ایدئولوژی معارضه با بیزانس به مثابه یونانی دوستی در دوران نهضت ترجمه
علاقه مأمون به کتابباستانی و تأثیر آن در نهضت ترجمه
المأمون در سال 170/786 یعنی زمانی که نهضت ترجمه کاملاً پا گرفته بود متولد شد و در محیطی بارور شده با رویکردهای برامکه، یعنی پرشورترین حامیان آن نهضت، پرورش یافت. در جوانی، طبق روایت الاخباری، با اشتیاق تمام کتب باستانی را میخواند و مطالعه میکرد. او بیشک به عنوان یک فرد تا زمانی که خلیفه شد، نه تنها ارزشهای نهضت ترجمه و آنچه را که آن معرفشان بود یک خیر فرهنگی میشمرد بلکه این ارزشها، ارزشهای غالب در بین متفکران مرو، پایتخت او در خراسان و محل اعلام خلافت او در سال 196/812، و البته بغداد، که در سال 204/819 به عنوان خلیفه در آن وارد شد، بود.
ترویج نهضت ترجمه ادامه یافت
در نتیجه، این که او هم مانند اسلاف خود فعالانه نهضت ترجمه را ترویج خواهد کرد نه در آن زمان مورد تردید قرار داشت و نه امروزه باید مورد تردید قرار گیرد. در عوض آنچه که باید انجام گیرد این است که نشان داده شود روایاتی که او را مبتکر نهضت ترجمه و یا مهمترین بانی ترجمهها معرفی میکنند، روایات بعدی با اهداف کاملاً مشهود تجدیدنظر طلبانه بوده است. بنابراین با توجه به این که نهضت ترجمه یک واقعیت اجتماعی بود و به فرض این که این گزارشات تجدیدنظر طلبانه مدعی نقش عمده او در نهضت ترجمه اندکی از واقعیت را منعکس کرده باشند، سئوال اصلی باید این باشد که او چه استفاده خاصی از آن میکرده است.
مأمون به دنبال مشروعیت به کمک نهضت ترجمه
با شناخت بیشتری که از تاریخ اجتماعی جامعه اوایل دوره عباسی به دست آمده است، اکنون بیش از پیش روشن شده است که اشاعه سیاستهای خلیفه از طریق برنامههای «روابط عمومی» با استفاده از خطابه، و به عبارت دقیقتر تبلیغات، که مردم به آن حساسیت نشان میدادند، بخشی از وظایف اداری بوده است. المأمون به دلایل موجهی به این بخش از کار اداری توجهی خاص داشت: او، همان طور که قبلا به اختصار اشاره شد، نه تنها در نتیجه خلیفه کشی همراه با ننگ برادر کشی به قدرت رسیده بود، بلکه پس از ورود به بغداد سیاست شدیدی را برای متمرکز سازی و تحکیم قدرت در پیش گرفته بود که بیشک موجب روز ناآرامی از سوی محافل متعدد میشد. او بنابراین فعالیتهای تبلیغاتی قدرتمندی را برای مشروعیت بخشیدن به حاکمیت خود، توجیه خلیفه کشی و برادر کشی، ترویج و تبلیغ سیاستهای خود، و در نهایت قبولاندن آنها در پیش گرفت.
نمونهای از توجیهات مأمون در برادرکشی در دوران نهضت ترجمه
یک نمونه بارز این فعالیتها شیوهای است که المأمون (یعنی اطرافیان او) در تلاش برای توجیه عزل و قتل الامین در بازنویسی پیمان مکه در ارتباط با جانشینی در پیش گرفت. این پیمان را پدرش هارون الرشید در سال 802 اعلام کرده بود. اسناد تاریخی هم نسخه اصل را، که به روشنی اعلام میدارد که جانشینی ابتدا بدون هرگونه قید و شرط به الامین و سپس به المأمون میرسد، و هم نسخه «تجدیدنظر شده» منتشره از سوی محافل طرفدار المأمون را که شورش را در صورت عدم رعایت شرایط مندرج در پیمان از سوی الامین، توجیه میکند، ضبط کردهاند.
قهرمان دروغین اسلام در دوران نهضت ترجمه
در امور خارجه، تلاش المأمون برای نمایاندن خویش به عنوان قهرمان اسلام، مطابق ضرورتهای ایدئولوژیکی جدید او، به پیگیری سیاستی کاملا خصمانه علیه بیزانس منجر شد. این سیاست هنگامی متبلور شد که او توانست ولایات غربی را در انتهای دوران حکومت خود، و به طور مشخص از زمان اجرای محنه، از نظر نظامی و اداری تحت اختیار خود درآورد؛ بنابراین کاملا معلوم میشود که فعالیت علیه بیزانسیها و سیاست شدید داخلی تازه به هم مرتبط بودهاند.
ضدیت با بیزانس به معنی یونانی دوستی
جنگ تمام عیاری که او علیه بیزانس اغاز کرد دارای یک مولفه ایدئولوژیکی بود که امری تازه به حساب میآمد. بیزانسیها به این علت شایسته حمله مسلمین توصیف میشدند که نه تنها کافر بودند- این مطلب قبلاً در نامه منتسب به [حضرت] محمد [ص] به هراکلیوس عنوان شده بود- بلکه از نظر فرهنگی نسبت به مسلمین و حتی نیاکان خود، یعنی یونانیان باستان، تاریک فکر و عقب مانده بودند. اما مسلمین بر خلاف آنها، غیر از آن که به علت اسلام برتر بودند، به علت ارزشمند شمردن علم و اندیشه یونان باستان و ترجمه کتب آنان به عربی هم برتر بودند. این برتری حتی به خود اسلام به عنوان یک دین نیز تسری داده شد؛ بیزانسیها به علت مسیحیت به علوم باستانی پشت کردند در حالی که مسلمین به واسطه اسلام از آن استقبال کردند. به این ترتیب ضدیت با بیزانس معادل یونانی دوستی میشود. نهضت ترجمه، ابزار ایدئولوژیکی برای مبارزه علیه بیزانس در اختیار مسلمین قرار میداد؛ در این فرآیند، نهضت ترجمه و همه ملزومات آن نیز شور و حرارت بیشتری در جامعه مسلمین میگرفتند.
بیزانس ستیزی در دوران نهضت ترجمه
جوانب ضد بیزانسی و ضدمسیحی مراحل اولیه فعالیتهای تبلیغی المأمون را میتوان در آثار الجاحظ (متوفی 255/868)، ملک المبلغین المأمون، و جانشینان معتزلی او مشاهده کرد. او بیزانسیها (روم) را مردمی با خدمات عظیم و افتخارات علمی توصیف میکند و سپس سئوال میکند که چگونه ممکن است چنین مردمی تحت تأثیر مسیحیت به وجود سه خدا معتقد شوند و ادعا کنند که یک موجود فانی صرف که بول و غایط هم میکند واقعاً خدا باشد:
بیزانسیها معماریشان متفاوت از دیگران است. حکاکی و نجاریشان را کسی ندارد. به علاوه، کتاب آسمانی و جامعه دینی دارند. غیرقابل شک و انکار است که زیبایی دارند، با حساب، ستاره شناسی، خط آشنایی دارند و صاحب شجاعت، بصیرت و کالات دیگرند…
اعتقاد به سه خدا و تأثیر آن بر نهضت ترجمه
به رغم هم اینها، آنها به وجود سه خدا اعتقاد دارند که دو تا پنهان و یکی آشکار است، درست همان طور که چراغ به نفت، فتیله و پایه محتاج است. همین مطلب [به نظر آنها] در مورد ذات این خدایان صادق است. آنها میپندارند که مخلوقی خالق شده، بردهای مالک شده، موجودی جدیدالحدوث به موجودی ازلی و قدیم بدل شده است، اما بعد با تاجی از خار بر سر به صلیب کشیده شده و به قتل رسیده است و سپس ناپدید شده تا خود را بعد از مرگ دوباره زنده کند …
اگر ما آن را به چشم خود ندیده و به گوش خود نشنیده بودیم صحت آن را باور نمیکردیم. ما باور نمیکنیم که مردمی که دارای فلاسفه دینی [متکلّمون]، طبیب، ستاره شناس، دیپلمات، حساب دان، دبیر و استاد سایر رشتهها هستند بگویند که انسانی، که به چشم خود دیدهاند غذا میخورد، میآشامید، بول و غایط میکرد، گرسنه و تشنه میشد، لباس میپوشید و از تن به در میکرد، چاق و لاغر میشد، و بعداً، به گفته آنها، مصلوب شد و به قتل رسید، ربّ و خالق و خدای رحمان، ابدی و ازلی باشد که زنده را میمیراند و دوباره زنده میکند و میتواند به اراده چیزهای بیشتری برای دنیا خلق کند، و این که آنها هنوز، همانند یهود، به این مصلوب کردن و قتل او افتخار میکنند.
آنچه که لازم است مورد توجه قرار گیرد جهت اصلی بحث علیه مسیحیان بیزانسی است که نمیگوید مسیحیت باید صرفاً به این علت که اسلام بعد از آن آمده کنار گذاشته شود، بلکه به این علت باید کنار گذاشته شود که اعتقادات مسیحی ذاتاً نامعقول هستند، که البته وضعیت تأسف آوری است که هر ملتی و حتی ملتی روشنفکر از جهات دیگر هم میتواند به آن دچار شود. کنایه الجاحظ به جامعه اسلامی در این بحث انکارناپذیر است. به عبارت دیگر این درسی است که از بیزانسها باید گرفت چون مسلمین، که همانند آنان روشنفکرند، اگر از حرفهای بیمعنای خدا انسان انگارانه برخی از مسلمین متابعت کنند ممکن است به نامعقولیت مشابهی مبتلا شوند. این پیچش خاصی که الجاحظ به بحث خود میدهد، مستلزم آن است که یونانیان باستان و بیزانسیها ملت واحدی شمرده شوند و بنابراین او عمداً وجه تمایز بین یونانیان باستان و بیزانسیها را نادیده میگیرد. اما در اثر دیگری در رد مسیحیت، که استدلال آن بر توجه به وجه تمایز بین این دو استوار است، الجاحظ یونانیان باستان را با بیزانسیها، که او ادعا میکند علمی ندارند و فقط صنعتگرند، مقایسه میکند. او این بخش را هم با مقایسه بین مسیحیان و یهودیان آغاز میکند:
فرق بین مسیحیان و یهودیان این است که یهودیان مطالعه فلسفه را باعث بیاعتقادی میدانند و استفاده از جدل را در مطالعه دین بدعت و سرچشمه تردید میشمارند و تنها علم حقیقی را مطالب اسفار خمسه و نوشتههای پیغمبران میدانند و اعتقاد به فایده طب و باور پیشگوییهای منجّمان را، به همان نحو، مایه ارتداد و حرکت به سوی شرکت و گمراهی از طریق اجداد و الگوهایشان میشمارند. آنها تا به آنجا در این امر افراط میکنند که خون افرادی را که به این کارها مبادرت میکنند بدون ترس از مجازات میریزند و هرکس را که درصدد متابعت از آنها باشد ساکت میکنند.
اگر مردم عادی میدانستند که مسیحیان و بیزانسیها نه خرد دارند و نه روشنی و عمق فکر و صرفاً در استفاده از دستان خود در حکاکی، نجاری، مدل سازی، و بافت پارچههای ابریشمی گلدوزی شده مهارت دارند، آنها را از صف ادبا بیرون و از فهرست فلاسفه و حکما حذف میکردند، چون آثاری مثل ارغنون، الکون و الفساد، و الآثار العلویه توسط ارسطو نوشته شده است که نه بیزانسی بود و نه مسیحی؛ المجسطی را بطلمیوس نوشته که او هم نه بیزانسی است و نه مسیحی؛ اصول الهندسه هم نوشته اقدلیدس است که نه بیزانسی است و نه مسیحی؛ کتب طب هم توسط جالینوس نوشته شده که او هم نه بیزانسی بود و نه مسیحی؛ و به همین نحو است کتابهای ذیمقراطیس، بقراط، افلاطون و هکذا و هکذا. همه اینها از یک ملتند؛ آنها خود درگذشتهاند اما آثار فکرشان باقی است؛ اینها یونانی هستند. دین آنها با دین بیزانسیها فرق داشت و فرهنگ آنها از فرهنگ بیزانسیها متفاوت بود. آنها عالم بودند اما این جماعت [بیزانسیها] صنعتکارانی هستند که کتب یونانیان را به علت نزدیکی مکانی به دست آوردند. برخی از این کتب را آنها به خود منتسب کردند و بقیه را، جز کتب یونانی که کاملاً مشهور بودند و آثار فلسفی که همه میشناختند، به دین خود درآوردند؛ اینها که نمیتوانستند اسامی [نویسندگان] این کتب را تغییر دهند مدعی شدند که یونانیها یکی از اقوام بیزانسی هستند. آنها از عقاید دینی خود برای اعلام برتری خود به یهود، فخر فروشی به اعراب، و تکبّر نسبت به هندیها استفاده کردند، تا آنجا که واقعاً مدعی شدند که حکمای ما پیرو حکمای آنها هستند و فلاسفه ما فلاسفه آنها را سرمشق خود قرار دادهاند. و این همه قضیه است.
در اینجا یکی کردن هویت بیزانسیها با یونانیها، با استفاده از اسامی بزرگی که به منظور استفاده از فنون خطابت از آنها اسم برده شده، مدعایی غلط اعلام میشود که بیزانسیها در جهت اهداف خود آن را طرح میکنند. اما به عنوان مسیحی فیلسوفی ندارند- همینطور هم یهودیان – و البته معنی اجتناب ناپذیر این حرف در عصر الجاحظ آن بود که مسلمین دارند. توصیف طولانی نامعقولیت متعصبانه یهود قبل از این عبارات احتمالاً فقط دلایل عصری داشته است؛ اگر مسلمین بخواهند منطق را رها کرده و فقط به سنت تکیه کنند، در آن صورت وضعیتی بهتر از یهود نخواهند داشت. فعالیتهای تبلیغی المأمون در میان متفکرانی که درصدد سرمایهگذاری بر نتایج چنین موضع ایدئولوژیکی بودند، زمینه مساعدی یافت. ظاهراً یکی از اولین کسانی که در جهت ترویج علوم ترجمه شده در جامعه عباسی به تشریح این نتایج پرداخته، الکندی (متوفی اندکی بعد از 256/870)، فیلسوف مشهود بوده است. او تبارشناسی تدوین کرد که بر اساس آن یونان، نام اجدادی یونانیان باستان (به عبارت دیگر آیونیها)، برادر قحطان، اجداد اعراب، بود. به این ترتیب، ارائه علوم یونان باستان به عنوان علوم اصلاً عربی ممکن میشد و ترویج آن در جامعه عربی از طریق نهضت ترجمه چیزی جز بازگرداندن این علوم به صاحبان اصلی آن محسوب نمیشد. این طرح، در واقع، دقیقاً مشابه همان طرح ایدئولوژی زرتشتی ساسانی است که قبلاً در فصل 2.3 درباره آن سخن گفته شد؛ درست همان طور که شاهپور و خسرو اول درصدد جمع کردن دانش کهن پارسی- که گفته میشد در اثر فتوحات اسکندر پراکنده شده- و ترجمه دوباره آن به زبان فارسی برآمدند، متفکران عرب عباسی هم درصدد ترجمه «دوباره» و ترویج علومی به زبان عربی برآمدند که گرچه در اصل متعلق به خود آنها بود اما بر حسب اتفاق و به دلایل تاریخی به زبان دیگری تألیف شده بود.
مطالب ضد بیزانسی و یونانی دوستی در بین متفکران قرن بعد هم به سرعت رشد کرد و هم شدت یافته، مشخصتر و پیچیده شد. در سطح تبلیغاتی، معنای آن این بود که مروّجان نهضت ترجمه این کار را در جهت منافع خود ارزیابی میکردند اما در سطح گستردهتر معنای آن این است که این تعبیر در فرهنگ عباسی بیش از سایر تفاسیر به عنوان یک واقعیت تاریخی پذیرفته شده است.
المسعودی، بهترین مورخ فرهنگی قرن چهارم/ دهم، اسناد جالبی را در این زمینه ثبت کرده است. از نظر او بیزانسیها با یونانیان باستان نه فقط به علت بدعت گذاری، بلکه از نظر تبارشناسی خاص خود، فرق دارند. یونانیان از نسل یأفت و بیزانسیها از نسل سام هستند. در نتیجه، هر چند که بیزانسیها از یونانیان تقلید میکنند اما اصالتاً از آنها متفاوتند:
بیزانسیها از نظر زبان گفتار و نوشتن از یونانیها تبعیت میکنند، هر چند که هرگز نتوانستهاند به پای آنها چه در خلوص جوهری یا بلاغت مطلق برسند. زبان بیزانسیها در مقایسه با زبان یونانیها پستتر و نحو آن، یعنی طریقه بیان و شیوه معمول گفتار آن، ضعیف است.
بیزانس در مقابل یونان در دوران ترجمه
در هر حال، صرفنظر از این که یک ارتباط تبار شناختی واقعی یا فرضی بین یونان باستان و بیزانس وجود داشته باشد یا نداشته باشد، واقعه مهمی که آنها را از یکدیگر جدا میکند و عامل حیاتی که آنها را اصالتاً از یکدیگر متفاوت و بیزانسیها را پستتر میکند، شروع مسیحیت است. المسعودی در این مورد هم به صراحت سخن گفته است:
در زمان یونانیان باستان، و مدت کوتاهی در زمان امپراطوری بیزانسیها [در این مورد یعنی رومیها]، علوم فلسفی به رشد و نمو ادامه داده، عالمان و فلاسفه مورد احترام بودند و بزرگ داشته میشدند. آنها نظریات خود را در علوم طبیعیه- در مورد بدن، ذهن، و روح- و علوم اربعه، یعنی ارثماطیقه، علم اعداد، جومطریقه، علم سطوح و هندسه، استرونومیا، علم ستارگان، و موسیقه، علم ترکیب موزون آهنگها، شکل دادند. این علوم تا زمانی که دین مسیحیت در میان بیزانسیها پیدا شد همچنان خواستار زیادی داشت و به شدت رواج یافته بودند؛ از آن به بعد آنها هر نشانهای از فلسفه را پاک کردند، رد پایش را از بین بردند، راههایش را نابود کردند، و آنچه را که یونانیان باستان به روشنی شرح وصف کرده بودند تغییر داده، فاسد کردند.
درک رویکرد مسلمانان در دوران نهضت ترجمه بسیار مهم است
اهمیت و معنای این رویکرد متفکران مسلمان را باید به درستی درک کرد. منظور از این رویکرد ستایش شرک به هزینه مسیحیت نبوده است که موضعی ناممکن برای هر مسلمانی است؛ به هر حال مسیحیت به عنوان یک دین آسمانی و مسیح به عنان یک پیامبر مورد احترام در قرآن تصدیق شده است، در حالی که شرک و چند خدایی یونانیان باستان مطرود است. مرجع مورد اشاره در اینجا هم اسلام، یا قرائتهای مختلف آن است که برای تفوق نسبت به یکدیگر در قرن سوم- چهارم/ نهم- دهم با هم رقابت میکردند.
این رویکرد حاکی از فرض ظاهراً پذیرفته شده خیر بودن علوم یونانی منتقل شده از طریق نهضت ترجمه از نظر فرهگی است، چون بر مبنای این فرض استوار است که نشان داده میشد مسیحیت برای بیزانسیها شر بوده است. بنابراین همه میتوانستند به نتیجه حاضر و آماده این رویکرد برسند: اگر مسلمین علوم یونانی را طرد کنند، سرنوشتی بهتر از بیزانسیهای مسیحی نخواهند داشت؛ برتری اسلام بر مسیحیت در این چارچوب، بنابراین، صرفاً بر پذیرش ثمرات نهضت ترجمه از سوی مسلمین بنا شده است.
رویکرد غالب در پایان نهضت ترجمه
غلبه و شیوع این رویکرد در قرن چهارم/ دهم، یعنی قرن پایانی نهضت ترجمه، را میتوان از کثرت موارد تکرار آن دریافت؛ غالباً گزارش شده است که بیزانسیها از فلسفه و علوم ممانعت میکنند. ابن الندیم در فهرست خود به نقل از یک منبع «موثق» نقل میکند که بیزانسیها پانزده بار [خروار؟] از کتابهای ارشمیدس را سوزاندند [F 266.19= GAS V,121] او در جایی دیگر خلاصه یک روایت در طرفداری از دلداگی ژولیان را ارائه میکند. این روایت نقل میکند که مسیحیان بیزانسی در ابتدا از فلسفه ممانعت میکردند چون «آن را خلاف قوانین نبوی» میشمردند؛ پس از آن ژولیان، تحت تأثیر طمیستیوس (Themistius) شارح آثار ارسطو، مطالعه فلسفه را دوباره برقرار میکند اما بعد از مرگ او مجدداً توسط مسیحیان منع میشود.
تاریخ تخیلی ترجمه!
اما شیوع گسترده این رویکرد در تاریخ مشهور اما تخیّلی انتقال فلسفه و طب یونان از اسکندریه به بغداد نمایان شد. نسخههای مختف این رویات تاریخی، که دارای تفاوتهای مهمی هستنأ، در آثار نویسندگان مهمی نقل شده است اما میرهوف (Meyerhof) مقاله مشهور خود «از اسکندریه تا بغداد» را که بیش از شصت سال از انتشار آن میگذرد بر اساس روایت منتسب به الفارابی تألیف کرده است.
اما نسخهای را که میتوان نزدیکترین نسخه به اصل آن شمرد نسخهای است که به طور مستقل توسط ابن رضوان (متوفی 460/1068) طبیب خودآموخته مصری و ابن جمی (Ibn- Gumay) (متوفی 54/1198) طبیب خصوصی صلاح الدین ثبت شده است. این روایت به سخن ابن جمی به شرح ذیل است:
[تاریخ طب با شرح مختصری از تحولات این رشته در عهد باتان از اسقلبیوس (Asclepius) تا جالینوس آغاز میشود.] بعد از جالینوس، مسیحیان ظهور کردند و بر یونانیان غلبه یافتند. مسیحیان مطالعه امور نظری را عیب میشمردند و سلاطین آنها توجه به طب را کنار گذاشته و در توجه به محصّلان آن کوتاهی کردند. در نتیجه محصّلان این رشته از تن دادن به زحمت فراگیری طب سرباز زدند و مطالعه آثار بقراط و جالینوس برایشان طاقت فرسا شد؛ در نهایت، این کار به بینظمی ختم شد و اوضاع آن بدتر شد.
بعد از آن که عدم علاقه سلاطین مسیحی به تعلیم [طب] تثبیت شد، نوبت به اوریباسیوس (Oribasius) رسید. او از خوف نابودی و از میان رفتن این تعلیمات درصدد اشاعه آن در ین عامه از طریق همگانی کردن، سهل گرفتن و محدود ساختن مطالب و مدت مورد نیاز برای تعلیم آن برآمد. او کناشهایی تدوین کرد که به وسیله آنها این هنر را برای عامه همگانی کرده و فراگیری آن را برایشان سهل نمود. پل [الاجانیطی] (Paul [of Aegina]) و دیگران بعد از او تا به امروز از این کار وی متابعت کردهاند. در نتیجه، کتابهای این هنر به صورت کناش، تلخیص آثار، خلاصه و امثال آن به وفور اشاعه یافت و آثار بقراط و جالینوس به دست فراموشی سپرده شد.
تعلیمات طب و ارتباطش با ترجمه
وقتی هیچ یک از سلاطین علاقهای به ترویج تعلیمات [طب] از خود نشان نمیداد و مردم مطالعه کتابهای بقراط و جالینوس را طاقت فرسا شمرده و به مطالعه کناشها و تلخیصها رو آورده بودند، اطباء برجسته اسکندریه، از ترس نابودی کامل این هنر، از سلاطین درخواست کردند که تعلیمات [طب] را در اسکندریه حفظ کرده و [اجازه داده شود] فقط بیست کتاب در موضوع طب، شانزده کتاب از جالینوس و چهار کتاب از بقراط، مطالعه شود. آن سلاطین این درخواست را اجابت کردند و تعلیم [طب] در اسکندریه ادامه یافت تا آن که در زمان عمر بن عبدالعزیز، استاد تعلیمات به دست او اسلام آورد و از مقرّبان او شد. این موضوع قبل از آن که عمر به خلافت برسد واقع شد.
بعد از آن که وی به خلافت رسید، مرکز تعلیم به انطاکیه، حرّان، و نقاط دیگر انتقال یافت و اساس آن متزلزل شد تا آن که المأمون عبدالله بن هارون الرشید به خلافت رسید که آن را احیاء کرده، گسترش داد و اطباء حاذق را مورد لطف قرار داد. اگر او نبود، طب و سایر رشتههای قدیمی اکنون از بین رفته و به دست فراموشی سپرده شده بودند، درست همان طور که در سرزمین یونان که در طب سرآمد بود، این رشته اکنون از میان رفته است.
بیست کتابی که معلّمان برجسته اسکندریه خود را به آموزش آنها محدود کردند عبارتند از [سپس فهرستی از آثار جالینوس و بقراط که در جوامع الاسکندرانیین (Summaria Alexandrinorum) درج شده، آمده است.]
منشأ عنصر اصلی این «تاریخ» را به احتمال زیاد باید در شرح شکل گیری دروس طب در اسکندریه در اواخر عهد باستان، مشهور به جوامع الاسکندرانیین، جستجو کرد. نمونه متقدم چنین شرحی را، بدون احساسات ضد مسیحی، میتوان در نوشتهای در باب آداب طبابت (ادب الطبیب) از اسحاق بن علی الرهاوی دانشمندان قرن نهم اهل شهر الرها یافت. او بعد از اشاره به این که جالینوس کتاب مجزایی درباره تمام اصول طبیعی مورد نیاز برای طبابت نوشته، میافزاید،
وقتی اطباء حاذق اسکندریه، در طی جلسات و تجمعات محصلان طب، دریافتند که اشتیاق و علاقه جوانان عصرشان تا به آن حد نیست که آنها را تشویق به خواندن همه این کتب. و خصوصاً کتابهای جالینوس- کند و میخواستند که فراگیری طب را برای محصلان آن سهلتر کنند، کتابهای جالینوس را در شانزده کتاب تدوین کردند و در تلاش برای مختصر و خلاصه کردن آنها، آنها را به صورت کناش درآوردند و در اسخوله (oλησΧ)، مکانی که معمولاً در ان تدریس میکردند، به آموزش آنها پرداختند. بنابراین هر کس که مدعی شناخت طبیعت بدن انسان و چگونگی رفتار با آن در سلامتی و بیماری باشد، باید از این کتب اطلاع داشته باشد. او باید از ترتیب آنها آگاه باشد و آنها را با کمک یک استاد مجرب بخواند. [الرهاوی سپس شانزده کتاب را فهرست میکند.]
به نظر میآید که مدیران روابط عمومی المأمون نقطه اصلی این شرح را گرفته و مطالب ضدمسیحی و مدیحه نهایی خود از او را، همانند نسخه ابن جمی، به آن افزودهاند. در واقع، نسخه این شرح به نحو مضبوط در روایت این رضوان دارای بخش پایانی مفصلتری در مدح المأمون است که درست حاوی همان نکتهای است که خلیفه و طرفدارانش مایل به انتقال آن از طریق سیاستهای ضدبیزانسی در قالب یونانی دوستی بودند:
المأمون با عنایت به مستعدترین افراد، این کار [آموزش طب] را احیاء کرد. اگر نبود کار او، همه علوم قدیمه از جمله طب، منطق، و فلسفه به دست فراموشی سپرده شده بود، درست همان طور که امروز در سرزمینهایی که مهد پرورش آنها بوده، یعنی روم، آتن، ولایات بیزانس و سایر نقاط، فراموش شدهاند.
مطلب فوق، نکته مورد نظر ایدئولوژی جدید و ضد بیزانسی المأمون را القاء میکند یعنی این که سیاست اسلامی به رهبری خلیفه، وارث حقیقی یونان باستان و همه علوم انسانی است. بیزانس، دشمن سیاسی اصلی امپراطوری اسلامی از نظر فرهنگی منقرض شده و انقراض سیاسی آن تنها کاری است که باید انجام شود.
این نکته جالب توجه است که المأمون در ترویج این ایدئولوژی در واقع به جهتگیری کاملاً تازه ای متوسل نشده بود، بلکه صرفاً جهتگیری رویکردهای ایدئولوژیکی حکومت خاندان عباسی از زمان نیای خود، المنصور، را تغییر داد. نیای او ایدئولوژی حکومتی زرتشتی را اتخاذ کرده بود که آن نیز خلیفه عباسی را وارث امپراطوریهای باستانی و مروّج حقیقی همان علوم یونانی، تصویر میکرد. تنها تفاوت آن بود که ایدئولوژی ایرانی، این علوم را اصلا ایرانی و امپراطوری ساسانی را عامل انتقال آنها میشمرد، در حالی که جهت گیری تازه المأمون بر یونان باستان و بیزانس متمرکز بود. این تغییر جهت، ایرانیان را، با توجه به آن که فتح سرزمینشان کامل شده بود و انضام ایدئولوژیکی و دینیشان تقریبا به اتمام رسیده بود، از صحنه حذف میکرد و علاوه بر آن نظرها را به بیزانسیها و مسیحیان که اکنون به عنوان دشمن و آیینه عبرت مسلمانان و نمونههایی از نامعقولیت و مبهمات دینی معرفی میشدند، جلب میکرد.
مبارزه ایدئولوژیکی المأمون در این رابطه به ثمر نشست. مثلاً، تصور سعید الاندلسی از نهضت ترجمه در ارتباط با امپراطوری بیزانس، درست همان چیزی است که تبلیغات المأمون درصدد القای آن بود
اولین فرد از میان اعراب که به ترویج علوم پرداخت خلیفه دوم، ابوجعفر المنصور، بود. او- که خدایش رحمت کناد- عمیقاً به علوم و عالمان عنایت داشت و خود استاد علوم دینی بود و نقش پیشتازی در [ترویج] علوم فلسفی و به خصوص نجوم داشت.
پس از آن که حکومت به هفتمین خلیفه عباسی المأمون- فرزند هارون الرشید، فرزند المهدی، فرزند المنصور- رسید، او کاری را که نیای او، المنصور، شروع کرده بود به پایان رساند. [سپس مدیحه مطوّلی از دستاوردهای المأمون و ترویج علوم قدیمه، از یونانی و غیر آن، توسط او آورده شده است] در نتیجه، حکومت عباسیان رقیب امپراطوری بیزانس در روزهای اوج آن و در عصر وحدت بزرگ آن بود.
استفاده از یونانیان باستان برای پرهیز از نقایص بیزانس و مسیحیت در طول حکومت المأمون فقط با وجود جوّ یونانی دوستی ناشی از نهضت ترجمه ممکن بود. این هم به نوبه خود باعث پدید آمدن رویکردی فرهنگی در قرون بعد از المأمون شد که «تواریخ» مغرضانه فلسفه و علم یونانی را که در آنها مسیحیان از ترس منطق خود مانع فلسفه و طب (و علوم) یونانی و در عوض مسلمانان قهرمان حقیقت جویی تصویر شده بودند، معتبر میشمرد. در این چارچوب، قرائت فارابی روایت وجه فلسفی این تاریخ مغرضانه و قرائت این رضوان (مسلمان) و ابن جمی (یهودی) روایت وجه طبی آن است.
المأمون با سیاست ضد بیزانسی خود به عنوان یونانی دوستی توانست به چند هدف دست بیابد. او موفق شد مبارزهای علیه بیزانسیها به راه اندازد که آنها را نه فقط به علت مسیحی بودن بلکه به علت بیکفایتی- و غصب- در وراثت یونانیان باستان،ملتی شرور تصویر میکرد، او نهضت ترجمه را در سیاستهای خود ادغام و از آن برای اهداف تازه خود استفاده کرد؛ و توجهات را به مباحث منطقی به عنوان مبنای سیاست دینی معطوف ساخت که، مانند اندرز اردشیر، میباید در اختیار نخبگان فکری باشد. خواب ارسطویی المأمون، که من در بخش بعدی به آن میپردازم، این نکته آخر را پیش از پیش مورد تأکید قرار میدهد.