون هر یک از این القاب.

مقوله‌ای به نام «دوشیزه» در ذهن فارسی زبان به عنوان پیش‌نام وجود ندارد. علاوه بر این، و این نکتۀ بسیار مهمی است، شوهر داشتن یا نداشتن این خانم برای خوانندۀ کتاب فن مطالعه هیچ محلی از اعراب ندارد، کما این که زیبایی یا زشتی، خوش اخلاقی یا بداخلاقی او از نامش برنمی‌آید.

بنابراین، به یک معنا این اطلاعی غیرلازم برای خوانندۀ فارسی زبان است که تا حدودی از انسجام متن می‌کاهد زیرا در دستگاه خطاب زبان فارسی چنین عنصری وجود ندارد.

این امر دقیقا در باب «پیراشکی» و «آش رشتۀ» مورد بحث نیز صادق است. تعریفی که نایدا از ترجمه می‌دهد نیز این پدیده را تأیید می‌کند.

تعریف نایدا از ترجمه

نایدا در تعریف ترجمه می‌گوید: ترجمه عبارت است از یافتن «نزدیکترین معادل» در زبان مقصد.

واژۀ نزدیکترین در اینجا بسیار مهم است. منظور این است که در ترجمه چیزی به معنای معادل کامل یا مطلق در کار نیست.

معادل Miss Starr در زبان فارسی «خانم استار» است مگر در جایی که دوشیزگی ذی مدخل باشد که در آن صورت نیز یک بار در جای مناسبی از متن به آن اشاره می‌شود و در بقیۀ متن باز هم با کلمه «خانم» از او یاد می‌شود.

کما این که ما به همۀ دخترانی که به مدرسه یا دبیرستان می‌روند، در حالت خطاب خانم می‌گوییم نه دوشیزه.

مسئله‌ای که نایدا زیر عنوان «نزدیکترین معادل» مطرح می‌کند تنها در سطح واژه مطرح نیست، بلکه سبک را نیز در

بر می‌گیرد. مثلا، یکی از مسائلی که گاه در ترجمه مطرح می‌شود این است که کهنگی (archaism) نثر را چگونه می‌توان منتقل کرد.

دقت در ترجمه و کهنگی زبان و لهجه

لطفی‌پور (1371: 128 می‌گوید برای این کار هیچ چاره‌ای وجود ندارد و پیشنهاد می‌کند که بهتر است مترجم متن را به زبان معمولی ترجمه کند و در مقدمه یا هر جای مناسب دیگر توضیح دهد که متن در اصل با زبانی کهنه و کلاسیک نوشته شده است).

لطفی‌پور معتقد است از آن جایی که ما معیار دقیقی برای به کار بردن زبانی کهنه در برابر زبان کهنۀ اصلی نداریم بهتر است که وارد این مشکل نشویم.

به سخن دیگر، او معتقد است که فی‌المثل ما نمی‌توانیم در تاریخ زبان فارسی زبانی را از لحاظ قدمت هم درجۀ زبان شکسپیر بیابیم و آن را برای ترجمه آثار او به کار ببریم.

در مورد لهجه‌های جغرافیایی نیز لطفی‌پور همین نظر را دارد و می‌گوید زبان را باید به صورت معمولی به کار برد و در پانوشت ویژگی لهجه‌ای آن را توضیح داد. این نظر درست نمی‌نماید.

هیچ خواننده‌ای در زبان فارسی نمی‌تواند متن ایلیاد یا اودیسۀ هومر را در زبان امروزی بپذیرد. اما راه حل مشکل، بر اساس تعریف نایدا از ترجمه، بسیار آسان است.

عبارت «نزدیکترین معادل» در اینجا نیز مشکل را حل خواهد کرد، به این معنی که زبان کهنه‌ای که ما در برابر زبان کهنه برای ترجمه برمی‌گزینیم به هیچ وجه معنایش این نیست که قدمت آن‌ها از لحاظ تاریخی و زبان شناختی یکسان است. اگر چنین بود ایلیاد و اودیسه را باید به زبان فارسیِ باستان ترجمه می‌کردیم که اکنون برای هیچ فارسی زبان معمولی قابل درک نیست.

اما «نزدیکترین معادل» در تعریف نایدا از ترجمه ما را مجاز می‌دارد که زبانی برای ترجمۀ ایلیاد برگزینیم که کهنه‌تر از زبان فارسی امروزی باشد و این کهنگی را با چاشنی اندکی از زبان فردوسی یا بیهقی در فارسی امروز می‌توان ساخت، کما این که سعید نفیسی ساخته است.

معادل کهنگی چیزی حدودا- نه دقیقاً- کهنه است. در مورد لهجه نیز وضع عیناً همین است. اگر فی‌المثل در رمانی یکی از شخصیت‌ها به لهجۀ غیراستاندارد صحبت کند، این تفاوت زبانی به نحوی باید منتقل شود.

لهجه‌ای که در برابر لهجۀ زبان مبدأ انتخاب میشود نمی‌تواند دقیقا همان خصوصیات را داشته باشد. این کار نه ممکن است و نه لازم. ممکن نیست، برای این که آن لهجه فقط همان لهجه است و هیچ لهجۀ دیگری نمی‌تواند جای آن را بگیرد. لازم نیست، چرا که بحث بر سر شناخت فلان لهجه نیست.

آنچه در اینجا مهم است رابطۀ میان زبان استاندارد و لهجه و فاصلۀ میان آن‌هاست که البته در هر زمانی می‌توان آن را نشان داد. این امر در دوبلۀ فیلم‌ها نیز غالبا پیش می‌آید.

ایجاد تفاوت در سخن به هنگام ترجمه

پنجاه ساله‌های امروز به یاد می‌آورند که تری توماس، هنرپیشۀ انگلیسی، در فیلم هایش لهجۀ خاصی به کار می‌برد که به علت فاصلۀ دندان‌هایش بسیار چشمگیر بود. این لهجه در دوبله لهجه ای شبیه ترکی بود که به خصوص واژۀ «سویچ» به صورت کشیدۀ «سووچ» در یکی از فیلم‌هایش معروف شد.

نکتۀ مهم در این موارد این است که مهم نیست این «لهجۀ معادل» ترکی باشد یا کردی یا رشتی یا اصفهانی و غیره. مهم ایجاد تفاوت در سخن گفتن این فرد با دیگران است. حتی در این گونه موارد می‌توان از لهجه‌ای ساختگی که وجود خارجی نداشته و ترکیبی از چند لهجه باشد استفاده کرد.

به هر حال، چه در مورد نثر کهنه و چه در مورد لهجه آنچه مسلم است ایما و اشاراتی است که در متن گنجانده می‌شود تا این تفاوت‌ها را بنمایاند نه هویت واقعی آن‌ها را.

اغلب نظریه پردازان ترجمه معتقدند که «معادل مطلق» وجود ندارد. آنچه ما معادل می‌انگاریم در بسیاری از موارد تنها «نزدیکترین معادل» است.

کلمات ترجمه ناپذیر

تمام جرح و تعدیل‌های گفتمانی نیز در این چارچوب قابل توجیه اند. اگر افسانۀ معادل ناب را کنار بگذاریم تغییرات لازم برای گذر از زبانی به زبان دیگر موجه می‌شوند.

جوزف برادسکی در این باب نظر جالبی دارد. می‌گوید «وجه مشترک ترجمه و سانسور این است که هر دو براساس اصل «آنچه میسر است» عمل می‌کنند و باید به خاطر داشت که موانع زبانی می‌توانند همان قدر عبور ناپذیر باشند که سد‌های برپا شده با سانسور دولتی» (برادسکی، 1986: 47- 48).

زبان پر است از کلمات و عبارات ترجمه ناپذیر یا دست کم تقریبا ترجمه ناپذیر.

عبارت «چای آجان دیده» فقط جای کم رنگ و آبکی نیست. چای آجان دیده حکایت از جامعه‌ای دارد که حضور پلیس رعشه بر اندام می‌اندازد و رنگ از رخسار می‌برد.

من نمی‌دانم چنین تشبیهی در زبانی دیگر وجود دارد یا نه، اما بی‌تردید می‌توان گفت که دست کم در بسیاری از زبان‌ها وجود ندارد و این هالۀ معنایی را به هیچ وجه نمی‌توان همراه با این عبارت به زبان‌های دیگر فرستاد.

مثالی دیگر را در نظر بگیریم. واقعا چگونه می‌توان سر نام (acronym) بسیار زیبای هما (هواپیمایی ملی ایران) را به زبانی دیگر منتقل کرد. این سرنام که در تصادفی بسیار نادر با مرغی بلند پرواز یگانه شده و این تقارن معنایی زیبا را ساخته است شاید به هیچ زبانی قابل ترجمه نباشد.

دقت در ترجمه و تفاوت‌های گفتمانی زبان‌ها

البته تمام تفاوت‌های گفتمانی زبان‌ها را نمی‌توان در ترجمه برطرف کرد و این کار اصولا درست نیست. متن ترجمه، به هر حال، باید نشان بدهد که ترجمه است، در غیر این صورت ترجمۀ فرهنگی صورت خواهد گرفت.

صورت افراطی ترجمۀ فرهنگی را با این مثال می‌توان نشان داد که ما مثلاً رومئو و ژولیت شکسپیر را طوری ترجمه کنیم که چیزی شبیه لیلی و مجنون از کاردر آید. تفاوت‌های گفتمانی را نمی‌توان به طور کامل از بین برد.

آنچه زیر عنوان «بوی ترجمه» مطرح می‌شود بیشتر مربوط به ساختارهای زبانی است تا مفاهیم فرهنگی هر چند این دو را نمی‌توان در بسیاری از موارد از یکدیگر جدا کرد، مترجم باید حداکثر تلاش خود را بکند تا مفاهیم خارجی را در قالب زبان مادری برساند.

با این حال، برخی از تفاوت‌های گفتمانی را نمی‌توان از میان برد مگر این که وارد ترجمۀ فرهنگی شد که مقوله‌ای است که کاملاً جدا.

برای مثال برخی معتقدند (جانستون، 1991: 75-74) که نقشی که استدلال در گفتمان‌های غربی ایفا می‌کند در گفتمان‌های عربی بر عهدۀ تکرار است. به سخن دیگر، مجاب کردن در گفتمان عربی به وسیلۀ تکرار ممکن است (نقل از فرغل، 1993). حال فرض کنید بخواهیم مطلبی را از انگلیسی به عربی ترجمه کنیم. مطابق این نظر باید استدلال‌های مطلب اصلی را کنار بگذاریم و در عوض جنبۀ تکراری کلام را تقویت کنیم.

این امر درست نیست و چیزی از ترجمه باقی نمی‌گذارد. منظور از انطباق‌های گفتمانی به هیچ وجه این نیست، زیرا در این صورت مترجم به حوزۀ ترجمۀ فرهنگی در خواهد غلتید که چیزی در حد اقتباس است.

فرض کنیم که این نکته درست باشد که در گفتمان‌های غربی، در مقایسه با گفتمان‌های شرقی، نقش استدلال قوی‌تر باشد. اما این امر بدان معنی نیست که یک عرب یا ایرانی قدرت درک استدلال را ندارد.

چه زمانی نباید از انطباق زبانی استفاده کرد؟

در اینجا مترجم نباید انطباقی صورت دهد زیرا، از یک طرف، خوانندۀ غیرغربی به راحتی قدرت درک استدلال را دارد و روبرو شدن با استدلال به هیچ وجه برایش مشکل زبانی و بیانی ندارد.

از طرف دیگر، خواننده‌ای که به سراغ کتاب یا مقاله‌ای ترجمه شده می‌رود، اصولا تا حدودی خود را برای روبرو شدن با پدیده‌های ناآشنا و بیگانه آماده کرده است و اصولاً این امر یکی از نقش‌های اصلی ترجمه است و شاید تمام جاذبۀ ترجمه در همین باشد.

در غیر این صورت، همۀ ملت‌ها به خواندن نوشته‌های خودشان اکتفا می‌کردند و التفاتی به نوشته‌های دیگران نمی‌کردند. منظور از انطباق‌های گفتمانی اولا مواردی است که روبرو شدن با آن‌ها خوانندۀ متن ترجمه را آزار می‌دهد و ثانیاً مواردی است که انطباق با آن‌ها با شرایط گفتمانی متن مقصد لطمه‌ای به نقش ارتباطی- معنایی اصل اثر نمی‌زند.

مثال‌هایی که قبلا ذکر شد بیان کنندۀ این گونه وضعیت‌ها هستند. از نمونه‌های جالب برای شناختن ترجمه‌هایی که انطباق‌های لازم گفتمانی در آن‌ها صورت نگرفته است ترجمه‌هایی هستند که به تنهایی و به طور مستقل قابل فهم نیستند

اما وقتی آن‌ها را با اصل مطابقت می‌دهیم متوجه می‌شویم که چیزی کم ندارند و در این بازخوانی آن‌ها را می‌فهمیم! این گونه ترجمه‌ها بی‌تردید اشکال دارند زیرا ترجمه را اصولاً کسی باید بخواند که زبان اصلی را نمی‌داند.

جدیدترین ها

مطالب مرتبط