تمرین‌های ترجمه

تمرین‌های ترجمه

تمرین ترجمه برای مقایسه کیفیت کار مترجم

توجه به قابلیت‌های زبانی در ترجمه

در نمونه‌های زیر مترجم کوشیده دقیق ترجمه کند. اما بیش از آنکه به عقل سلیم خود اتکا کند و محدودیت‌ها و قابلیت‌های زبان فارسی را در نظر گیرد تا بتواند متنی روان و پذیرفتنی بنویسد، خود را به زبان متن اصلی و به فرهنگ لغت دو زبانه وابسته کرده و لذا هیچ ذوق و خلاقیتی خاص در این ترجمه‌ها به کار نبرده است. در چه مواردی با مترجم در انتخاب معادل برای کلمات (با توجه به متن)، ترکیب کلمات و نیز به کار بردن تعبیرات مخالفید؟ متن را دوباره به بیانی روانتر و پذیرفتنی‌تر بازنویسی کنید.

تمرین ترجمه الف:

Two hours after dawn the sleet turned to a persistent rain that transformed the bright world into a grey and dirty place. Their route lay downhill, to the bottom of a valley so huge that it dwarfed the soldiers. In front of them was an even wider, deeper valley which lay athwart the first. “We cross that valley,” Vivar explained, “climb those far hills, then we drop down to the pilgrim way. That will lead you west to the coast road.” “What’s the pilgrim way?” Sharpe asked.

“The road to Santiago de Compostela. You’ve heard of it?”

“Never.

Vivar was clearly annoyed by the Englishman’s ignorance. •you’ve heard of St James? He was an apostle, and he is buried at Santiago de Composotela. He is Spain’s patron saint, and in the old days thousands upon thousands of Christians visited his shrine.’

“In the old days?”

“A few still visit, but the world is not what it used to be. The devil stalks abroad, Lieutenant.”

دو ساعت بعد از سحر، تگرگ ریز به بارانی پایدار تبدیل شد که دنیای روشن را به مکانی خاکستری و کثیف- تغییر داد. راه ان‌ها در ته دره قرار داشت، نه دره‌ای چنان بزرگ که سربازها را کوچک می‌کرد. در مقابل آن‌ها دره‌ای حتی عمیقتر و وسیعتر بود که در طول اولی قرار داشت. ویوار توضیح داد: «ما از آن دره عبور می‌کنیم، از آن تپه‌های دور بالا می‌رویم، سپس به طرف جادة زاپرین سرازیر می‌شویم. این جاده به طرف غرب می‌رود، به جادة ساحلی.»

شارپ پرسید: «جادة زائرین چیست؟»

«راهی که با سانتیاگو دوکامپاستلا می‌رود. اسمش را شنیده‌ای؟»

«هرگز.»

ویوار آشکارا از جهل مرد انگلیسی آزرده شد. «اسم سنت جیمز را شنیده‌ای؟ او از اولیاء الله بود و در سانتیاگو دوکامپاستلا دفن شده است. او قدیس مشوّق اسپانیا بود و در روزگار قدیم هزاران هزار مسیحی از حرم او بازدید می‌کردند.»

«در روزگار قدیم؟»

«هنوز هم چند نفری بازدید می‌کنند، اما دنیا دیگر دنیای سابق نیست. شیطان با غرور در خارج قدم می‌زند، ستوان.»

ب:

I hated John Claverhouse. Not that he had done me what society would consider a wrong or an ill turn. Far from it. The evil was Of a deeper, subtler sort; so elusive, so intangible, as to defy clear, definite analysis in words. We all experience such things at some period in our lives. For the first time, we see a certain individual, one whom, the very instant before, we did not dream existed, and yet, at the first moment of meeting, we say: “I do not like that man.” Why don’t we like him? Ah, we do not know why; we know only that we do not. We have taken a dislike, that is all. And so had I taken a dislike to John Claverhouse.

از جان کلَور هَوْس بیزار بودم. نه اینکه کاری با من کرده بود که جامعه آن را خطا یا نادرست در نظر می‌گیرد. به هیچ وجه. شرِّ او از نوعی عمیتر و ظریف‌تر بود. چنان گریزنده، چنان غیرقابل لمس که به تحلیل واضح و دقیق به لفظ در نمی‌آید. ما همه چنین چیزهایی را در دوره‌ای از زندگی‌مان تجربه‌ می‌کنیم. برای اولین بار فردی معین را می‌بینیم. کسی که فقط یک لحظه قبل از آن فکرش را نمی‌کردیم وجود داشته باشد و با این حال در اولین لحظه دیدار می‌گوییم: «آن مرد را دوست ندارم.» چرا او را دوست نداریم؟ آه! نمی‌دانیم چرا. فقط می‌دانیم که دوست نداریم. از او بدمان آمده است. همه‌اش همین. و بنابراین من از جان کلور هوس بیزار بودم.

الف:

In describing this Siren, singing and smiling, coaxing and cajoling, the author, with modest pride, asks his readers all round, has he once forgotten the laws of politeness, and showed the monster’s hideous tail above water? No! Those who like may peep down under waves that are pretty transparent and see it writhing and twirling, diabolically hideous and slimy, flapping amongst bones, or curling round corpses; but above the waterline, I ask, has not everything been proper, agreeable, and decowus, and has any the most squeamish immoralist in Vanity Fair a right to cry fit?

نویسنده د کمال فروتنی از جمیع خوانندگان خود می‌پرسد که آیا هرگز در وصف این «عفریت دریا» که می‌خواند و می‌خندد و ریشخند می‌کند و تملق می‌گوید، حتی یک بار هم قواعد ادب را از یاد برده است و آیا یک بار هم شده است که دُم زشت این جانور را بیرون از آب نشان دهد؟ نه! آنان که بخواهند می‌توانند به زیر موجها که نیک شفاف است چشم بدوزند و ببینند که دم جانور پیچ و تاب می‌خورد و بالا و پایین می‌رود و به کراهت منظر ابلیس است و لجن آلود است و در میان پاره‌های استخوان‌ها تکان می‌خورد یا بر گرد جسدها می‌پیچد؛ از شما می‌پرسم، آیا بر سطح آب همه چیز پاک و پاکیزه و مطبوع نبوده است و آیا نکته گیرترین عیب‌جوی بازار خودفروشی حق دارد فریاد بیازی سر دهد؟

(بازار خودفروشی، ترجمة منوچهر بدیعی)

ب:

I would lay my cheeks gently against the comfortable cheeks of my pillow, as plump and blooming as the cheeks of babyhood. Or I would strike a match to look at my watch. Nearly midnight. The hour when an invalid, who has been obliged to start on a journey and to sleep in a strange hotel, awakens in a moment of illness and sees with glad relief a streak of daylight showing under his bedroom door. Oh, joy of joys! It is morning. The servants will be about in a minute: he can ring, and someone will come to look after him. The thought of being made comfortable gives him strength to endure his pain. He is certain he heard footsteps: they come nearer, and then die away. The ray of light beneath his door is extinguished. It is midnight; someone has turned out the gas; the last servant has gone to bed, and he must lie all night in agony with no one to bring him any help.

گونه‌هایم را با ملایمت به روی گونه‌های بالشم می‌گذارم، که مثل گونه‌های عهد کودکی،‌فربه و باطراوتند. یا اینکه کبریتی روشن می‌کنم که ببینم ساعت چند است. تقریباً نیمه شب است. ساعتی است که وقتی بیماری، که به ناچار به سفر رفته و در هتلی ناآشنا خفته، به سبب رنجوری از خواب بیدار می‌شود و با وشحالی می‌بیند که سپیدة صبح دارد از در خوابگاهش به درون می‌تراود. وای که چه سعادتی. مستخدمین به جنب و جوش می‌افتند و او می‌تواند زنگ بزند و کسی را صدا کند که به دادش برسد. همین خیال اینکه کسی هست کمک کند به او توان تحمل درد را می‌دهد. مطمئن است که صدای پایی به گوشش خورده، نزدیکتر می‌شود و از مقابل در اتاق او می‌گذرد. از لای در می‌بیند چراغ راهرو را خاموش می‌کنند. باز دقت می‌کند. شب به نیمه رسیده و یک تن چراغ گاز را خاموش کرده و او آخرین مستخدمی است که دارد به اتاق خویش می‌رود تا بخوابد و او باید تمام شب را با درد و رنج بساد و دیگر کسی نیست که تا صبح به فریادش برسد.

(در جستجوی روزگار از دست رفته، ترجمة حسن شهباز)

ج:

 
  

Sir James Tyrell devised that they should be murdered in their beds. To the execution whereof, he appointed Miles Forrest, one of the four that kept them, a fellow fleshed in murder beforetime. To him he joined one John Dighton, his own horsekeeper, a big, broad, square, strong knave. Then, all the others being removed from them, this Miles Forrest and John Dighton, about midnight (the silly children lying in their beds) came into the chamber and suddenly lapped them up among the clothes, so bewrapped them and entangled them, keeping down by force the feather bed and pillows hard into their mouths, that within a while, smothered and stifled, their breath failing, they gave up to God their innocent souls into the joys of heaven, leaving to their tormentors their bodies dead in the bed. Which after that the wretches perceived, first by the struggling with the pains of death, and after long lying still, to be thoroughly dead: they laid their bodies naked out upon the bed, and fetched Sir James to see them. Which, upon the sight of them. caused these murderers to burv them at the stair foot. meetly deep in the ground, under a great heap of stones. Then rode Sir James in great haste to King Richard. and showed him all the manner of the murder; who gave him great thanks, and. Some say, there made him knight.

رأی سِرجیمز تیرل این بود که انان در بستر خود کشته شوند. پس او مردی به نام مایلزفورست، یکی از چهار نگاهبان ایشان را که پیشاپیش به آدمکشی آموخته شده بود، بر این کار گماشت و مهتر خود، جان دایتن را که فرومایه مردی تناور و فراخ‌شانه و زورمند بود، همراه آن مرد کرد. آنگاه، در نیمه‌های شب که همة نگهبانان دیگر از این دو دور داشته شده بودند، این مایلز فورست و جان دایتن به خوابگاه کودکان، که بی‌خبر در بستر خفته بودند، درآمدند و ناگهان ایشان را به جامة خوابشان در پیچیدند و از تقلاّ باز داشتند و بالش‌های پر را بر دهانشان فشردند، آن‌سان که به لمحه‌ای راه نفس بر ایشان بسته شد و جان‌های بی‌گناه در رامشکده خُلد تسلیم خداوند کردند و پیکر‌های بی‌جان به شکنجه‌گران وانهادند. پیکرهایی که پس از کشمکشی طولانی با عذاب مرگ بی‌جنبش ماندند و آن تبهکاران به مرگ ایشان یقین کردند. پس نعشها را عریان بر بستر نهادند و سِرجیمز را به تماشای آن‌ها خواندند. او چون نعشها را دید به قاتلان حکم کرد که زیر پله‌ها در گودالی عمیق و زیر سنگ پشته‌ای بلند به خاکشان بسپارند. پس آنگاه سِرجیمز با شتابی سخت به پیشگاه شاه رفت و ماجرای قتل را باز گفت. شاه او را سپاس گفت و برخی گفته‌اند او را به شهسواری رساند.

(تامس مور، ترجمة عبدالله کوثری)

د:

Many years later, as he faced the firing squåd, ‘Colonel Aureliano Buendia was to rememeber that distant afternoon when his father took him to discover ice. At that time Macondo a village of twenty adobe houses, built on the bank of a river of clear water that ran along a bed of polished stones, which were white and enormous, like prehistoric eggs. The world was so recent that many things lacked names, and in order to indicate them it was necessary to point. Every year during the month of March a family of ragged gypsies would set up their tents near the village, and with a great uproar of pipes and kettledrums they would display new inventions. First they brought the magnet. A heavy gypsy with an untamed beard and sparrow hands, who introduced himself as Melquiades, put on a bold public demonstration of what he himself called the eighth wonder of the learned alchemists of Macedonia. He went from house to house dragging two metal ingots and everybody was amazed to see pots, pans, tongs, and braziers tumble down from their places and beams creak from the desperation of nails and screws trying to emerge, and even objects that had been lost for a long time appeared from where they had been searched for most and went dragging along in turbulent confusion behind Melguiades’ magical irons. “Things have a life of their own,” the gypsy proclaimed with a harsh accent. “It’s simply a matter of waking up their souls.”

سال‌های سال بعد، هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئند یا در مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان، دهکدة ماکوندو تنها بیست خانة کاهگلی و نئین داشت. خانه‌ها در ساحل رودخانه بنا شده بود. آب رودخانه زلال بود و از روی سنگ‌های سفید و بزرگی، شبیه به تخم جانداران ماقبل تاریخ، می‌گذشت. جهان، چنان تازه بود که بسیاری از چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامید نشان می‌بایست با انگشت به آن‌ها اشاره کنی. هر سال، نزدیک ماه مارس، یک خانوادة کولی ژنده پوش چادر خود را در نزدیکی دهکده برپا می‌کرد و با سر و صدای طبل و کرنا، اهالی دهکده را با اختراعات جدید آشنا می‌ساخت. آهنربا، نخستین اختراعی بود که به آنجا رسید. مرد کولی درشت هیکلی، که خود را ملکیادس می‌نامید، با ریش به هم پیچیده و دستان گنجشک‌وار در ملأ عام آنچه را که هشتمین عجایب کیمیاگران دانشمند مقدونیه می‌خواند، معرفی کرد. با دو شمش فلزی از خانه‌ای به خانة دیگر می‌رفت. اهالی دهکده که می‌دیدند همة پاتیلها و قابلمه‌ها و انبرها و سه‌پایه‌ها از جای خود بر زمین می‌افتد، سخت حیرت کرده بودند. تخته‌ها، با تقلای میخ‌ها و پیچ‌ها که می‌خواست بیرون بپرد، جیرجیر می‌کرد؛ حتی اشیایی که مدت‌ها بود در خانه‌ها مفقود شده بود، بار دیگر پیدا می‌شد و به دنبال شمش‌های سحرآمیز ملکیادس راه می‌افتاد. ملکیادس کولی با لهجه‌ای غلیظ می‌گفت: «اشیاء جان دارند، فقط باید بیدارشان کرد.»

(صد سال تنهایی، ترجمة بهمن فرزانه)

 

جدیدترین ها

مطالب مرتبط