Around the Corner
Around the corner I have a friend,
In this great city that has no end;
Yet days go by, and weeks rush on;
And before I know it a year is gone,
And I never see my old friend’s face.
For life is a swift and terrible race.
He knows I like him just as well
As in the days when I rang his bell
And he rang mine. We were younger then,And now we are busy, tired men.
Tired with playing a foolish game,
Tired with trying to make a name.
“Tomorrow,” I say, “I will call on Jim,
Just to show that I’m thinking of him.”
But tomorrow comes, and tomorrow goes,
And the distance between us grows and grows
Around the corner, yet miles away …
“Here’s a telegram, sir .
“Jim died today.
And that’s what we get, and deserve in the end:
Around the corner, a vanished friend.
Charles Hanson Towne
سر همین خیابان
سرِ همین خیابان دوستی دارم
در این شهر بزرگ بی در و پیکر
روزها و هفتهها شتابان میروند
و نمیفهمم سال چگونه میگذرد
و من هیچگاه روی دوست قدیمیام را نمیبینم
زیرا زندگی مسابقهای است سریع و هراسناک
او میداند من او را دوست دارم
همچون روزهایی که زنگ خانهاش را به صدا در میآوردم
و او نیز چنین میکرد. آن موقع جوانتر بودیم
ولی حالا هر دو گرفتار و خستهایم
خسته از یک بازی احمقانه
خسته از تلاش برای کسب نام
با خود میگویم:«همین فردا به جیم سر میزنم
تا نشان دهم به یادش هستم.»
ولی فردا میآید و فردا میرود
و فاصلة من و او روز به روز بیشتر میشود
سرِ همین خیابان، ولی فرسنگها دور…
«آقا! تلگراف دارید …»
«جیمامروز به رحمت ایزدی پیوست.»
و این همان چیزی است که در پایان نصیبمان میشود
و ما سزاوار آن هستیم:
سرِ همین خیابان، یک دوستِ از دست رفته.
Mirror
I am silver and exact. I have no preconceptions.
Whatever I see. I swallow immediately
Just as it is, unmisted by love or dislike.
I am not cruel, only truthful –
The eye of a little god, four-cornered.
Most of the time I meditate on the opposite wall.
It is pink, with speckles. I have looked at it so long
I think it is a part of my heart. But it flickers.
Faces and darkness separate us over and over.
Now I am a lake. A woman bends over me,
Searching my reaches for what she really is.
Then she turns to those liars, the candles or the moon.
I see her back, and reflect it faithfully.
She rewards me with tears and an agitation of hands.
I am important to her. She comes and goes.
Each morning it is her face that replaces the darkness.
In me she has drowned a young girl, and in me an old woman Rises toward her day after day, like a terrible fish.
Sylvia Plath
صفحه 119
آینه
تقره فام و امینم، بیهیچ پیش پنداری
هر چه را میبینم، بیدرنگ در کام میکشم
درست همانگونه که هست، بیهیچ حُبّ و بغض
سنگدل نیستم، فقط صادقم:
چشم خدایی کوچک، چهار گوش
غالب اوقات در دیوار مقابل تأمل میکنم
دیواری صورتی و خال خالی، چندان در آن نگریستهام
که آن را پارهای از قلبم میدانم. اما تاریک و روشن میشود.
چهرهها و تاریکیها یکسر ما را از یکدیگر جدا میکنند.
دریاچهای هستم، زنی روی من خم میشود.
کران تا کران مرا در جستجوی واقعیت خود میکاود
سپس به آن دروغگویان روی میآورد، به شمع یا به ماه
پشت او را میبینم، و صادقانه باز میتابانمش
با چند قطره اشک و لرزش دستهایش به من پاداش میدهد.
برای او مهم هستم. میآید و میرود
هر روز صبح چهره اوست که جای تاریکی مینشیند
در من دختر جوانی را غرق کرده است و از درون من زنی پیر
هر روز همچون ماهی هولناکی به سوی او خیز بر میدارد.
When You Are Old
When you are old and grey and full of sleep,
And nodding by the fire, take down this book,
And slowly read, and dream of the soft look
Your eyes had once, and of their shadows deep;
How many loved your moments of glad grace,
And loved your beauty with love false or true,
But one man loved the pilgrim soul in you,
And loved the sorrows of your changing face;
And bending down beside the glowing bars,
Murmur, a little sadly, how love fled
And paced upon the mountains overhead
And hid his face amid a crowd of stars.
- B. Yeats
چون پیر شدی
چون پیر شدی و موهایت سفید و چشمهایت پر از خواب شد،
و در کنار آتش نشسته، چرت میزنی، این کتاب را برگیر
و آرام بخوان و در رؤیای آن نگاه لطیف و سایههای ژرفی غرقه شو
که زمانی دیدگانت داشت.
چه بسیار بودند. آنان که لحظههای شکوه شادمانه تو را دوست میداشتند
و به زیبایی تو عشق میورزیدند، عشی راستین یا دروغین.
اما یک مرد روح زائرانهات را میپرستید
و غم چهرة رو به زوال تو را داشت.
و در کنار آتش افروختة بخاری، چون به جلو خم میشوی،
کمی با اندوه، با خود بگو چگونه عشق گریخت
و بر کوههای فراز سرت گام بگذاشت
و در میان انبوه ستارگان چهره پنهان کرد.
Mirage
The hope I dreamed of was a dream,
Was but a dream; and now I wake,
Exceeding comfortless, and worn and old.
For a dream ‘s sake.
I hang my harp upon a tree,
A weeping willow in a lake;
I hang my silenced harp there,
wrung and snapt, For a dream’s sake.
Lie still, lie still, my breaking heart:
My silent heart, lie still and break,
Life, and the world, and mine own self are, changed
For a dream’s sake.
Christina Rossetti
سراب
ترجمة علی محمد حق شناس
امیدی که خوابش را میدیدم خوابی بود،
خوابی بود و بس؛ و حالا بیدارم
بیاندازه بیآرام، و وارفته و پیر،
به خاطر خوابی.
چنگم را به درختی میآویزم.
بید مجنونی درون دریاچهآی؛
چنگ زبان بریدهام را همانجا میآویزم، مچاله و تار گسسته،
به خاطر خوابی.
بخواب آرام، بخواب آرام، قلب شکنندهام
قلب خاموشم، بخواب آرام و بشکن،
زندگی، و جهان، و من خود، عوض شدهایم
به خاطر خوابی.
Easter 1916
I have met them at close of day
Coming with vivid faces
From counter or desk among grey Eighteenth-century houses.
I have passed with a nod of the head
Or polite meaningless words,
Or have lingered awhile and said
Polite meaningless words,
And thought before I had done
Of a mocking tale or a gibe
To please a companion
Around the fire at the club,
Being certain that they and J
But lived where motley is worn:
All changed. changed utterly:
A terrible beauty is born.
That woman’s days were spent
In ignorant good will,
Her nights in argument
Until her voice grew shrill.
What voice more sweet than hers
When, young and beautiful,
She rode to harriers?
This man had kept a school
And rode our winged horse;
This other his helper and friend
Was coming into his force;
He might have won fame in the end,
So sensitive his nature seemed,
So daring and sweet his thought.
This other man I had dreamed
A drunken, vainglorious lout.
He had done most bitter wrong
To some who are near my heart,
Yet I number him in the song:
He. too, has resigned his part
In the casual comedy:
He. too, has been changed in his turn, Transformed utterly:
A terrible beauty is born.
Hearts with one purpose alone
Through summer and winter seem
Enchanted to a stone.
The horse that comes from the road,
The rider, the birds that range
From cloud to tumbling cloud
Minute by minute they change:
A shadow of cloud on the stream
Changes minute by minute;
A horse-hoof slides on the brim,
And a horse plashes within it:
The long-legged moor-hens dive,
And hens to moor-cocks call;
Minute by minute they live:
The stone’s in the midst of all.
Too long a sacrifice
Can make a stone of the heart.
O when may it suffice?
That is Heaven’s part, our part
To murmur name after name,
As a mother names her child
When sleep at last has come
On limbs that had run wild.
What is it but nightfall?
NO, no, not night but death;
Was it needless death after all?
For England may keep faith
For all that is done and said.
We know their dream; enough
To know they dreamed and are dead;
And what if excess of love
Bewildered them till they died?
I write it out in a verse –
MacDonagh and MacBride
And Connolly and Pearse
Now and in time to be,
Wherever green is worn,
Are changed, changed utterly:
A terrible beauty is born.
William Butler Yates
عید پاک 1916
آنان را میدیدم، در انتهای روز
با چهرة گشاده میآمدند
با چهرة گشاده میآمدند.
از پشت میزها و پیشخوانها
در خانههای خاکستری قرن هجدهم.
از کنارشان میگذشتم، با تکان سر
یا کلامی مؤدبانه و بیمعنی،
یا لختی درنگ میکردم
و کلامی مؤدبانه و بیمعنی بر زبان میراندم
و قبل از دیدار
داستانی مضحک یا لطیفهای به خاطر میآوردم
تا دور آتش در انجمن
رفیقی را شاد کنم.
یقین داشتم که آنها و من
جایی زندگی میکنیم که وقت جز به شوخی نمیگذرد.
همه چیز دگرگون شد. پاک دگرگون شد:
زیبایی هراس انگیزی پدید میآید.
روزهای آن زن
با صایی آمیخته به جهالت
و شبهایش به مجادله میگذشت
تا اینکه صدایش گوشخراش شد
چه صدایی خوشتر از صدای او بود
آن هنگام که، جوان و زیبا،
در پی سگان شکاری میتاخت؟
این مرد مدیر مدرسهای بود
و «اسب بالدار» ما را میراند؛
آن دیگری دوست و یاور او
به قوای او پیوسته بود؛
ممکن بود عاقبت به شهرتی برسد،
طبعش بس لطیف مینمود
و افکارش بس جسورانه و دلنشین.
این دیگری را مردی میپنداشتم
لات و دائم الخمر و لاف زن.
او جایی سخت روا داشت
بر کسانی که در قلب من جای دارند.
با این همه از او نیز در این ترانه یاد میکنم؛
او نیز در این کمدی اتفاقی
نقش خود را واگذار کرده،
او نیز به نوبة خود تغییر کرده،
به کلی دگرگون شده:
زیبایی هراس انگیزی پدید میآید
دلهایی فط با یک هدف
در سراسر زمستان و تابستان
گویی مسحور سنگی شدهاند
تا رود روان را باز دارند.
اسبی که در جاده میگذرد
سوارکار، پرندگانی که
از ابری تا ابری معلق در پروازند
دم به دم دگرگون میشوند
سایه ابری بر رود
دم به دم دگرگون می شود
سم اسبی بر لب رود میلغزد
و اسبی درون رود آب را به هر سو میپاشد
مرغان پا دراز خلنگ زار در آب فرو میروند
مرغان ماده مرغان نر را به خود میخوانند
دم به دم زندهاند
سنگ در میان این همه،جای گرفته.
فداکاری بیش از حد
قلب را به سنگ بدل میکند.
آه، فداکاری تا چه حد بسنده است؟
فداکاری نقشی خدایی است، نقش ما
زمزمه نامی پس از نام دیگر است.
همچنان که مادری کودک خویش را به نام میخواند
آن هنگام که خواب سرانجام
سراغ اندامهایی آمده است که جست و خیز بسیار کردهاند
این چیست اگر شب نیست؟
نه، نه، شب نیست، مرگ است
آیا گذشته از هر چیز این مرگی ضروری بود؟
آخر به رغم آنچه میکنند و میگویند
انگلستان ممکن است به عهد خویش وفا کند.
رؤیای آنان را میشناسیم، تا به آن حد
که میدانیم خواب میدیدند و اکنون مردهاند.
و چه باک اگر افراط در عشق
حیرانشان کرد تا آنگاه که جان باختند.
در شعری چنین مینویسم-
مک داناف و مک براید
و کانلی و پیرس
اکنون و در زمانی که هنوز نیامده
در هر کجا که سبز به تن کنند
دگرگون شدهاند، سرا پا دگرگون شدهاند
زیبایی هراس انگیزی پدید میآید.
Chicago
Hog butcher for the world,
Tool Maker, Stacker of Wheat,
Player with Railrœdds and the Nation’s Freight Handler:
Stormy, husky, trawling,
City of the Big Shoulders:
They tell me you are wicked and J believe them, for I have seen your painted women under the gas lamps luring ilje farm boys, And they tell me you are crooked and answer: Yes, jl is true, I have seen the gunman kill and go free to kill again.
And they tell me you are brutal awl reply is: On ‘lie faces of women and children I have seen the marks of wanton hunger. And having answered so I turn cnce more to those who sneer at this my city, and I give them back the sneer and say to them: Come and show me another city with lifted head singing so proud to be alive and coarse and strong and cunning.
Flinging magnetic curses amid the toil of piling job on job, here is a tall bold slugger set vivid against the little soft cities.
Fierce as a dog with tongue lapping for action, cunning as a savage pitted against the wilderness,
Bareheaded,
Shoveling,
Wrecking,
Planning,
Building, breaking, rebuilding,
Under the smoke, dust all over his mouth, laughing with white teeth,
Under the terrible burden of destiny laughing as a young man laughs,
Laughing even as an ignorant fighter laughs who has never lost a battle,
Bragging and laughing that under his wrist is the pulse, and under his ribs the heart of the people,
Laughing!
Laughing the stormy, husky, brawling laughter of Youth, halfnaked, sweating, proud to be Hog Butcher, Tool Maker, Stacker of Wheat, Player with Railroads and Freight Handler to the Nation.
Carl Sandburg
شیکاگو
ترجمة دکتر احمد کریمی حکاک
سلاخ خوک دنیا
ابزار ساز، انباردار گندم
بند باز شبکة خط آهن و کارگزار حمل نقل میهن
توفنده، خشن، پرهیاهو
شهر چارشانه:
میگویند تو شری و من باور میکنم، چرا که دیدهام
زنهای بزک کردهات را، گرم بلند کردنِ بچه دهاتیها.
میگویند تو کَلَکی و من میگویم:بله، درست است، من دیدهام
هفت تیرکشها را که آدم میکشند و راست راست راه میروند تا باز آدم بکشند.
میگویند تو درنده خویی و حرف من اینست: من بر چهرههای زنان و کودکان دیدهام نشانههای گرسنگی گریه را.
و جوابشان را که دادم، بر میگردم و باز به آنها که به شهر من پوزخند میزنند رو میکنم و پوزخندی تحویلشان میدهم و بهشا میگویم:
بیایید و یک شهر دیگر به من نشان بدهید، شهری که چنین سرفراز آواز میخواند و این چنین غره است به زنده بودن، خشونت، نیرومندی و زیرکی. این که میبینید در گرما گرمِ رنجِ کار و کار، فحشهای آبدار نثار میکند، قلدر دیلاق گستاخی است که در میان شهرکهای بینور خوش میدرخشد.
درنده، مثل سگی که لَه لَه زنان خیز برمیدارد،
حیلهساز، مثل بربری که با بیابان درگیر است،
برهنه سر،
بیل میزند
ویران میکند
طرح در میاندازد
غرفه در دود، با دهانی خاک آلود، قاه قاه میخندد،
دندانهای سفیدش نمایان.
در زیر بار مهیبِ سرنوشت چنان قهقهه میزند که مردی جوان.
و قهقههاش به قهقهة پهلوانی کلهشق میماند که هرگز پشتش به خاک نرسیده.
رَجَز میخواند و میخندد که در زیر پوستش نبضی است،
و در پشت دندههایش قلب مردم است.
قهقهه میزند!
و قهقههاش توفنده، خشن و خروشان، قهقهة جوانی است، نیمه عریان، عرق ریزان،
فخر میکند که منم
سلاح خوک دنیا، انباردار گندم، بند باز شبکة خط آهن و کارگزار حمل و نقل میهن.