تغییر خاص به عام

تغییر خاص به عام

تغییر خاص به عام در ترجمه متون ادبی

و تغییر عام به خاص که متضاد این نوع تغییر در ترجمه است

نوع دیگری از تغییر وقتی صورت می‌گیرد که واژه‌ای خاص (مثل peep به معنی دزدانه یا زیرچشمی نگاه کردن، دید زدن) به واژه‌ای عام (مثل نگاه کردن) ترجمه می‌شود. این روشِ تغییر، متضاد روشِ دیگری است که در آن واژه‌ای عام (مثل insist به معنی اصرار کردن) به واژه‌ای خاص (مثل پیله کردن) ترجمه می‌شود. در حالت اول، از صراحت و دقت بیان کاسته می‌شود؛ اما در حالت دوم، بیان صراحت و دقت بیشتری می‌یابد. 

از آن گذشته، از آنجا که کلمات خاص، بر خلاف کلمات عام، از حیث بار احساسی خنثی نیستند، تبدیل واژه عام به واژه خاص بر بار احساسی کلمات نیز می‌افزاید. استفاده از این دو روش ممکن است به طور ذوقی واژة عام متن مبدأ را به واژه‌ای خاص ترجمه می‌کند. اما گاه مترجم این دو روش را به طور مداوم و یکدست به کار می‌گیرد تا تأثیر خاصی ایجاد کند. این نکته در برخی ترجمه‌های ادبی مشهود است. مترجم شاید به پیروی از سنت رایج در داستان نویسی در ایران‌، به زبان ترجمه لحنی اصطلاحی یا عامیانه میدهد، بی‌انکه متن اصلی چنین لحنی داشته باشد. 

برای این کار، کلمات عام متن اصلی را که فاقد بار عاطفی و شخصی هستند به کلماتی خاص دارای رنگ و بوی شخصی و احساسی تبدیل می‌کند. در ترجمه از انگلیسی به فارسی، به نظر می‌رسد روش تبدیل واژة خاص به واژة عام متداولتر باشد؛ زیرا کلمات انگلیسی، که لایه‌های معنایی متعدّدی دارند، چون معادل دیق در فارسی ندارند و مترجم هم نمی‌خواهد از دو یا سه کلمه برای بیان معنی دقیق کلمه استفاده کند، طبعاً به کلماتی عامتر تبدیل می‌شوند.

مثال برای تغییر در ترجمه

متن زیر، از ترجمة «مرگ کسب و کارِ من است»، به قلم احمد شاملو، انتخاب شده است. این ترجمه دلبستگی بیش از حدّ مترجم به کلمات و تعبیرات و ساختارهای محاوره‌ای را نشان می‌دهد.

یک شب، پیش از شام، مادر آمد به اتام. گفتن ندارد که، فوراً از جام پا شدم.

– باید بات حرف بزنم.

– بله مادر.

آهی کشید، نشست. و نشستن همان و خستگی از قیافه‌اش داد زدن همان.

– رودلف …

نگاهش را برگرداند و با صدایی که تردید ازش می‌بارید گفت: «تاو می‌خواهی همین جور هر روز خدا ساعت پنج بلند بشوی بروی نماز؟»

دلواپسی خِرَم را چسبید. خواستم جواب بدهم دیدم صدا ندارم. مادر، به خیال خودش، پیش بندش را رو زانوهاش صاف و صوف کرد و دنبالِ حرفش را گرفت که: فکر کردم شاید یک روز در میان هم بشود رفت نمازخانه. دادم درآمد که «نه!» مادر از گوشة چشم به حیرت نگاهی به من انداخت و باز با همان صدای شک زده درآمد که: خسته به نظر می‌آیی.

به طور کلی، مترجم هر چه با قابلیت‌های زبان مقصد بیشتر آشنا باشد، بهتر می‌تواند اندیشة نویسنده را در قالب‌های موجزتر و متنوع‌تر و در عین حال پذیرفتنی، بیان کند و در نتیجه، کمتر ضرورت تغییر پیش می‌آید. با این حال، تغییر، به خصوص در ترجمة متونی که در آن‌ها خلاقیت زبانی به کار رفته، اجتناب ناپذیر است.

ترجمه معیار و مطلوب مترجم و استفاده از تغییر

مترجمانی که ترجمه‌هایشان را مطلوب و معیار می‌دانیم، غالباً از حد موارد اجباری فراتر می‌روند. این نکته از دیرباز بر صاحب نظران پوشیده نبوده است و به کرات شنیده‌ایم که ترجمه از متن اصلی بلندتر است یا روابط درون متنی در ترجمه از روابط درون متنی در متن اصلی روشن‌تر است. و لذا ترجمه از روی متن ترجمه شده ساده‌تر از ترجمه از روی متن اصلی است. مترجم برای آنکه متنی را ترجمه کند، نخست باید آن را کاملاً درک کند؛ یعنی به تفسیری از متن برسد، و هر چند این تفسیر در ترجمه با حداقل کلمات بازنویسی می‌شود، از متن اصلی بلندتر یا دست کم صریحتر است.

نکتة جالب در مورد تغییراتی که در ترجمه از انگلیسی به فارسی صورت می‌گیرد این است که این تغییرات زبان ترجمه را در مقایسه با متن اصلی ساده‌تر می‌کند. کلمات دارای معانی خاص به کلمات دارای معانی عام ترجمه می‌شوند. جملات پیچیده و بلند به جملات ساده‌تر و کوتاه‌تر تبدیل می‌شوند. نکاتی از متن اصلی، به حسب ضرورت، حذف می‌شوند. بیان استعاری بیانی غیراستعاری می‌یابد. تعبیرات نامأنوس با تعبیرات آشناتر جایگزین می‌شود. عباراتی که در متن اصلی تلویحاً آمده، یا از متن و موقعیت استنباط می‌شود، در ترجمه به لفظ درمی‌آید. مترجم به متن می‌ازاید تا بین جملات متن در زبان مقصد روابط معنایی و انسجام بارزتری ایجاد کند. و بالاخره، از آنجا که مترجم برای ترجمة متن، نخست باید آن را درک کند، یعنی به تفسیری از متن برسد، به ناچار ابهام زدایی می‌کند، که خود نوعی ساده‌ کردن متن است. به نمونه‌های دیگری از تغییر در ترجمه‌ای چاپ شده توجه کنید:

I had always had doubts about my friend’s capacity to remain this side of fantasy.

همواره تردید داشتم دوستم قادر باشد خیال را از واقعیت تشخیص دهد.

کافی بود بگویم که بیمار شدم.                          I could always tell this I had fallen ill

The fair weather of a southern October was holding on by a mere thread.

هوای مطبوع اکتبر جنوب دیگر به یک تار مو بسته بود.

I had the feeling that one could make out in hi features the horizon of a resemblance, as it were, to my friend.

احساس کردم گویی می‌توان در چهره‌اش شباهتی بسیار دور به دوستم یافت.

I felt a vinegarish breath near my shoulder.

بوی تند نفسی را نزدیک شانه‌ام احساس کردم.

چه فرمایشی داشتید؟                                                    What can I do for you?

Even naming the substantial sum with which my friend was willing to part.

حتی وجه معتنابهی را که دوستم حاضر بود بپردازد ذکر کردم.

مثل دعای سر سفره از حفظم.                          as well as I know the Lord’s prayer.

جای خرده‌گیری نیست.                                        Let’s not be petty about this.

Once again the cathedral began playing hide- and- seek with me, but I outwitted it.

باز کلیسای جامع موش و گربه بازی‌اش را با من از سر گرفت، اما این بار دیگر فریبش را نخوردم.

(فرزانه طاهری، ترجمة داستان کوتاه «بازدید از موزه»، مجلة کیان، شمارة 46)

جدیدترین ها

مطالب مرتبط