چالش و شادی ترجمه
ترجمه توسط م کاشیگر
اجازه میخواهم مراتب امتنانم را از مقامهای بنیاد DVA (Deutsches Varlagsanstalt؛ که هم شاخهای از بنیاد بوش Bosch است و هم یک انتشاراتی) در شتوتگارت ابزار دارم از بابت دعوتشان که بیایم به نوبه و به شیوهی خود، در اعطای جایزهی ترجمهی 1996 فرانسه و آلمان، شرکت کنم. این مقامها همچنین پذیرفتند که عنوان چند ملاحظهای که در پی میآید «چالش و شادی ترجمه» باشد.
در واقع دوست دارم این چند ملاحظه را دربارهی مشکلهای بزرگ ترجمه و شادیهای کوچک آن در زیرلوای آزمون اجنبی قرار دهم که عنوانی است که زنده یاد آنتوان بِرمان به جستار درخشان خود داده است: ترجمه و فرهنگ در آلمان رمانتیک (Antoine Berman, L’Epreuve de l’etranger, Paris, Gallimard, 1995.).
در ابتدا و مفصلتر، از مشکلهایی خواهم گفت که مشکلهای همیشگی ترجمه است به عنوان شرطبندیای که در آن، بُرد سخت و گاهی نیز ناممکن است. اتفاقاً واژهی «آزمون» [در زبان فرانسوی] در معنای دوگانهی «مجازاتِ متحمل شده» و «آزمایش» است. آنچه به آزمون گرفته می شود، به اصطلاح معروف، یک پرتابه، یک هوس و حتی یک تکانه است: تکانهی ترجمه.
آزمون تکانهی ترجمه
برای روشن شدن این آزمون، پیشنهاد میکنم بیاییم و «رسالت مترجم» را- که والتر بنیامین از آن سخن گفته- در زیر معنای دوگانهای قرار دهیم که فروید به واژهی «کار» میدهد: یک بار در آن هنگامی که در یک جستار، از «کار خاطره» و بار دیگر، وقتی در جستاری دیگر، از «کارسوگ» سخن میگوید. در ترجمه نیز چیزی نجات مییابد ضمن آن که باید پذیرفت که چیزی از دست میرود.
در ترجمه اما چیست که نجات مییابد و چیست که از دست میرود؟
این پرسشی است که کلمهی «اجنبی» در عنوان کتاب برمان مطرح میکند. در واقع، با کنش ترجمه، دو شریک با یکدیگر در ارتباط قرار میگیرند: اجنبی- کلمهای که شامل اثر، مؤلف، زبان مؤلف میشود- و خواننده که اثر ترجمه شده را دریافت میکند. و در میان این دو، مترجم قرار دارد که کل پیام را از یک زبان به زبان دیگر منتقل میکند و گذر میدهد. محل آزمون مورد نظر نیز موقعیت ناخوشایند همین میانجی است. فرانتس روزِن تسوایگ به این آزمون، شکل یک باطل نما را میدهد و میگوید ترجمه یعنی خدمت به دو ارباب: ارباب خارجی، در اثری که نوشته و خواننده، در میلِ او به تملک. مؤلف، اجنبی است و خواننده، ساکن زبانی است که زبان مترجم است.
راستی هم که این باطلنما از مسئلهای بیمانند نشأت میگیرد بدین معنا که هم آرزوی وفاداری در آن هست و هم سوءظن به خیانت. پیشتر، شلایرماخر- که یکی از برندگانِ [برنامهی] امشبمان ترجمه کرده- باطلنما را در دو جمله تجزیه کرده بود: «رساندن خواننده به مؤلف» و «رساندن مؤلف به خواننده».
هم ارز آنچه از آن با عنوان کار خاطره و کار سوگ یاد کردیم، در همین مبادله است، در همین صورت متقاطع نهفته است. نخست به کار سوگ بپردازیم. این کار- که می شود آن را با نوعی زایمان قیاس کرد- در هر دو قطب ترجمه صورت میگیرد.
از یک سو، مقدس بودنِ زبان به اصطلاح مادری و ترس هویتساز آن را نشانه میرود.
نباید مقاومت را در سطح خواننده دست کم گرفت. همچنان که در مورد زبان لاتینی از عهد باستانِ متأخر تا سدههای میانی و حتی پس از رنسانس دیدیم یا در مورد زبان فرانسوی در روزگار کلاسیک دیدیم، همچنان که امروزه در مورد زبلان انگلیسی میبینیم، ادعای خودکفایی و مخالفت با میانجی خارجی، بسی قوم مرکزیهای زبان و- از آن بدتر- بسی ادعاهای برتری فرهنگی را در خفا خوراک داده است. اگر کلمهی «مقاومت» را در معنیای به کار میبرم که در روانکاوی متداول است، برای آن است که منظورم مخالفت مخفیانهی زبان میزبان با آزمون اجنبی است.
اما مقاومت در برابر کار ترجمه به عنوان همارزِ کارِ خاطره، در سطح زبان خارجی نیز کمتر نیست و مترجم در چندین مرحله از کار خود با این مقاومت روبرو میشود. در ابتدا، پیش از آغاز کار، آن را به شکل پیش فرض ترجمه ناپذیر بودن اثر میبیند و همین مقاومت، کار را پیش از آن که آغاز شود، کُند میکند. چنین است و چنین اتفاق میافتد که انگار در همان هیجان اولیه، گاهی در همان دلهرهی اولیهی آغاز به کار، متن خارجی هم چون جرمی بیجان و مقاوم، در برابر ترجمه قد علم کرده است.
این پیش فرض اولیه از یک سو فقط خیالی موهوم است که از اعترافی پیش پا افتاده به عدم امکان ایجاد نسخهی اصلی دیگری که برابر با اصل باشد ناشی میشود. چرا پیش پا افتاده؟ چون شبیه اعتراف کلکسیونری است که با بهترین کُپی از یک اثر هنری مواجه میشود و فوری متوجه بزرگترین عیب کُپی میشود، این که اصل نیست. بعد از این رؤیای پیش پا افتادهی اصلی برابر با اصل، خیال موهوم ترجمهای بینقص میآید و بر این ترس میافزاید چون از آنجا که ترجمه، ترجمه است، بنابراین فقط میتواند ترجمهی بد باشد- چون، به نوعی، بنابر تعریف، ترجمه فقط میتواند بد باشد.
اما با آغاز کار ترجمه، مقاومت در برابر ترجمه، شکلی مییابد که کمتر خیالی و موهوم است: در جای جای متن، بخشهایی ترجمهناپذیر هست که ترجمه را به درام و آرزوی ترجمهی خوب را به شرطبندی بدل میکند. از این لحاظ، ترجمه ی آثار شاعرانه بیشةرین مشغولیت ذهنی را سبب شده ات، هم در روزگار رمانتیسم آلمانی، از هِردِر گرفته تاگوته، از شیلِر گرفته تا نووالیس و دیرتر هومبولت و شلایرماخرو- در روزگار ما- بنیامین و روزن تسوایگ.
راستی هم که با شعر، مشکل عمدهی وحدت ناشکستنی معنا و طنین، دال و مدلول پیش کشیده میشود. اما ترجمهی آثار فلسفی نیز که امروزه بیشتر برایمان مطرح است، مشکلهایی از نوع دیگر و- در یک معنا- به همان پیچیدگی دارد زیرا مشکلهاییاند که از همان سطح تقطیع میدانهای معنایی ظاهر میشوند، میدانهایی که از این زبان به آن زبان دقیقا بر هم سوار نمیشوند. وقتی هم که مترجم خود را- گاه به غلط- موظف به ترجمهی کلمه به کلمه میداند و میخواهد برای یک واژهی واحد، برابر نهادهی ثابتی را در زبان مقصد به کارگیرد، این مشکل با واژههای اصلی، گروندوُرتِرها [واژههایی که مؤلف در دلالت معینی به کار میبرد]، به بیشینه میرسد.
وقتی نیز به این نکته توجه کنیم که همین واژههای اصلی- فورستِلونگ، آؤهِبونگ، دازاین، اِرایگنیز- خود فشردهسی بافتبندیهایی مطولاند که پس زمینههایی کامل را بازتاب میدهند- حالا با پدیدههای میان متنیای که در نویسهی خود واژهها نهاناند، کاری نداریم- میبینیم همین انقیاد مشروعی که مترجم به خود تحمیل میکند، حدی دارد زیرا چه بسا میان متنیت گاه از تکرار، تبدیل و انکار کاربردهای پیشین توسطز مؤلفانی خبر میدهد که به همان سنت فکری یا سنتهای رقیب تعلق دارند.
گذشته از میدانهای معنایی که بر هم سوار نمیشوند، نحوها نیز هم ارز نیستند و جملهبندیها همان میراثهای فرهنگی را انتقال نمیدهند- باز بماند بحث معناهای ضمنی افزودهی نیمگُنگ که بر بار محاطترین حواشیهای افزوده بر واژگان مبدأ میافزایند و به نوعی میان نشانهها، جملهها و سکانسهای کوتاه و بلند شناورند. دلیل مقاومت متن خارجی در برابر ترجمه، ترجمه ناپذیری پراکنده، همین عقدهی ناهمگنی است.
با متنهای فلسفی که به معناهایی دقیق مسلحاند، باطلنمای ترجمه برهنه میشود. چنین است که برای کواین، منطقدانِ در خطِ فلسفهی تحلیلی انگلیسی زبان، ارتباط میان دو متن فاقد انطباق، از نظر شکلی ناممکن است. دوراهی از این قرار است: در یک ترجمه ی خوب، دو متن مبدأ و مقصد باید به محک متن سومی سنجیده شوند که وجود ندارد. در واقع، مسئله گفتن همان چیز است یا ادعای گفتن همان چیز به دو شکل متفاوت است. از این همان، این یکسان، به شکل یک متن سوم با وضعیتی مشابه انسان سوم در پارمِنیدِس افلاتون- انسان سومی بینابین مُثُل انسان و نمونههای انسانی که فرض بر مشارکتش در مُثُل حقیقی و واقعی است- در هیچ کجا هیچ اثری نیست. در غیابِ این متن سومی که قرار است محلِ خود معنا، محلِ یکسان معنایی باشد، تنها چاره، قرائتهای انتقادی چند متخصص چندزبانی وگرنه دست کم دوزبانی است، قرائتی انتقادی و هم ارز با ترجمهی مجدد اختصاصی که خوانندهی صالح از رهگذر آن، کار ترجمه را برای شخص خودش انجام میدهد، به نوبهی خود آزمون اجنبی را میگذراند و با همان باطل نمای هم ارزی بدون انطباق مواجه میشود.
میخواهم در این جا یک هلالی باز کنم: با بحث ترجمهی مجددی که توسط خواننده صورت میگیرد به بحث کلیتر ترجمهی مجدد و مکرر آثار بزرگ، کلاسیکهای بزرگ فرهنگ جهانی، کتاب مقدس، شکسپیر، دانته، سروانتس، مولیر و… نیز میرسیم. حتی شاید بهتر است بگوییم ترجمهی مجدد، بهترین گواه تکانهی ترجمه است که نارضایتی از ترجمههای موجود را هم چنان پایدار نگه میدارد. همین جا هم هلالی را میبندم.
مترجم را از لحظهای که دلهرهای مانع از آن است که کارش را آغاز کند و در نبردی که در تمام طول کار با متن داشته، دنبال کردیم. اینک او را در حالی رها میکنیم که کار تمام شده و ناراضی است.
آنتوان برمان- که به مناسبت امشب با دقت بازخواندم- چندی و چونی دوگانهی این مقاومت را در فرمول خوشایندی خلاصه میکند: مقاومت متنی که باید ترجمه شود و مقاومت زبانی که قرار است پذیرای ترجمه شود.
از او نقل میکنم: «مترجم در عرصهی روانی، دو خاصیت متضاد دارد و میخواهد به هر دو طرف زور بگوید: زبان خودش را مجبور به پذیرش بار اجنبی کند، زبان دیگری را مجبور به تبعید خود خواسته در زبان مادری خودش کند.»
بدینسان، قیاسی که با کار سوگ فرویدی د، هم ارز خاص خود را در کار ترجمه مییابد، کاری که جز با مقاومتی دوگانه در دو جبهه، حاصل نمیشود. با رسیدن به این نقطه از درام است که کار سوگ هم ارز خود را در ترجمه پژوهی مییابد و جبرانِ تلخ اما گران قیمت خود را عرضه میکند که من آن را را در یک کلام خلاصه میکنم: چشمپوشی از ترجمهی بینقص. تنها این چشم پوشی است که امکان زندگی با ناممکنی را میدهد که گفتیم، یعنی خدمت به دو ارباب: مؤلف و خواننده. باید وجود نقص را پذیرفت و با آن زیست. این سوگ ضمناً امکان تقبل دو رسالت ظاهراً ناهمخوان «رساندن مؤلف به خواننده» و «رساندن خواننده به مؤلف» را نیز میدهد. خلاصه بگوییم، باید شجاع بود و مسئلهی معروف امانت و خیانت را تقبل کرد: آرزو/ تردید. اما این پرسش باقی است که بحث کدام ترجمهی بینقص در میان است که باید با این کارِ سوگ از آن چشم پوشید؟ لاکو- لابارت و ژان- لوک نانسی، زیر عنوان مطلق ادبی (اشاره است به: Philippe Lacoue- Labarthe, Jean- Luc Nancy, L’’bsolu litteraire: theorie de la lliterature du romantisme aallemande Le Seuil, Paris, 1978.)، روایتی را از آن به دست دادهاند که در مورد رمانتیهای آلمانی معتبر است.
این مطلق بر اقدامی برای نزدیکسازی، فرمان می راند که انواع نامهای متفاوت را یافته است: در زبان مقصدِ گوته، «باززایی» است؛ برای نووالیس،در زبان مبدأ «پتانسیلدهی» است؛ برای فون هومبولت، همسویی روند مضاعفِ بیلدونگ است که هم در این سمت و هم در آن سمت در کار است.
اما این رؤیا کاملاً غلط نبوده است زیرا هم هدفِ تاباندن روشنایی بر روی پنهان زبان مبدأ اثری را که باید ترجمه شود، تشویق کرده است و هم هدفِ زدایش صفت شهرستانی از زبان مادری را با فراخواندنِ زبان مادری به این که به خود به عنوان زبانی در میان سایر زبانها بیندیشد و در غایت ود را هم چون زبانی بیگانه دریافت کند. ولی خواست ترجمهی بینقص شکلهایی دیگر هم داشته است که تنها به دوتای آنها اشاره میکنم: نخست، بینش جهان شهروندی، در ادامهی آؤکلِرونگ، که رؤیای تأسیس کتابخانهی کامل را داشت، کتابخانهای که به دلیل داشتن جمیع کتابها، خودِ کتاب میبود، شبکهای با بینهایت شاخه از همهی ترجمههای همهی آثار در همهی زبانها که در نوعی کتابخانهی جهان شمول متبلور میشد که در آن، همهی ترجمهناپذیریها پاک شده است. بر وفق این رؤیا که ضمناً رؤیای نوعی خردگرایی کاملاً رسته از انقیادهای فرهنگی و محدودیتهای جماعی است، رؤیای حضور سراسری ترجمه، سودای اشباع فضای ارتباطی میان زبانی و جبران نبودِ زبان جهان شمول را دارد.
شکل دیگر خواست ترجمهی بینقص در آن انتظار مسیحایی تجسم مییابد که والتر بنیامین آن را در متن زیبای رسالت مترجم، در سطح زبان، از نو زنده میکند. این بار، هدف، زبان نابی است که- همچنان که خود بنیامین میگوید- هر ترجمهای آن را همچون پژواک مسیحیایی خویش، در خود دارد. اما رؤیای ترجمهی بینقص، هر شکلی هم که بگیرد، باز با سودی برای ترجمه، همارز است، سودی بیزیان. اتفاقاً همین سودِ بیزیان است که باید از قید آن گذشت و به جای سوگواری بر آن، به تفاوت عبورناپذیری رسید که میان خودی و بیگانه هست. با کینهورزی نسبت به وجه شهرستانی زبان مادری، جهان شمولی نهان گرفته، سودای حذف حافظهی بیگانه و چه بسا عشق به زبان خود را دارد. چنین جهان شمولیای که خود تاریخ خود را پاک میکند، همه را به بیگانگانی نسبت به خود بدل خواهد کرد، به بیوطنان زبان، به تبعیدیانی که از جستجوی پناهگاهی در زبانی میزبان چشم پوشیدهاند.
و شادی ترجمه در همین گذشتن از قید ترجمهی بینقص است. شادی ترجمه در آن هنگامی سود است که ضمن ان که همچنان گرفتار از دست رفتن مطلق زبانی است، فاصلهی میان انطباق و هم ارزی، هم ارزی بدون انطبا را بپذیرد. شادی ترجمه در همین است. با اعتراف به فروکاهش ناپذیری جفت خودی و بیگانه و تقبل آن، مترجم پاداش خود را با مورد شناسایی قرار گرفتنِ دوگویی به عنوان وضعیت نازدودنی کنش ترجمه میگیرد، دوگویی به مثابه افق بخردانهی شهوت ترجمه. به رغم وضعیت احتضاری که کار مترجم را به درام بدل میکند، مترجم میتواند شادی خود را در آن چیزی بیابد که دوست دارم نامش را مهماننوازی زبانی بگذارم.
بنابراین نظام، نظام ارتباط بیانطباق است. شرطی شکننده که تنها راه آزمایش صحت آن، همان کار ترجمهی مجددی است که از آن یاد کردم و چیزی به جز تمرین سبقت گرفتن از کار مترجم با آگاهی حداقلی از دو زبان نیست: ترجمهی مجدد پس از مترجم. حرفم را با دو الگوی کم و بیش خویشاوند با روانکاوی آغاز کردم، یعنی کار حافظه و کار سوگ. اما هدفم این بود که بگویم در کنش ترجمه نیز- هم چون کنش روایت- میتوان به شکل دیگر ترجمه کرد و همچنان به پُر کردن فاصلهی میان هم ارزی و انطباق کامل دل نبست. بنابراین مهماننوازی زبانی، یعنی جایی که لذتِ سکونت در زبان دیگری را لذتِ مهماننوازی از کلام بیگانه در منزل و در مهمانخانهی خود جبران میکند.
میتوانید به قسمتهای قبلی کتاب برگردید
کتاب درباره ترجمه