ترجمه ارتباطش با گفتمان چیست؟
ترجمه سلیس و ترجمه واقعی
یکی از تابلوهای مربوط به رانندگی در کنار جادهها تابلویی است که بر آن جملۀ Reduce Speed نوشته شده است. ترجمۀ سلیس این جمله به زبان فارسی جملۀ «از سرعت خود بکاهید» است. همان طور که ملاحظه میشود، کلمۀ «خود» در اصل وجود ندارد، اما وجود آن در جملۀ فارسی تقریبا اجباری است. به سخن دیگر، جملۀ «از سرعت بکاهید» یا «سرعت را کم کنید» برای فارسی زبانس سلیس نیست یا دست کم به اندازۀ جملۀ «از سرعت خود بکاهید» طبیعی و روان و به جا نیست. این نشان میدهد که نظام گفتمانی دو زبان انگلیسی و فارسی از لحاظ ساختاری یکسان نیست و تفاوت خود را در اینجا در اصل اول- اصل کمیت- نشان میدهد. این موضوع دربارۀ عبارت keep Right معادل فارسیِ «از سمت راست برانید» نیز صادق است. ظاهراً زبان فارسی بدون اشاره به «راندن» نمیتواند این مفهوم را برساند.
اینک به مثالی دیگر میپردازیم. به جملۀ زیر توجه کنید:
“Every critic has (or should have) her or his own favorite critical joke.”
این جمله اولین جملۀ مقالهای است به قلم هارولد بلوم با عنوان “Freud, A Shakespearean Reading” که مترجم آن را به این صورت ترجمه کرده بود، «هر منتقد زن یا مردی لطیفۀ منتقدانۀ محبوبی برای خود دارد- یا باید داشته باشد.» ویراستاری آمده بود و جمله را به صورت زیر اصلاح کرده بود، «هر منتقد زن یا مردی لطیفۀ منتقدانهای برای خود دارد- یا باید داشته باشد که آن را میپسندد.» ابتدا به جملۀ مترجم میپردازیم. بهترین راه برای تحلیل و احتمالا اصلاح جملۀ فوق این است که به آن به چشم جملهای نوشته شده، نه ترجمه شده، نگاه کنیم. اولین نکتهای که نظرمان را خواهد گرفت اشاره به زن یا مرد بودن منتقد است که از دیدگاه فارسی زبان اشارۀ زائدی به نظر میآید. وقتی به اصل جمله نگاه میکنیم میبینیم نویسنده نیز ضمایر her و his را در جملۀ خود گنجانده است. در اینجا وسوسۀ ترجمۀ دقیق و امین ما را ترغیب میکند که جملۀ مترجم را درست بینگاریم. اما از سوی دیگر، وجود کلمات «زن» و «مرد» در جمله با شمّ زبانیمان جور در نمیآید.
گرچه شم زبانی معمولا راهنمای خوبی برای پی بردن به درستی و نادرستی ساختار کلام است، اما در اینجا آن را کنار میگذاریم و با رویکردی علمی برمیرسیم که آیا اشاره به کلمات زن و مرد در اینجا لازم است یا نه. میدانیم زبان انگلیسی ساختار دستوریش طوری است که این دو پدیده را- مونث و مذکر را- از هم جدا میکند و این کار را نه به دلخواه بلکه به ناگزیر میکند. اما زبان فارسی نه تنها این اجبار را ندارد، بلکه به راحتی میتواند از حکمی کلی- بدون مشخص کردن جنس- استفاده کند که زبان انگلیسی، در واقع، از آن مرحوم است. بنابراین، وقتی در زبان فارسی میگوییم «هر منتقد» منظورمان اعم از منتقد زن و مرد است و در ذهن خوانندۀ فارسی زبان نیز همین مقوله پیدا میشود. و هر چیز، از جمله «لطیفۀ منتقدانه»، که به «هر منتقد» نسبت داده میشود هم منتقد زن را دربر میگیرد و هم منتقد مرد را. البته در جملهای که واقعا تأکیدی بر زن یا مرد بودن باشد مترجم باید این مطلب را برساند یا مستقیماً به آن اشاره کند. اما نکتۀ مهم در اینجا این است که وضعیت حاضر چنین نیست و مترجم باید آن را تشخیص دهد. مسئله در اینجا این است که این در واقع دردسری است که زبان انگلیسی برای خودش ایجاد کرده و متعلقات این دو جنس را در زبان انگلیسی برای خودش ایجاد کرده و متعلقات این دو جنس را در زبان تفکیک کرده است! در زبان فارسی وقتی میگوییم، مثلاً، «نویسنده قلمش را برداشت»، لزومی ندارد معین کنیم نویسندۀ مزبور زن بوده یا مرد. اما زبان انگلیسی این آزادی را ندارد و الزاما باید به اصطلاح موضع خودش را روشن کند که با زن طرف است یا مرد و در نتیجه بگوید her pen یا his pen.
این امر ذاتاً مسئله نیست و زبان انگلیسی نیز تاکنون به دلیل موظف بودن به تفکیک این دو وضعیت دچار مشکل نبوده است. اما اکنون عاملی غیرزبانی سبب شده که این جزء از نظام دستوری زبان انگلیسی روانی و راحتی عملیاتی خود را از دست بدهد و این عامل چیزی نیست جز فشاری که از جانب نهضت قدرت گیرندۀ زن گرایی (فمینیسم) بر آن وارد میشود. جملۀ مذکور، چنانچه پنجاه سال پیش نوشته میشد، قطعا با ضمیر his و بدون ضمیر her نوشته میشد. این بدان معناست که نویسنده در واقع نمیخواهد در اینجا تأکید خاصی بر زن بودن داشته باشد بلکه صرفا میخواهد عدالتی را که نهضت جانبداری از زنان- و در اینجا شاخۀ زبان شناختی آن- طلب میکند رعایت کرده باشد. حال تکلیف زبان فارسی- که اصولا با چنین مسئلهای روبرو نیست- چیست؟ موضوع روشن است. زبان فارسی اصلا نیازی به موضع گیری در چنین موقعیتی ندارد. بنابراین، اشاره به زن یا مرد بودن در این جمله زائد است. این موضوع، یعنی زائد بودن عبارت مذکور، چنانچه براساس اصل سوم از اصل همکاری گرایس نگریسته شود، روشنتر خواهد شد. اصل مزبور اصل ارتباط یا ربط داشتن (relevance) است که بنابر آن چیزی باید گفت که به نحوی به جایی از پیام مربوط شود. این که حرف درستی زده باشیم همۀ قضیه نیست. بسیاری حرفهای درست هستند که مدخلیت ندارند و در نهایت مخل ارتباطاند. این تحلیل و استدلال ما را به اینجا میرساند که بپذیریم جملۀ «هر منتقدی لطیفۀ منتقدانۀ دلخواه خود را دارد» دقیقا برابر است با
“Every critic has her or his favorite joke.”
یعنی نیازی به اضافه کردن کلمات «زن» یا «مرد» به جمله نیست، چون در واقع این دو مفهوم در عبارت «هر منتقدی» وجود دارد.
اکنون میپدازیم به نکتۀ دیگر جملـ مزبور یعنی کلمۀ favorite، همان طور که ملاحظه کردید، ویراستار کلمۀ «محبوب» را برداشته و به جایش عبارت «که آن را میپسندد» گذاشته و جمله را به این صورت درآورده است، «هر منتقد زن یا مردی لطیفۀ منتقدانهای برای خود دارد- یا باید داشته باشد که آن را میپسندد.» ساختمان این جمله به لحاظ محتوا آشکارا سست و ناهموار است. جدا از وجود عبارت ناساز «زن یا مرد»، آن قسمت از جمله که با خط تیره از بقیهی جمله جدا شده، خود سبب ناهموارتر شدن جمله شده است. بدتر از این، زائدهای است که بندِ آن شده، یعنی عبارت «که آن را میپسندد». ساختمان طبیعی ذهن انسان چنین جملهای نمیزاید. این جمله نه هنجار گفتاری دارد و نه هنجار نوشتاری. با هنجار گفتاری آن در اینجا کاری نداریم، اما هنجار نوشتاری آن اشکار دارد. عناصر جمله در جای خود قرار نگرفتهاند و به همین دلیل عناصری در آن مؤکد شدهاند که نباید چنین میشدند. و این همه ناشی از برداشت نادرست و مکانیکی از ترجمۀ «دقیق» و «امین» است که بنابر آن برای هر عنصر در زبان مبدأ باید عنصری در زبان مقصد نشاند. این حرف اساساً درست است اما عمل کردن به آن بسیار ظریف است. همان طور که معنای «زن یا مرد» بدون حضور فیزیکی کلام میتواند در زبان وجود داشته باشد، و اضافه کردن آن ممکن است حتی مخل ارتباط باشد، قرار دادن معنای کلمۀ favorite در جایگاهی نابجا در جمله ممکن است معنایی، یا دست کم تأکیدی، نادرست به آن ببخشد. باید دید که در اینجا چه میتوان کرد.
به نظر میرسد جملۀ زیر ترجمۀ مناسبی باشد: «هر منتقدی لطیفۀ منتقدانۀ دلخواه خود را دارد- یا باید داشته باشد.» جملۀ خوبی است و میتوان آن را معادل جملۀ اصل در زبان مبدأ دانست. البته اگر بخواهیم واقعاً از ته دل یک فارسی زبان حرف بزنیم، باید بگوییم که وصل شدن دو صفت «منتقدانه» و «دلخواه» روی پایۀ اسمی لطیف «لطیفه» قدری سنگین است و به همین جهت دلمان میخواهد جمله را به این صورت تغییر دهیم: «هر منتقدی لطیفۀ منتقدانهای برای خود دارد- یا باید داشته باشد.» اما چه میتوان کرد که نویسنده کلمۀ favorite را به کار برده و ما نیز باید آن را در جمله خود بگنجانیم و همین کار را هم میکنیم.
ولی وقتی به ترجمۀ جملۀ دوم این متن میپردازیم ایدۀ جدیدی به ذهنمان میآید. جملۀ دوم متن چنین است:
“Mine is to compare “Freudian literary criticism” to the Holy Roman Empire.”
ترجمۀ تحت لفظی جملۀ فوق چیزی شبیه جملۀ زیر است: «مال من مقایسه کردن نقد ادبی فرویدی با امپراتوری مقدس روم است.» ایدۀ مذکور این است: آیا میتوانیم کلمۀ favorite را که در جملۀ قبل سخت میگنجد به این جمله منتقل کنیم؟ امتحان میکنیم. برای این کار حتماً هر دو جمله را با هم و در کنار هم باید ارزیابی کرد. با ایدۀ جدید جملهها را تغییر میدهیم و حاصل را ارزیابی میکنیم:
– هر منتقدی لطیفۀ منتقدانهای برای خود دارد. لطیفۀ دلخواه من این است که «نقد ادبی فرویدی» را با امپراتوری مقدس روم مقایسه کنم. واقعا «متن» خوبی از کار درآمد. هم روان است و هم امین. در جملۀ اول عبارت «برای خود» تا حدودی معنای favorite را در خود دارد و در واقع مقدمهای است برای آماده کردن خواننده برای دریافت کلمۀ «دلخواه» در جملۀ بعد. وقتی کلمۀ «دلخواه» را در جملۀ بعد مینشانیم احساس میکنیم که جای واقعیش در آنجاست. از سوی دیگر، از دیدگاه زبان شناسیِ گفتمان، این جابجایی هیچ گونه لطمۀ معنایی یا سبکی به متن وارد نکرده است. مترجم با تجربه از روی شم چه بسا این عملیات را انجام دهد؛ مترجم زبان شناس نیز با علم خود چنین کاری را خواهد کرد؛ اما مترجم تازه کار- که اتفاقا دقیق و امین هم هست- توان چنین کاری ندارد. (این موضوع نشان میدهد که مباحث جدید مربوط به گفتمان این حکم قوی را که واحد ترجمه جمله است تا حد زیادی سست میکند و نشان میدهد که مترجم گاه مجبور است از عملیات فرا جملهای استفاده کند.)
برای نشان دادن تفاوت اصل کمیت- که به تعبیری میتوان آن را همان کاهش و افزایش در فرآیند ترجمه به حساب آورد- مثالی از زبان سیسالایی (از زبانهای افریقایی) میآوریم. هنگامی که زمینۀ فرهنگی دو زبان با هم تفاوت زیاد داشته باشند، کاهش یا افزایش لازم میشود. به عبارت دیگر، ترجمه بدون استفاده از این مکانیسم نارسا جلوه میکند.
(1) He went to McDonald’s. The quarter pounder sounded good and he ordered it.
فهم جملۀ فوق برای فردی از اهالی بورکینافاسو بسیار مشکل و عموماً غیرممکن است. اگر بخواهیم این جمله را برای او به زبان سیسالایی – زبانی که عدهای از مردم بورکینافاسو به آن تکلم میکنند- ترجمه کنیم، باید به صورت جملهای شبیه جملۀ زیر درآوریم:
(la) He went to a place where food is cooked and sold. It is called McDonald’s. There he saw the ground meat which was formed into patties, fried and put into something baked with flour…
همان طور که ملاحظه میشود، برای رساندن معنای یک غذای معمولی مثل همبرگر مکدونالد به یک بورکینافاسویی سنتی کلمات زیادی باید به متن اضافه شود تا درکی نسبتا درست از این غذا پیدا کند. اکنون جملۀ زیر را در نظر میگیریم:
(2) The river had been dry for a long time. Everybody attended the funeral.
معنای لفظی این جمله که در زبان بورکینافاسویی به انگلیسی نقل شده چنین است: «رودخانه از مدتها ئیش خشک شده بود. همۀ مردم در تشییع جنازه شرکت کردند.»
درک این جمله برای یک امریکایی، انگلیسی و ایرانی و بسیاری از ملتهای دیگر مشکل است. ترجمۀ درست این جمله از زبان بورکینافاسویی به زبان انگلیسی یا فارسی باید به صورت زیر باشد:
(2a) The river had been dry for a long time. If a river has been dry for a long time then a river spirit has died. If somebody has died there is a funeral. Everybody attended the funeral.
فهمیدن موضوع برای غیر بورکینافاسویی مشکل است: شرکت در تشییع جنازۀ رود خشک شده. به همین دلیل نیاز به توضیح دارد (بلاس، 1990، ص 86).
اصول دیگر همکاری ارتباطی نیز باید اعمال شود تا ارتباط صورت پذیرد. مثلا، بنابر اصل کیفیت، گفته یا نوشته باید اعمل شود تا ارتباط صورت پذیرد. مثلا، بنابر اصل کیفیت، گفته یا نوشته باید باور کردنی باشد. البته صفت «باور کردنی» نسبی و مقید به بافت است. با این حال، در هر چارچوبی که سخن بگوییم برخی چیزها ممکن است باور نکردنی باشند. جاهایی که در آن سخن باور نکردنی جلوه میکند، ارتباط آسیب میبیند. مثلا، کسانی که تجربۀ آموزش ادبیات انگلیسی در خارج از اروپا و به خصوص در عربستان داشتهاند، اغلب به مسئلهای در یکی از غزلهای شکسپیر اشاره کردهاند. مسئله مزبور به بیت زیر مربوط میشود:
Shall I compare thee to a summer’s day
فهم این بیت برای کسانی که در سرزمینهای گرم و آفتابی زیستهاند، به خصوص برای اعراب، بسیار مشکل است. در این بیت شکسپیر معشوق خود را به روزی تابستانی تشبیه میکند که برای انگلیسیهایی که در سرزمینی سرد و همیشه ابر به سر برده اند پدیدهای نادر و دلپذیر است، اما برای عربی که برای ذرهای رطوبت و سایه لهله میزدند درک ناشدنی است. همان طور که ملاحظه میشود، اصل کیفیت در اینجا برای عرب نقض شده است. مسلما شکسپیر به هنگام سرودن این غزل عرب مذکور را در ذهن نداشته و در نتیجه غزلش نه تنها هیچ اشکالی ندارد بلکه در اوج سلامت بلاغی است. این که بین آن عرب و این غزل ارتباط برقرار نمیشود مربوط است به تفاوت گفتمانها در فرهنگهای متفاوت- مسئلۀ همیشگی ترجمه در سطوح گوناگون.
اصل سوم در ارتباط سالم و ایجادمتن، اصل ربوط داشتن یا ذی مدخل بودن است. سخن ما، چه در گفتار و چه در نوشتار، نه تنها باید به اندازه و درست و باور کردنی باشد بلکه باید مربوط به قضیۀ مورد بحث باشد. برای مثال، اگر کسی از ما بپرسد «ببخشید، ساعت چند است؟» و ما در پاسخ بگوییم «دیش باران آمد» حرفی زدهایم که نه از لحاظ اندازه (اصل کمیت اشکار دارد و نه از لحاظ درستی و باور کردنی بودن (اصل کیفیت)، اما یک اشکال بزرگ دارد و آن این که به قضیه ربط ندارد. این اصل در ایجاد ارتباط و تشکیل متن بسیار اهمیت دارد. در آموزش غربی به این مسئله بسیار حساساند. بسیار حساساند که مطالب غیرلازم بر زبان و قلم نرانند. البته در این مورد نیز، همچون موارد دیگر، مسئلۀ برخورد گفتمانها با یکدیگر همچنان وجود دارد. به عبارت دیگر، ذکر مطلبی در جایی- در فرهنگی- لازم و در جای دیگر نه تنها غیرلازم بلکه عجیب و زائد جلوه میکند. برای مثال، در بعضی از روستاها و شهرستانهای ایران وقتی میخواهند از خر یا گاوشان حرف بزنند به مخاطب میگویند «بلانسبت شما» مثلا میگویند، «بلانسبت شما گاو ما دیشب زاییده است.» پیام اصلی این جمله «زاییدن گاو» است نه چیز دیگر. اما گوینده قید «بلانسبت شما» را به آن میافزاید چون که صرف به کار بردن کلمۀ «خر» یا «گاو» را در برابر مخاطب، به خصوص اگر غریبه باشد، توهینی به او میانگارد و سعی دارد با اضافه کردن این قید فضای توهین آمیز کلام را تعدیل کند. در این زمینه، میتوان به مثالی دیگر اشاره کرد. در بعضی از شهرستانهای ایران وقتی میخواهند به چیزی بدبو یا بدمنظر مانند ادرار یا مدفوع اشاره کنند، قید «گلاب به رویتان» را حتما اضافه میکنند تا ظاهرا طرف حالش به هم نخورد. مثلا میگویند «دیشب حال جواد خیلی بود. گلاب به رویتان دو سه بار استفراغ کرد.»
ترجمۀ چنین عباراتی همواره با مشکل همراه است، زیرا درک این امر برای مردمانی از فرهنگهای دیگر بسیار مشکل و در برخی موارد ناممکن است. علت آن است که خوانندهای که به فرهنگی دیگر تعلق دارد، اضافه کردن این قید را اضافی و در واقع بیربط (irrelevant) میپندارد و به همین دلیل نمیتواند آن را بفهمد. «ربط» از اصول مهم ارتباط و پایۀ تشکیل متن است و نقض آن متن را از تمامیت میاندازد. این نیز از دیگر مسائل ترجمه است که با این که راههای چندی برای برخورد با آن وجود دارد، راه حل مطلوبی برای آن پیدا نشده و احتمالا نخواهد شد علاوه بر این، این امر دلیل دیگری است بر ناگزیری تغییر در ترجمه. برای اعمال اصول چهارگانۀ حاکم بر ارتباط و، به سخن سادهتر، برای این که گفته یا نوشتهای به صورت متن درآید، تعدیلات زبانی- بلاغی در جریان ترجمه اجباری است، چرا که گفتمانها در فرهنگهای متفاوت، بسته به درجۀ دوری و نزدیکی آنها از هم، با یکدیگر تفاوت دارند. تحمیل اختار گفتمانی یک زبان بر زبان دیگر به پیدایش متن منجر نخواهد شد و چیزی که متن نباشد به طور کامل درک نخواهد شد. همچنین دلیلی است بر این که «نوشته»- صرف نظر از قدرت و ضعفش- اصولاً به موجودیت متن نزدیکتر است تا «ترجمه».
به آخرین اصل حاکم بر همکاری میان فرستنده و گیرنده (تشکیل متن)، یعنی شیوه (manner) میرسیم. این اصل نیز از اصول مهم پیام رسانی است. طبق این اصل، سخن باید آرایش خاصی داشته باشد. برای روشن شدن کارکرد اصل چهارم ارتباط یعنی شیوۀ پیام رسانی، منتهای این را در نظر بگیرید:
(1) من یک خودکار، یک رادیو، یک خودنویس و یک تلویزیون دارم.
(2) من یک رادیو، یک تلویزیون، یک خودنویس و یک خودکار دارم.
نگارنده این دو جمله، و در حقیقت این دو متن، را به پانزده نفر از دانشجویان خود داد و از آنها خواست پسند خود را اعلام کنند. هر پانزده نفر، بدون استثناء، جملۀ دوم را ترجیح دادند. جملههای فوق از لحاظ میزان اطلاع تفاوتی با هم ندارند. اطلاعات یکسانی در هر دو عرضه میشود. از لحاظ درستی و قابل باور بودن نیز وضعیتی مشابه دارند. عناصر نامربوط نیز در هیچ یک وجود ندارد. بنابراین، تنها دلیل برای برتری جملۀ اول به دوم به اصل چهارم یعنی شیوۀ رساندن پیام برمیگردد. در نتیجه، این اصل باید بر تشکیل متن حاکم باشد. از آنجا که شیوههای پیام رسانی در فرهنگهای گوناگون با هم متفاوت است، عملکرد این اصل نیز در زبانها جلوهای خاص مییابد. وقتی دو فرهنگ، دو زبان، یا دو گفتمان، روبروی هم قرار میگیرند، تعدیل شیوههای پیام رسانی امری ناگزیر است مگر اینکه تحمیل ساختاری زبانها را بر یکدیگر مجاز بداریم که البته عوارض و مشکلات خود را خواهد داشت و در نهایت چیزی که تحویل دریافت کنند میشود متن نیست (قابل درک نیست)، چیزی است که برای متن شدن (قابل درک شدن) نیاز به حک و اصلاح دارد و بایست از لحاظ بلاغی- و نه زبانی- ویرایش شود. برای روشنتر شدن مطلب مثالی دیگر میآوریم.
به قطعهای که همراه با ترجمۀ آن در زیر میآید توجه کنید:
Horrors and High School Math
I will never forget my math teachers because I disliked most of them throughout my high school years. I remember my eleventh year math teacher vividly. She had a straight nose on which a pair of gold-rimmed glasses sat tightly at the end. Before each lesson began she compelled me, her worst student, to erase long white columns from the chalkboards. Each day she gave pages of homework. I hated those assignments, so I just ignored them. In the end, of course, my reward was a fifty in red on my report card. Next, my geometry teacher stands out in my mind. Although Miss Carpenter was twenty-five, she acted like an old witch of a hundred. She wore the same dingy green dress each day. Sloppily, mousy brown hair hung in her eyes, and she scooped strands and curls off her forehead. Her voice, high pitched, would screech across the classroom and down the hall. “Julius,” I can still hear her squeak, her lips pinched in a little pink circle, “if you don’t know about diameters, I’ll have to fail you.” But of allmy math teachers. I disliked most the one who taught me algebra. A tall, lanky man, this teacher had an angry temper that kept most of us from asking questions. Once a girl in the last row asked timidly, “Will you explain that again please?” As Mr. Gilian’s face grew scarlet, he plunged his hands into his black pants pockets. “Try paying attention,” he barked, ‘and then you won’t have to bother me with ridiculous questions.” From my past unpleasant experiences with math tachers I have grown to dislike them all automatically; is it any wonder that my math grades never rise above Cs and D’s?
– Julius Passero