فرهنگ‌ها از سوگ تا ترجمه

فرهنگ‌ها از سوگ تا ترجمه

پرسشِ فرهنگ‌ها به کجا می‌روند؟

فرهنگ‌ها، از سوگ تا ترجمه

پرسشِ فرهنگ‌ها به کجا می‌روند؟ – عنوان کتابی که یونسکو اخیراً درآورده و من نیز در آن شرکت داشته‌ام- پرسش نگران کننده‌ای است و می‌خواهم با طرح پرسش ترجیحیِ «فرهنگ‌ها از کجا می‌گذارند؟» به آن بپردازم. به این ترتیب، از راه‌ها، مسیر‌ها و سلول‌هایی حرف خواهم زد که راه‌ها، مسیرها و سلوک های معمول ماست و در آن‌ها هم خطا ممکن است، هم پیش رفت و هم پس رفت. بنابراین از مسیر حرف خواهم زد و نه از مکان.

اما در ابتدا باید چند خلط را برطرف کرد که راه را بن بست می‌کنند و بنابراین، پیش از هر نکته‌ی دیگر، باید این را یادآور شد که مفهوم مسیر و سلوک، دو قطب دارد.

در یک سو، کثرت هست به عنوان یک امرِ واقع: چندین و چند فرهنگ و زبان و ملت و دین وجود دارد و پرتابه‌ی وضعیتی از بشریت که فاقد شرط کثرت باشد، ناممکن است.

اما در دیگر سو، اگر فرهنگ‌ها متعددند و به جمع، یک افق هم هست به نام بشر و بشر به مفرد است. پرسش از این قرار است که چه معنایی می‌توانیم برای چهره‌ی دوگانه‌ی بشریت قایل شویم؟ دو چهره‌ای که یکی از آن‌ها بشر است و آنچه بشری است و نابشری، و دیگری، مجموعه‌ی انسان‌هاست در تعددشان، یعنی در کثرت‌شان.

پیش از آغاز سخن، سه احتیاط شرط است. نخست این که شایسته است مفهوم مبادله‌ی فرهنگی را در زمره‌ی مفهوم های جغرافیایی- سیاسی ندانیم که حول فکر مرز می‌چرخند. مفهوم مرز قطعاً مفهومی مشروع است: هم پاسخگوی کثرت کشور- ملت‌هاست- کثرتی که مورد تأیید سازمان ملل متحد است- و هم به همه ی پیامد های این کثرت پاسخ می‌دهد: حدود حاکمیت، مرزهای نظامی، حدودِ صلاحیت‌های قضایی.

مفهومی که می‌خواهم در مقابل مفهوم مرز قرار دهم، مفهوم تابش است، تابش کانون‌های فرهنگی. به تصور من، نقشه ی فرهنگی جهان، به هم رسیدن پرتوهایی است که از مرکز‌ها و کانون‌هایی تابش یافته‌اند که آن‌ها را نه حاکمیت کشور- ملت ها که آفرینندگی  توانمندی خودشان در تأثیرگذاری بر سایر کانون‌ها و پاسخ‌زایی در سایر کانون‌ها، تبیین می‌کند. بنابراین، برای تبیین مفهوم امرِ میان فرهنگی به پدیده‌ی به هم رسیدن این پرتوها متوسل می‌شوم و آن را در مقابل مفهوم مرز قرار می‌دهم.

دوم آن که باید حواسمان باشد و در مفهومی به نام هویت جمعی گرفتار نشویم، مفهومی که امروزه با گسترش ترس از ناامنی قوی‌تر هم شده است. ترجیح می‌دهم در مقابل فکر وجود هویتی لایتغیر، فکر هویت روایی را مطرح کنم، به این معنا که همه‌ی جمع‌های زنده قصه‌ای برای روایت دارند و از نظر من، روایت یکی از مسیر‌های به هم رسیدن تابش‌های فرهنگ‌هاست.

سرشت نمای هویت روایی این است که آنچه تبیینش می‌کند خودش است و نه چیزی که با آن یکسان فرض شده، تحرّک است و نه یکسا مانی. روی دیگر فکر هویت روایی- که شرح زندگی ملت‌هاست-، فکر وعده است: اگر هویت روایی، به دلیل وجه یادمانی آن، متوجه گذشته است، فکر وعده متوجه آینده است و مسئله فقط دادن وعده نیست، محقق کردن وعده‌ها هم است.

بنابراین، هویت روایی و فکر پرتابه‌ای برای هستی به مثابه پرتابه‌ای که باید محقق شود یا پایدار نگه داشته شود، در روبروی هم قرار دارند- و این اتفاقا شعار ملی یک ملت است، ملت هلند: «پایدار می‌مانیم» (از آن جا که سرزمین هلند در سطحی پایین‌تر از سطح دریاست، بقای هلندی‌ها منوط به پایداری‌شان در برابر دریاست و این که اگر بشود این تعبیر را به کار برد- «دریا بر سرشان خراب نشود». م.).

اما پیش از پیشنهاد دو مفهوم کاملاً مثبت، احتیاط سومی هم شرط است و آن این که فکر افق، دامی در خود نهفته دارد: هرگز نمی‌شود به افق رسید، چون افق اتفاقاً آن چیزی است که هر چه به ان نزدیک‌تر می‌شویم، دورتر می‌شود. هدفم از طرح این نکته، طرح فکر تغییرهای افق است: در درون یک فرهنگ، افق‌های ارزشی از لحاظ ضرباهنگ تغییر می‌کنند، کاملاً جلو و عقب نمی‌روند، اما درجه‌بندی شده‌اند.

برای روشن شدن منظورم، از استعاره‌ی قطاری استفاده می‌کنم که در حال حرکت ات: هم افق‌های کوتاه می‌بینیم که به سرعت جابجا می‌شوند، هم افق‌های میانی که تحولشان کندتر است و هم افقِ نهاییِ منظره را که عملا تغییر نمی‌کند. بنابراین، آنچه با آن روبروییم، دوشقِّیّ متحرک و نامتحرک نیست: حاصل فکرِ اق، فکرِ تغییرِ افق‌ها به ضرباهنگِ تحول است.

و اکنون، دو مفهوم مورد بحثم را بر بستر این سه احتیاط تحلیلی طرح می‌کنم، یعنی سه احتیاطِ فکر به هم رسیدن تابش‌ها، فکر هویت روایی توام با فکر وعده، و فکر تغییر افق‌ها.

نخستین مفهوم، مفهوم ترجمه است و ترجمه همانا میانجی‌گری بین کثرت فرهنگ‌ها و وحدت‌ بشر است. در این معنا، ترجمه برایم معجزه است و ترجمه‌ها نشانه‌های این معجزه. این طور بگویم که ترجمه، پاسخ مسئله‌ی پدیده‌ی انکارناپذیر کثرت انسان‌هاست، یعنی آن چیزی است که از آن، در اسطوره‌ی بابل، به عنوان پراکندگی و آشفتگی یاد شده است. عصر ما، عصر «پس از بابل» است.

ترجمه، پاسخ مسئله ی ناشی از پراکندگی و آشفتگی بابل است. ترجمه در صنعتی خلاصه نمی‌شود که صنعت خودانگیخته‌ی مسافران و بازرگانان و سفیران و راه بلدان و خائنان و- از لحاظ حرفه‌ای- مترجمان نوشتاری و گفتاری است: ترجمه، پارادایم کلیه‌ی مبادله‌هاست، چه میان این و آن زبان و چه میان این و آن فرهنگ. ترجمه، راهگشای امور مشخصاً جهان شمول است و نه امرِ جهان شمول مجردی که هیچ راهی به تاریخی ندارد.

ترجمه است که گذشته از مبادله‌ها، هم ارزی‌ها را نیز پدید می‌آورد: آنچه در پدیده‌ی ترجمه شگفت‌آور است این است معنایی را از یک زبان یا یک فرهنگ به یک زبان یا فرهنگ دیگر منتقل می‌کند، اما این معنا را یکسان نمی‌کند و فقط هم ارز می‌کند. ترجمه، پدیده‌ی هم ارزی بدون یکسانی است و از این لحاظ در خدمت پرتابه‌ی بشریت است، بی‌انکه کثرت اولیه‌ی بشری را بشکند. این همان چهره‌ی بشری است که ترجمه از گوشت کثرت می‌زایاند.

پیش فرض ترجمه این است که زبان‌ها آنقدر نسبت به هم خارجی نیستند که اصلا نشود آن‌ها را به هم ترجمه کرد. هر بچه‌ای می‌تواند به جز زبان مادری خود، زبن دیگری را هم یاد بگیرد و هین امر بر این نکته گواهی می‌دهد که ترجمه‌پذیری پیش فرض بنیادی مبادله‌ی فرهنگ‌هاست.

حتی نمونه‌های جالبی از تولید فرهنگ‌های چندریشه به واسطه‌ی ترجمه داریم: ترجمه‌ی تورات از عبری به یونانی در اسکندریه، آن گاه از یونانی به لاتینی و دیرتر از لاتینی به زبان‌های محلی یا ترجمه‌ی نمونه‌ی مجموعه‌ی عظیم متون بودایی از سانسکریت به چینی و کره‌ای  حتی و حتی ژاپنی.

هر بار بحث امروزی جستجوی زبان مشترک می‌شود و بحث مبادله‌های میان میراث‌های فرهنگی و معنوی را پیش می‌کشم، به پدیده‌ای از این نوع فکر می‌کنم: بر خلاف آنچه رؤیای سده‌ی 18 بود، زبان مشترک نمی‌تواند زبانی مصنوعی باشد که نتوان آن را به زبان‌های طبیعی و پیچیدگی‌های خاصشان ترجمه کرد. آنچه ترجمه قادر به تولید آن است، جهان شمول‌های مشخص در جستجوی تصویب، تأیید، پذیرش و بازنویسی است.

تنها یک قطعیت کافی است: ترجمه‌ناپذیری مطلق وجود ندارد. به رغم آن که ترجمه همیشه ناقص است، اما در آن جایی که ظاهراً فقط کثرت بود، تشابه را پدید می‌آورد. ترجمه، قیاس ناپذیر‌ها را یاس‌پذیر می‌کند و «پرتابه‌ی جهان شمول» و «تعدد میراث‌ها» در این مشابهتی که زاده‌ی کار ترجمه است، با هم آشتی می‌کنند.

مفهومی دومی که بحثم را به آن به پایان خواهم رساند، فکر پذیرش از دست دادن، فکر سوگ است. همچنان که دیدیم، باید قید ترجمه‌ی ناناقص را زد و آن را به خاک سپرد: ترجمه‌ای وجود ندارد که ناقص نباشد، ترجمه ی مجدد همیشه ممکن است و ترجمه هم چنان در راه خواهد بود. اما هدف من، تسریِ فکر فقدان و سوگ به بحث مناسبت فرهنگ‌ها با یکدیگر است.

این مفهوم را از روانکاوی دارم: کار حافظه همیشه با کار سوگ همراه است و شناسایی متقابل فرهنگ‌ها فقط در مناسبتی امکان پذیر می‌شود که میان یادآوری و از دست دادن وجود دارد: کار سوگ نمی‌تواند بر تلاش‌هایمان برای روایتی متفاوت از قصه‌های زندگیمان بی‌تأثیر باشد، چه قصه‌های زندگی فردی و چه قصه‌های زندگی جمعی‌مان تا چه رسد به قصه‌ی رویداد‌های بنیان گزار یک سنت.

آری، باید در بنیان تاریخ، قیدِ بنیادی و مطلق را زد و آن‌ها را به خاک سپرد: وقتی دیگران قصه ی ما را در فرهنگ خودشان تعریف می‌کنند، یعنی آن که باید قید این را بزنیم که سنت خاص ما، سرشتی مطلق دارد.

از همین رو نیز مکان سوگواری عمدتا رویداد های بنیان‌گزار یک سنت است. هیچ کشوری در جهان نیست که روزگاری به خطار از دست دادن بخشی از سرزمین، مردم، نفوذ، احترام و اعتبار خود رنج نکشیده باشد.

باید از سده‌ی 20 سنگدل اروپا یک درس بگیریم و ان این که باید توانایی قید چیزی زدن را، گذشتن را همیشه آموخت و بازآموخت. باید بپذیریم که در مبادله‌های فرهنگیمان، چیزهایی هم در قصه‌های زندگیمان باشد که قابل فهم نیست، چیزهایی هم در اختلاف‌هایمان باشد که قابل مصالحه نیست، چیزهایی هم در خسارت‌هایی که دیده‌آیم یا وارد کرده‌ایم باشد که جبران‌ناپذیر است.

فقط با پذیرش سهم سوگ و پذیرش این که باید قید بعضی چیزها را بزنیم، می‌توانیم حافظه را ارام کنیم و به آتش باران گاز انبری کانون‌های پراکنده ی فرهنگی، تفسیر متقابل و دوباره‌ی قصه‌هایمان و به کارِ همیشه ناقصِ ترجمه‌ی یک فرهنگ به یک فرهنگ دیگر دل بسپریم.

کتاب درباره ترجمه

جدیدترین ها

مطالب مرتبط