ترجمه متن ادبی به عنوان مثال برای مورد جیم
مثال 3 برای ترجمه
The great error of Rip’s composition was an insuperable aversion to all kinds of profitable labor. It could not be from lack of assiduity or perseverance, for he could sit all day on a wet rock and fish without a murmur, even though he was not encouraged by a single nibble.
خطای بزرگ ذاتِ ریپ، تنفر غلبه ناپذیر او از همه نوع کار سودآور بود. این نمیتوانست از فقدانِ جدیت یا پشتکار باشد، زیرا او میتوانست همه روز روی صخرههای مرطوب بنشیند و بدون نجوایی ماهیگیری کند، هر چند که حتی یک نوک زدن ماهی نیز باعث تشویق او نشود.
مثال 4 برای ترجمه
در نمونة زیر، مترجم (این متن و کلیة متونی که نام مترجم در آنها ذکر نشده، توسط نگارنده ترجمه شده است.) برخی جملهها را به بیان یا تعبیر دیگری نوشته زیرا احساس میکرده ترجمه لفظ به لفظ این جملات در فارسی قابل قبول نیست. یکی از جنبههای تسلط بر زبان فارسی آن است که مترجم قدرت چند گونه نویسی داشته باشد، یعنی بتواند در صورت لزوم جملة انگلیسی را به بیانی دیگر در فارسی بنویسد به طوری که معنی جمله عوض نشود و جمله در فارسی قابل بول باشد. در این نمونه، متن با ملاحظة قابلیتهای زبان فارسی ترجمه شده و چنین به نظر میرسد که مستقیما به فارسی نوشته شده، زیرا ترکیبات و تعبیراتی که در آن به کار رفته همگی در زبان فارسی قابل قبول است.
He still lives under the illusion that country life is superior to town litè. Nothing can be compared. he maintains. “ith the first cock-crow, the nvittering of birds at dawn. the sight of the risins-‘ sun glinting on the trees and pastures. My friend thils to mention the long and friendless winter evenings which are interrupted only by an occasional visit to the local cinema. He savs nothing about the poor selection of goods in the shops. or about unfortunate people who have to travel from the country to the cit-v every day to get to work. Why people are prepaRd to tolerate a four-hour journey each day tor the dubious privilege of living in the country is beyond my ken. They could be savedive in the city.
او هنوز دچار این توهم است که زندگی در روستا از زندگی در شهر بهتر است. مدعی است هیچ چیز به زیبایی بانک خروس سحری، آواز پرندگالن در سپیدهدم و منظرة خورشید صبحگاه که بر درختها و چمنزارها میتابد نیست. دوستم از تنهایی شبهای بلند زمستان یاد نمیکند- شبهایی که تنها تنوع آن رفتن گاه به گاه به سینمای روستاست- و از محدود بودن کالا در مغازهها و مردم بیچارهای که هر روز برای رفتن به سر کار خود باید مسافت زیادی را طی کنند سخنی به میان نمیاورد. نمیفهمم چطور برخی حاضرند فقط برای اینکه در روستا زندگی کنند روزی چهار ساعت رنج سفر را تحمل کنند. معلوم نیست زندگی در روستا چه امتیازی دارد. این افراد اگر در شهر زندگی میکردند، مجبور نبودند این همه هزینه و بیچارگی تحمل کنند.