ترکیب معنای واژگان متأثر از سازوکارهای زبانی و غیرزبانی متعددی است و خود یکی از مباحثات مهم دستور زبان زایشی (grammaire generique) نیز به شمار میآید.
چرا که در این دستور زبان، که مبتنی بر تغییر و جایگزینی واژگان و عبارات است، ترکیب معنایی نیز همگام با جابجایی و تحولات عناصر زبانی، در هر ساختار جدیدی دچار تحولات اساسی میشود.
به عبارت دیگر، حرکت در ساختار عناصر زبانی باعث حرکت در معنا و ترکیبات معنایی میشود.

اورکیونی پس از پایان رساله ی دکترای خود، از معناشناسی واژگان تا معناشناسی عبارات، اولین اثر مهم خود را با عنوان معنای ضمنی را نگاشت، او در این اثر، دو معنای ضمنی و آشکار را همزمان مورد مطالعه قرار داد و در نهایت، از خلال معنای ظاهری واژگان، به کشف معنای مکتوم یا معنای پنهانی عناصر زبانی نائل میگردد.
برای دستیابی به این نوع معنا،علاوه بر مدنظر قرار دادن تمامی اوضاع و شرایط لازم در امر ارتباطات زبانی، به جنبههای آوایی و همچنین نحوهی تلفظ واژگان نیز به اندازهی لازم توجه شده است؛ در حالی که تا قبل از نظریهی اورکیونی دربارهی تأثیر مسائل آوایی بر معنای واژگان، سایر زبان شناسان چندان به این امر توجه نمیکردند.
فرآیند دستیابی به معنای واژگان
از زمان فریدنان دو سوسور و نظریهی نشانه شناختی وی و تأکید او بر بحث دال و مدلول، دستیابی به معنای واژگان و عناصر زبانی منوط به فرایندهایی است که نمیتوانیم آنها را به طور دقیق تعریف و توصیف کنیم.
یکی از موارد مهم در معنایابی، مشخصههای معنایی (semes) و تجزیههای مؤلفهای (analyses componentielles) است که همواره روشهایی عمده برای تصریح معانی به شمار میروند.
برای رسیدن به معنای آشکار و پنهان عناصر زبانی، توجه به این مشخصههای معنایی و تجزیه و تحلیل برخی خرده مؤلفههای زبانی و درک و فهم آنها،از مسائل مهم معناشناسی است.
نقش خرده مولفهها در شکلگیری معنا
اورکیونی در معنای ضمنی، به تأثیر این مشخصهها و نقش این خرده مؤلفهها در شکلگیری معنا اشاره میکند.
او تأثیر مشخصهها و مؤلفههای مورد اشاره در ظهور و بروز معنای ساختار محور یا همان معنای آشکار واژگان را امری طبیعی تلقی میکند، اما نقش آنها را در پیدایش معنای ضمنی، نقشی غیرمستقیم و تحلیلی میداند.
بنابراین، نقش مشخصههای معنایی و خرده مؤلفهها در شکلگیری معنای آشکار و ضمنی، بین معنای ضمنی و معنای آشکار، نوعی تقابل ایجاد میکند.
بنابر نظر اورکیونی، معنای ضمنی، خصیصههای معنای آشکار را، که مدعی بازنمایی معنای درست واژگانند، به شکلی استعاری متزلزل میکند.
فرآیند رسیدن به معنای ضمنی
برای رسیدن به معنای ضمنی، از هالههای معنایی واژه (هر آنچه که در حواشی معنای ظاهری قرار دارد)، از محیط، از موسیقی، از بو و از رنگ آن و از هرگونه ظن و گمانی که ممکن است ما را به معنای ضمنی رهنمون شود، صحبت به میان میآید.
در این جست و جو، معنای ضمنی،همان معنای مبهم، پوشیده، و اضافیای است که به نحوی از آنجا در واژه موجود است و باید به وسیلهی مخاطب آشکار شود.
به عبارت دیگر، واژگان علاوه بر این که حاوی معنای آشکار و ظاهریاند، مجموعهای از عوامل احساسی، ذهنی و شخصی را نیز در خود دارند که ملموس نبوده و غیرقابل دسترسند،اما کماکان در واژه نهفتهاند و غالبا همراه با معنای ظاهری در صدد بروز و ظهورند.
نظریه رولان بارت در رابطه با معنای واژگان
هر چند بحث دربارهی معنای ضمنی، حوزههای گستردهای را دربر میگیرد، با این حال، زبان شناسان در مباحث خود در زمینهی معنای ضمنی به کلیت قابل قبول می رسند؛ کلیتی که در عمل نمیتوانیم محدودهی آن را مشخص کنیم، ولی از حیث نظریه، جهتگیریهای آن در حوزههای زبان شناختی مشخصند.
رولان بارت (Roland Barthes) دربارهی روشهای دست یافتن به معنای ضمنی و نظریههای مربوط به ان، از سویی با حسرت سخن میگوید- زیرا از نظر وی دسترسی کامل و آسان به آن معنا میسر نیست.
اما از سوی دیگر نیز خاطرنشان میکند که هر چند نمیتوان به صورت دقیق به عمق آن پی برد، ولی معنای ضمنی به خودی خود بحثی است بسیار مهم که به راحتی نمیتوا از آن گذشت.
توجه اورکیونی به سه محور عملی
هر چند اورکیونی با چنین بیانات متناقضی از سوی زبان شناسان و نشانه شناسان دربارهی ابهامات و عمق و حیطهی معنای ضمنی روبرو میشود، ولی با این حال، تمامی توجه خود را برای یافتن معنای ضمنی در ارتباطات کلامی و بیانی و تعریف و تبیین ان در حوزههای متفاوت، به سه محور عملی معطوف میکند:
محور اول:
از نظر اورکیونی گرچه مطالعهی حوزههای معنای ضمنی بسیار گسترده و وسیع به نظر میرسد، ولی با وجود این پراکندگی و تشتت موجود، میتوانیم مفهوم معنای ضمنی را، هر چند با روشهای غیرمجانس، در حیطهی واحدی مورد مطالعه و بررسی قرار دهیم.
برای انجام این کار،او مباحث مربوط به آهنگ و موسیقی در واژگان، جنبههای استهزلایی کلمات، نام آواها (onomatopee)، استعاره، لهجههای محلی و غیره را در ارتباط با معنای جدی میگیرد و آنها را در برابر عملکرد معنای ظاهری قرار میدهد تا تفاوتهای عمده حاصل از دو معنا را با ما نشان دهد.
محور دوم:
با وجود نرمش بسیار زیاد ساز و کارهای مربوط به معنای ضمنی در مقابل بازی های زبانی، آنها به هیچ وجه از امور غیربیانی و خارج از حیطهی تبیین حاصل نمیشوند، بلکه غالبا از اصطلاحات و کلماتی به دست میآیند که جنبهی فیزیکی واژه (دال) و محتوای ذهنی آن (مدلول) را در بر میگیرند.
نباید فراموش کنیم که بخش عمدهی بحث اورکیونی در این زمینه، به مطالعهی انواع گوناگون واحدهای زبانیای که حاوی معنای ضمنیاند و همچنین به بررسی و تشخیص ارزشهایی که از این معنای خاص میشوند، معطوف خواهد شد.
محور سوم معنای واژگان
در نهایت، خود معنای ضمنی از جمله بحثهای بسیار جالب در زمینهی زبان شناسی به شمار میآید. معنای ضمنی این امکان را فراهم میاورد که اورکیونی بتواند جنبههای مهم عملکرد زبانی را اشکار کند.
بحث دربارهی معنای ضمنی به وی اجازه خواهد داد که نشان دهد تا چه اندازه فراگفتمانهایی که در زمینه ی معنای ضمنی به کار گرفته می شوند از معنای ضمنی برخوردارند. چنانچه این فراگفتمانها جایگاهی برای ارتباط میان زبانهای طبیعی و زبانهای منطقی از یک سو، و گفتمانهای ادبی و درجهی صفر نوشتار از سوی دیگر باشند، ارزشمند خواهند بود.
اما گاهی این فراگفتمانها از دیدگاه علمی به مثابهی مفاهیم مبهمی در نظر گرفته میشوند که در جهت خلاف هر گونه مطالعه و بررسی جدی حرکت میکنند و موانع زیادی برای حصول نتیجهی قطعی و مطمئن به وجود میآورند که در این صورت، ارزش زیادی نخواهند داشت و باید از حیطهی مطالعات زبان شناختی کنار گذاشته شوند.
معنای ضمنی و معنای واژگان
اما صرف نظر از ارزشمند بودن معنای ضمنی و جنبههای بازدارنده و ماهیت غیرعلمی آن که مانع حصول معنای مطمئن میشود، بحث درباره ی معنای ضمنی از دیدگاه اورکیونی به دو دلیل اهمیت دارد:
از طرفی، مطالعات مربوط به معنای ضمنی، زبان شناسی را بیش از پیش به دیگر حوزههای علوم انسانی از جمله مسائل بوطیقایی، روان شناختی و جامعه شناختی و عقیدتینزدیک میکند، و از سوی دیگر، بحث در مورد معنای ضمنی از دلالت گری (significance) آغاز میشود.
یعنی در واقع این معنا تمامی جنبههای مادی و فیزیکی فعل نوشتار و گفتار را دربر میگیرد و بر نحوهی قرائت متون و همچنین بیان تأثیر میگذارد و مشروعیت معنای صریح را در ذهن مخاطبان با تردید مواجه میکند.
معنای ضمنی و مولد معنا
در مطالعات معناشناختی مربوط به ساز و کارهای زبانی، به نظر می رسد که معنای ضمنی مولد خوبی برای معنا باشد.
این معنا همواره ما را با یک پرسش بیپاسخ روبرو میکند: این که چه زمانی و بر اساس کدام معیارها میتوانیم به طور جدی معانی واحدهای زبانی را مشخص کنیم؟
یا چه موقع و بر اساس کدام منطق و اصولی، تولید معنایی واحدهای زبانی را محدود، و در نهایت، آن را متوقف میکنیم؟ و بالاخره، تعادل در تشخیص معنای واحدهای زبانی چگونه برقرار میشود؟
منظور از طرح این پرسشها این است که باید محدودهی معنا (ضمنی و صریح) مشخص شود. از طرفی، باید با تفسیرهای متعدد حوزهی معنایی را غیرقابل کنترل ساخت و افقی نامحدود را به آن تحمیل کرد و از سوی دیگر نیز نباید با تفسیرهای تک بعدی و شخصی حوزه آن را محدودتر کرد و در قالبهای از پیش ساخته شده ریخت و امکان تفسیرهای دیگر را از آن گرفت.
تعادل در معنایابی
از نظر اورکیونی، این تعادل در معنایابی سبب میشود که دیگر به معنایی که در واژهای، اصطلاحی، جملهای یا متنی موجود نیست، نگردیم.
چرا که اگر غیر از این باشد و اگر به هر بهانهای به جست و جوی معنایی بپردازیم و درصدد کشف آن باشیم، تمامی متون با هم مترادف میشوند، نوشتار به خودی خود جایگاه معناسازیاش را ازدست میدهد و در نهایت، متن به بهانهای تبدیل میشود که همه برای ساختن معانی شخصی خود بدان رجوع میکنند.
اما نباید فراموش کنیم که هر چند بحث دربارهی معنای ضمنی خطر تفسیرهای متعدد معنایی و وقوع کثرت معانی را به دنبال دارد، دست کم برداشت تک معنایی از واحدهای زبانی و همچنین تک خوانیهای متون را با چالش واعی مواجه میکند.
مطالعات در باب معنای ضمنی به ما یاد داد که معنا چند بعدی است و چیزی است که ساخته میشود و فاعل مدرک با به کارگیری صلاحیتهای زبانی، فرهنگی و عقیدتی، در رمزگذاری و رمزگشایی ساخت آن دخیل است.
در ادامه بخوانید: معنای ضمنی و صریح در ترجمه